Wednesday, May 11, 2011

بی نام

آدم خاصی است. زیاد فکر می کند. به خیلی چیزها فکر می کند. هرچند زیاد عمیق نمی شود ولی به اندازه ای که عطش دانستن را رفع کند هست. غصه هم زیاد دارد البته. خیلی از دوستانش -که با من هم کم و بیش رفت و آمدی دارند- می گویند که زیادی غصه می خورد. همکلاسی و یار گرمابه و گلستانش -همان پسره ی قدبلند که موهایش دارد می ریزد و عینک بدون قابی به چشم می زند، همان که یکی از ابروهایش بالاتر از دیگریست، همان که آوردش پیش شما- که سنگ صبورش به حساب می آید اصلاح جالبی در مورد او به کار می برد. می گوید بیشتر از اینکه قصه داشته باشد غصه دارد. البته ظاهرش چیز دیگری نشان می دهد. نسبتا بشاش است. چشمانش به چشمان آدم های شاد می ماند. اما اشتباه نکنید. آدم تو داری هم نیست البته. هم کلامش که بشوید تا ته و توی زندگی اش را می فهمید. مخصوصا اگر کمی مست هم کرده باشد. به خاطر همین است که از مست شدن می ترسد و به گمان من هیچگاه از مستیش لذت نمی برد. پنج-شش سالی هست که می شناسمش. آدمی است احساساتی. به اصطلاح خودمانی اشکش دم مشکش است. از شغلش هم پیداست. نقاش است دیگر. نقاش اگر احساساتی نباشد که نقاش نمی شود. نکته عجیبی که شاید دوست داشته باشید بدانید، این آدم احساساتی هنرمند ذره ای ذوق موسیقی ندارد. این از عجایب روزگار است. در ضمن، عاشق است. به شدت عاشق است و معشوقه اش را می پرستد. از زندگی خصوصی اش چیزی نمی گوید تا نپرسی. به من البته یک چیزهایی گفته ولی قسمم داده که به کسی نگویم. شما که نمی خواهید من بگویم و مدیونش شوم. می خواهید؟ پس بگذارید از زندگی شخصی اش چیزی نگویم.حالش که بهتر شد کنارش بنشینید. اهل درد دل کردن هست.    ه
خسته است و کمی بد بین. اینها خصوصیات دنیای ماست. دل خوشی داشته - آنطور که خودش به من گفت- اما زمانه نظرش را برگردانده است. می گوید زیادی هم خوشبین بودن خوب نیست. توی ذوق آدم می خورد. راست هم می گوید. من خودم هم به این مسئله رسیده ام. یکی دوبار هم با هم دعوایمان شده که خدا را شکر آشتی کردیم. به هر حال خدا کند بهتر شود. خیلی دوست دارم و خوشحال می شوم اگر کمکی از دستم بر می آمد بگویید. شماره تلفنم را که دارید. بیست و چهار ساعت روشن است. اگر حالش خوب شود و باز بتواند حرف بزند که هیچ. ولی اگر تکلمش را از دست بدهد به گمانم دیوانه شود؛ از بس پرحرف است. بی رحمانه است اما اگر قرار باشد نتواند حرف بزند همان بهتر که.... . آقای دکتر خوب می شود حالا؟ 

Tuesday, May 10, 2011

...

وقتی نمی دانی چگونه بنویسی که چگونه ای. وقتی نمی دانی که چگونه ای. وقتی پر از تفاوتی. وقتی -راحت بگویم- گیجی. حالا اضافه کن سرماخوردگی را. دراز می کشی روی تخت و فکر می کنی و فکر می کنی. ه

Tuesday, May 3, 2011

پایان

صدای خر-خر می داد. نفس هایی که سنگینیشان حس می شد از میان لب های تیره و خوش تراشش بیرون می خزیدند. چون جنازه ای که تازه از گور برخاسته باشد گام بر می داشت. بی میل و مرده. قوز کرده بود و دستانش چون دستان لاشه ای که بر دوش می برند، آویزان بود. به جایی نگاه نمی کرد. نمی شد فهمید چشمانش باز است یا بسته. قطرات باران خود را به سرش می کوبیدند. چون سرنوشتی که آسمان به سویش حواله کرده بود. سنگین بود. سخت بود. درد داشت.  ه
 نور چراغ ماشین هایی که از روبرویش می آمدند از پشت قطرات جا خوش کرده بر شیشه عینکش پخش می شد. ماشین هایی که با دیدن او در میانه خیابان می ترسیدند و بوق ممتدی می زدند و حتما دشنامی هم می دادند. اگر می دانستند او چه اش شده است، آیا باز هم همین بود؟ 
سفید شده بود. رنگش پریده بود. دیگر هیچ چیز نمی فهمید و هیچ چیز نمی خواست. تمام چیزهایی که باید می فهمید را فهمیده بود و دیگر چیزی باقی نمانده بود. سرد بود. می لرزید. شده بود مثل محکوم به مرگی که به جوخه آتش می سپردندش. محکومی که خود باید فرمان آتش دهد. دیگر حتی گام هم نمی زد. پاهایش را روی زمین می کشید. قلبش خالی بود. خالی خالی. ویران شده بود. آنقدر ویران که امیدی به باز ساختنش نداشت. ه
راننده ای او را ندید. ه

Tuesday, April 26, 2011

نقاشی

خیلی چیزها را نمی دانست. اضطراب که می گرفت انگار در دلش وا می شد، همه غصه های دنیا می ریخت توی دلش. همه مشکلاتش یادش می آمد. این، هم بد بود هم خوب. بدیش را که نیازی به گفتن ندارد. غصه که چیز خوبی نیست. غصه را دوست نداشت. اما یک خوبی داشت این احساس بدش. آن هم این بود که می دید، یادش می آمد که باید کاری کند برای زندگی اش. زندگی را که نمی شود همینطور گذاشت به امان خدا. خدا که بیکار نیست بیاید ببیند تو چه کم داری و بگذارد کف دستت. خودت باید مشکلاتت را حل کنی. به این چیزها که فکر می کرد یکهو آتش می گرفت. از پس همه اش را که برنمی آمد. بلد نبود.  آتشی که داشت، می سوزاندش و کم کم... یاد گرفته بود، یا شاید تسلیم شده بود. می دانست این آتش حتی اگر زیر خاکستر بماند و خاموش نشود، می شود کاری کرد که زبانه نکشد. باید رهایش می کردی، خودش آرام می شد. اظهار کردنش دردی را دوا نمی کند. مسکن هست، آرامت می کند اما نه زیاد. ماندگار نیست. تا موقعی که بشنوند خوب است. اما خسته می شوند. چه می توان کرد. این قانون طبیعت است. باید همه چیز را برای خودت نگاه داری. این بهتر است.  ه 
فکری به سرش زد. باید باز نقاشی را شروع می کرد. نوشتن هم آرامش می کند ولی نوشتن خواننده می خواهد. خواننده که نباشد آرام نمی شود. ولی نقاشی هایش را دوست داشت. می ایستاد جلوی بوم. ساعت ها سر پا می ایستاد جلوی بوم و می کشید. به هیچ چیز فکر نمی کرد. حتی اگر فکر هم می کرد، حتی اگر اشک هم می ریخت، از کشیدن دست برنمی داشت. باید دوباره نقاشی می کشید، مثل قدیم. شاید به همان دورانی باز می گشت که بود. مثل همان بهاری که نقاشی کشید. حالش خوب بود. خیلی وقت پیش ها حالش خوب بود. ه

Monday, April 25, 2011

بیا ما را ببین- مثلا طنز



رشد بی بنیاد می خواهی؟ بیا ما را ببین                       
زاغه ای آباد می خواهی؟ بیا ما را ببین

آرزو گویا نباشد بر جوانان عیب، لیک
آرزو بر باد می خواهی؟ بیا ما را ببین

نیست آوایی در این دنیا، اگر دراین سکوت                    
 ناله و فریاد می خواهی؟ بیا ما را ببین

وقت شادی دل غمین و وقت آزادی، اسیر                     
 سوک در اعیاد می خواهی؟ بیا ما را ببین

در هوایی بس بهاری که همه شادی کنند                       
 غرغر و غمباد می خواهی؟ بیا ما را ببین

تازه اینهایی که گفتم نیست کل ماجرا                        
 کپه ی اضداد می خواهی؟ بیا ما را ببین

Monday, April 18, 2011

تنها

سرماست. سوز می آید. سردتر از این هم می شود. حدس می زند سردتر هم بشود. شب را جایی دارد که بخوابد. اما غذایی که می دهندش سیرش نمی کند. کفشش سوراخ شده است. با این پول ها کفش که نمی تواند بخرد اما شاید بشود غذایی بخرد و این سر و صدای شکمش را بخواباند. نگاه می کند به اطرافش. ای کاش امشب برف نبارد. زیر سقفی روی درگاهی ساختمانی تجاری نشسته بود. هوا تازه تاریک شده است و خیابان دارد  شلوغ تر می شود. سردش است ولی نمی لرزد. عادت کرده است دیگر. ه
دو بیخانمان دیگر که به نظر مست می رسیدند و بلند می خندیدند از روبرویش رد شدند. لبخند تلخی زد. گدایی هم بازاری دارد و این مست های لایعقل بازار را خراب کرده اند. لبخندش پررنگ تر شد و لختی شادی را حس کرد. ه
باز به خیابان خیره شد و به ماشین ها نگاه می کرد. چقدر گرم به نظر می رسد اتاقک ماشین هایی که رد می شدند. دیگر به گذشته هم فکر نمی کرد. فقط به خیابان خیره شده بود. سایه ای، شبحی یا انسانی از روبرویش رد شد. صدایی آمد. صدایی غیر آشنا. صدا از لیوان کاغذی ای بود که گذاشته بود برای در آمد امشبش. ولی صدا، صدای سکه نبود. نگاهی کرد. باورش نمی شد. با این پول می شد چند روز غذا بخورد. این خوشبختی کمی نبود. اسکناس را برداشت. چشمش به دنبال شبح نرفت. سردش نبود.ه

Saturday, April 9, 2011

گرما

دیگر واژه ها همراهیم نمی کنند
کاغذ برایم غریبه است
قلم پیوندش را با من گسسته است

انگشتانم مدادم خواهند شد
دستت را به من بده تا بر آن عشقم را بنویسم
شاید شرارش را احساس کنی

Sunday, April 3, 2011

غم

سرش که درد می گرفت کز می کرد زیر پنجره. چمباتمه می زد. زانوهایش را بغل می کرد. دردش از میگرن و این چیزها نبود. از دلش بود. دلش که پر می شد، کسی که پیدا نمی کرد برای حرف زدن، آنوقت بود که سرش درد می گرفت. مسکن نمی خورد. انگار می خواست به خودش بقبولاند که از پس دردی که درون جمجمه اش پیچیده بر می آید. صدای تیک تاک ساعت دیواری اش چون پتک به سرش کوبیده می شد. تیک... تاک. تیک... تاک. پیشانی اش را گذاشت روی زانوهای لختش. دستی، انگار، گلویش را گرفت. فشار داد. نفسش بند می آمد. صدای ساعت را دیگر نمی شنید. دندان هایش بر هم فشرده می شدند. درد در سرش شدت گرفت. مثل جریانی از پشت سرش شروع شد و در مغزش پخش شد تا به چشمانش رسید. چشمانش می خواستند از کاسه بیرون بجهند. به هق هق  افتاد. اشک می ریخت. صدایش چندان بلند نبود. صدایش را می خواست بخورد. می خواست پنهان کند. شاید راهی برای این غصه ها، این نگرانی ها، این بدبختی ها پیدا شود. صدایش را می خورد.  چانه اش می لرزید و باز گریه از حنجره اش می گریخت و باز خوره می شد. نشسته بود. ه
***
آفتاب آرام خود را از پنجره بیرون کشید و به خوابگاهش، به افق خزید. اتاق تاریک بود. صدای گذشت ثانیه ها می آمد و صدای نفس های سنگین کسی که نشسته به خواب رفته بود. ه

Wednesday, March 23, 2011

آدم چی بگه؟

آدم چی بگه؟ ازت می پرسن چته؟ می گی فلان مشکلو داری و فلان گرفتاری رو، می گن غر نزن!! خوب مجبورین بپرسین؟ 

Saturday, March 12, 2011

کتاب خوان

دیوار اتاق پر بود از عکس ها و نوشته هایی که تناسبی با هم نداشتند. از هر اندیشه ای، اثری بود. از عکس مردی در برابر ستونی از تانک ها تا پوستری که بوسه ای عاشقانه را به تصویر کشیده بود. از عکسی بزرگ و سرخ از چه گوارا با ستاره ای بر کلاهش تا نقاشی ای تاثیر گذار از عیسی بر صلیبی که زنانی بر پای آن اشک می ریختند و فرشته ای بر بالای سر خار پیچیده عیسی.     ی 
   اتاق نسبتا تاریک بود. تنها نور اتاق چراغ مطالعه ای بود که فقط میر را روشن می کرد. لم داده بود روی صندلی و پاهایش را انداخته بود روی میز به هم ریخته اش. میزی که پر بود از کتاب های باز. کتابهایی که باز، روی میز رها شده بود. گویی منتظر بودند که خواندنشان باز از سر گرفته شود.     س 
لم داده بود و زل ده بود به سقف. به ترک هایی نگاه می کرد که رویشان را ناشیانه با رنگ پوشانده بودند. چه کار عبثی! ترک ها آشکارا پیدا بودند.  ر
لیوان سفید جرم گرفته روی میز جرعه ای چای داشت که دیگر بخاری از آن برنمی خاست. تنها صدایی که می آمد صدای ضرباتی بود که با انگشتان کشیده اش روی دسته صندلی می زد. آهنگین می زد. ریتم گرفته بود. هر از گاهی سیاهی چشمانش را می چرخاند و به دنبال ترکی پوشیده با رنگ روی سقف می گشت. سقف اتاقش، هنوز چیزهایی برای کشف شدن داشت. س
***
با حرکتی ناگهانی پاهایش را عقب کشید. نفس عمیقی کشید. کتابی را از قفصه کوتاه کنار میز تحریر برداشت. یک رمان. یک کتاب با صفحات زیاد. طول می کشید تا تمامش کند. گلویش را صاف کرد. مثل زمانی که کسی می خواهد نطق کند. عنوانش را خواند. باید تا ته می خواندش. باید تمامش می کرد. کتاب را ورق زد. شماره های بالای صفحه های کتاب زیاد و زیاد تر می شد. نمی دانست می تواند تمامش کند یا نه. ه

Wednesday, March 9, 2011

غروب

غروب دلگیر است. دلگیرتر می شود وقتی آسمان هم گرفته باشد، وقتی خانه ات ساکت باشد، وقتی دلت...ه
غروب شروع شب است. یک شب بلند. شبی که پایانش را گفته اند سپید است. اما سیاهیش آنچنان است که ایمانت را زایل می کند. ه
دل سپرده ام به موسیقی سوزناکی که آتش دلم را بیشتر می افروزد. شاید اینگونه بهتر باشد. شاید اگر با غروب و دلتنگیم نجنگم بهتر باشد. ه
و باز آهی... ه
به یاد خطی از یکی از داستان هایم افتادم:  ه
"آنگاه که اشک چاره سازست آمدنی نیست"

Tuesday, March 8, 2011

آه

هیچکس هیچ چیز از تو نمی داند. حتی عزیزترین دوستانت. حتی عزیزترینت. همانگونه که تو هیچ از هیچ کس نمی دانی. تمام آنچه می دانیم، مشتی عدد است. بقیه را می سازیم. در خیالمان می سازیم. ه
هیچ کس نمی داند در دنیای دیگران چه می گذرد. هیچ کس نمی داند برای من، برای تو، برای هر کس، چه خبر است. هیچ کس نمی داند. گویا واقعا تنهاییم. ه

Sunday, March 6, 2011

بی خیال؟

بعد از مدتها باز معده ام می سوزد. حالم نسبتا خوب است. نمی دانم چرا سوختنش گرفته است. تنها نشسته ام در خانه یک اتاقه ام که تازه مرتبش کرده ام و موسیقی اسپانیولی گوش می دهم. دوستش دارم. گل سنبلی که خریده ام لب و لوچه اش آویزان شده؛ نکند بمیرد. امتحان دارم و نخوانده ام. پروژه ام هم عقب است. ولی نمی دانم چرا حالم خوب است. راستش می دانم! حسی در دلم هست که حالم را خوب می کند. بگذریم... ه
تازه دارم درک می کنم که اگر کار نکنی پول نخواهی  داشت که زندگی کنی. من هم درس می خوانم که پول داشته باشم. نه اینکه عاشق درس خواندن باشم. مگر دیوانه شده ام. کار راحت تری نبود گفتم درس بخوانم. حالا ببینم چه می شود.  ه
شکر هم ندارم که فنجانی چای بنوشم. چای تلخ را دوست ندارم. ه

Monday, February 28, 2011

خوشبختی

پاکت نامه، که نه اسم فرستنده داشت نه آدرسش، را باز کرد. یک صفحه سفید. سه جمله که خوش خط نوشته شده بود و قسمتی از جوهر آن پخش شده بود. مثل اینکه قطره آبی روی آن چکیده باشد. و یک جای بوسه. ه
"مرا ببخش"
"عاشقانه دوستت دارم عزیزکم"
و کمی پایین تر زیر بوسه: ه
"تنها باری که رژ لب زدم که بتوانم این بوسه را برایت ثبت کنم "
این ها را با خط خودش نوشته بود. خطش را می شناخت. ه
رد لبش را بوسید. ه
***
دو رد لب بر کاغذی که قطره اشکی بر آن آرمیده بود عشقبازی می کردند. ه 

 
پ.ن: مهم نیست چند نفر بخوانند. می دانم که تو می خوانیش

Sunday, February 27, 2011

...

کلافه شده بود. شاید درک نمی کرد. شاید درک نمی شد. هر چه بود این بار دیگر تقصیر خودش بود. سر دردش تازه کمی بهتر شده بود. خوابیده بود روی تختش. نمی توانست فکر نکند. می خواست سرش را به دیوار بکوبد. شاید درد جمجمه از عذاب وجدانش کم کند. هیچ کاری از دستش بر نمی آمد. فکر نمی کرد اینقدر احمق باشد. ه
 
 
پ.ن: اینجا هم معذرت می خوام

Friday, February 25, 2011

یک خواهش

یک خواهش صمیمانه دارم از دوستانی که این بلاگ رو فالو می کنند. می شه لطفا این پست رو لایک کنید یا نظر بذارین. می خوام ببینم چند نفر هستن که حرفهای دل من خبر دارن.ه
مرسی از همگی

راحت

روی یک تکه کاغذ کنارش نوشته شده بود "سردم است شاید یخ بزنم". ه

Wednesday, February 23, 2011

گاهی

گاهی انسان  فقط یک آغوش مهربان می خواهد که در برش گیرد و گریه کند. آغوشی که نپرسد چرا. ه
 

Sunday, February 20, 2011

نمی دونم می تونم یا نمی تونم

Tuesday, February 15, 2011

وهم

آسمان آبی نیست
کودکی بودم و در دشتها می گشتم
چشمانم بسته بود و 
آسمان آبی بود
صدای بال پرندگانی شناور می آمد
می نشستند بر زمین و بر می خاستند
رود بود
دریاچه بود
شاخه بود
غنچه بود

نمی دانم چشمانم را بسته بودم یا ... ه
نمی دانم
 
پرنده ها لاشخور شدند و رود خروشان جوی خون شد
لاشه ها بر زمین پراکنده اند 
صداها می ترسانندم

آسمان آبی نیست
نمی دانم چشمانم باز شده یا این 
کابوس است که می بینم

به من بگو
به من بگو که کابوس می بینم

می خواهم بیدار شوم
بیدار شویم
 در آغوش هم بیدار شویم

آخر

گیلاسش را سر کشید. آخرش که باید می مرد. ه

Friday, February 11, 2011

خاطرات

خاطرات زیادی در حافظه دارم. هم خاطرات خوب، هم خاطرات بد. نمی دانم اتفاق های خوب زندگی ام بیشتر بوده اند یا اینکه ماجرا های بد را فراموش کرده ام. نمی دانم. خاطراتم، البته جایشان را به همدیگر می دهند. یعنی شاید خاطره ای خوب بوده با یک اتفاق جدید محو شود. چرا؟ خوب معلوم است! کافیست اتفاق بهتری، چیزی که بیشتر دوستش داری پیش بیاید. ه
یادت هست؟ آندفعه ای که برای اولین بار "عزیزم" صدایم کردی. آنقدر آهسته گفتی که من نشنوم ولی شنیدمش. یادت هست آن باری که می خواستی روز تولدم به من زنگ بزنی تا تبریک بگویی، و من طاقت نیاوردم که تو از دفتر کارت به خانه برسی و خودم زنگ زدم؟ یادت هست اولین باری که همدیگر را بوسیدیم؟ یادت هست که یواشکی از پشت میز کار به من زنگ زدی که حالم را خوب کنی؟ یادت هست؟
همه خاطراتم تو شده ای.  ه

Thursday, February 10, 2011

غرق

می خندید ولی خسته بود. شاد می نمود ولی شاد نبود. خسته بود. از احساسی بی رحم خسته بود. از غم خسته بود. اما نمی خواست خسته بماند. نمی خواست و نباید غمگین بماند. می گریست. زیاد می گریست. تلخ می گریست. تلخترین هایش را گریسته بود. اما گریستنش از استیصال نبود. باید می گریست. مگر می توانست نگرید. حالا دیگر می خندید. هرچند خنده اش سطحی تر از آن بود که نام خنده بر آن نهد اما می خندید. نمی دانست که عادت می کند یا بهتر می شود. نمی دانست اما امیدوار بود. ه

Sunday, February 6, 2011

این روزها حالم خوب نیست. چکار کنم؟ ه -
من چه می دونم؟ خودم بدترم.ه -

Friday, January 28, 2011

عاشق

صدایی را در گوشم می شنوم. صدایم در نمی آید.     ه

Tuesday, January 25, 2011

کوتاه زمانی شاد بود، خیلی شاد

هیچوقت پیش نیامده بود که برای فکر کردن قدم بزند یا بنشیند گوشه ای و فکر کند. با این حال زیاد فکر می کرد. ذهن پریشان و به هم ریخته ای داشت. اما هیچ وقت نتوانسته بود روی موضوعی تمرکز کند تا به نتیجه برسد. همیشه چیزهایی در گوشه ذهنش داشت. همیشه داشت به همه آنها فکر می کرد و فقط یک جرقه لازم بود که راهش را بیابد. معمولا به نتیجه می رسید.  ه 
این بار هم مثل همه آن وقت ها. چشمانش، لب هایی که کوچکترین اثری از لبخند نداشت و چروکی که در پیشانی اش انداخته بود از ذهن درگیرش حکایت می کرد. تمرکز نداشت. بیشتر سیگار می کشید و مشروب می خورد. هیچکدام آرامش نمی کرند. مست نمی شد و این عذابش می داد. الکل از دنیا جدایش نمی کرد و این عذابش می داد. به آسمان گرفته نگاهی انداخت. دلش تنگ شد برای روزهایی که شاد بود؛ روزهایی که از ته دل شاد بود. آدم گاهی خودش شادی خودش را زایل می کند. آنگاه است که تنها عبارتی که می تواند آرامش کند این است که «تقصیر هیچکس نیست».  ه
روی تختش دراز کشیده بود. برف می بارید و آسمان سفید بود. سرمای پشت پنجره را تصور کرد. هوا سرد بود. آنقدر سرد بود که هیچوقت گمان نمی کرد. ه
دلش می خواست سیگاری آتش کند. زیر سیگاری پر از ته سیگار روی میز وسوسه اش می کرد. با خودش زمزمه کرد: زرد و سرخ و ارغوانی برگ درختان پاییز- می ریزد بر زمین آرزوهای ما نیز.  ه
نفسش کمی تنگ آمد. خواست گریه کند اما... باید خود دار باشد. احساسش منشاء همه گرفتاریهایش است.  ه
سرش را به دیوار گذاشت و باز آسمان را نگاه کرد: آیا دوباره آن شادی باز خواهد گشت؟

Monday, January 24, 2011

بعد از مدتها

خندیدی. خندیدم. بعد از مدتها خندیدم. همه حرفهایم را نزدم اما. ولی هر چه گفتم راست بود. شاید ناراحت شدم - راستی، فهمیدی ناراحت شدم؟- اما این به خاطر گفتن آن حرفها نبود. می دانی از چه ناراحتم؟ از اینکه آنقدر شاد نبودم. از اینکه چهره ام اگرچه شاد بود، لبم اگر چه می خندید، اما روحم اشک می ریخت، اشکی داغ.    ه
ه"عزیز دلم" خواندمت. از ته دل صدایت کردم. خوشحالم که توانستم باز صدایت کنم، که باز نام زیبایت را صدا کنم. اما ناراحتم، ناراحت از اینکه آنگونه شاد نبودم که لطافت نامت را به گوشت برسانم. یادت می آید یک بار گفتی هیچکس نامت را چون من صدا نکرده است؟ یادت هست که گفتی نامت، با همان حروف همیشگی اش را به گونه ای جدید شنیدی از دهانم؟ یادت هست؟ ناراحتم که آنقدر زلال نبودم این بار.   ه
دلم شانه ات را می خواهد. هیچکس به اندازه تو اشک مرا ندیده است. شاید گمان کنی که سستم، شکننده ام، سست تر از آنکه بر من تکیه کنی. اما چنین نیست. چرایش بماند برای بعد. ولی بگذار بگویم، سست نیستم، این اشک از ضعف نیست، از سستی نیست. این اشک از احساسم می آید و تویی علت این احساس، نازنین.      ه
ناراحت بودم -گفتی دانستی که ناراحتم؟- خیلی ناراحت. شرمگینم، از این که آن نبودم که دوست داشتم باشم. هنوز دلم گرفته است. ه

Friday, January 21, 2011

Ходая...
ای کاش خورشید طلوع نمی کرد. ای کاش همیشه شب بود. ای کاش بیدار نمی شدم. ه

Thursday, January 20, 2011

تفاوت

برف برای همه افسردگی نمی آورد. ولی برای من اینطور نیست. برای من خیلی چیزها اینطور نیست. خیلی چیزها برای من آن طور نیست که شما فکر می کنید. برف برای من هم افسردگی نمی آورد، ولی دلم که گرفته باشد می تواند حالم را بدتر کند. تقصیر برف نیست.  ه

Sunday, January 16, 2011

خسته

نشسته بود و کف پایش را آرام اما پشت سر هم به زمین می کوبید. گفت:« آقای دکتر! من مسکن نمی خواهم. نمی خواهم فراموش کنم. می خواهم درمان شوم.» و سرش را در میان دستانش گرفت تا دکتر اشکش را نبیند. ه

اتفاق

آ«آدم موقعی می فهمد دارد واقعا به خودکشی فکر می کند که با دیدن هر وسیله ذهنش می رود به سمت اینکه چگونه می تواند با آن خودش را از بین ببرد. این وسایل از قطار و کارد آشپزخانه و طناب و تیغ و پشت بام و قرص شروع می شود و بعد می روی سراغ پریز و سیم و اسلحه پلیس سر خیابان و کم کم حتی وان حمام و لبه میز و چارچوب در. اگر حالت خیلی خراب باشد حتی به خودکاری که با آن می نویسی هم فکر می کنی. حتی برف هم می شود برایت آلت انتحار. کافیست لخت بروی و در بالکن خانه ات دراز بکشی و در را قفل کنی و کلید را قورت دهی. سرما کار خودش را خوب بلد است. ه
در مرحله بعد برای هر یک از اینها درجه درد مشخص می کنی. این مرحله خیلی دردآور است، مخصوصا اگر قوه تخیلت قوی باشد. اگر به این مرحله برسی طناب و تیغ و خیلی چیزهای دیگر را فراموش می کنی. می دانم نباید زیاد شرح بدهم. باشد.  ه
یکی دیگر از نشانه هایش این است که هر انسانی که می بینی، هر زنی، هر مردی و حتی هر کودکی را در هر جا که ببینی، می خواهد توی خیابان باشد، توی بقالی باشد یا توی مترو، فرقی نمی کند، فکر می کنی می تواند به تو کمک کند ولی نمی کند. اگر کمی مهربان باشی به خودت می گویی شاید اگر بداند کمک کند ولی او که نمی داند و تو هم نمی توانی به همه رو بزنی. می توانی؟
حالا فقط مانده بهانه یا فرمان آتش. هر چیزی این وسط می تواند ماشه را بکشد. هر چیزی. مثلا جیغ یک بچه که بادکنکش ترکیده است. بله! واقعا می شود با همین هم خودکشی کرد. می دانم باورش سخت است ولی حقیقت دارد. ه
مرا ملامت نکنید. اینها را که جدی نمی نویسم. همین طور داشتم به جیغ پسر بچه ای که به گمانم بادکنکش ترکیده بود گوش می دادم که به ذهنم رسید. من که آدم افسرده ای نیستم. آنقدر ها هم ماجراجو نیستم. کلا گفتم.» ه
روی کاغذی کاهی نوشته شده بود و روی میز کنار تخت خواب، همانجایی که دراز کشیده بود، رها شده بود. او دیگر نفس نمی کشید. ه
---------------------------------------------------------------------------------------------------
توجه: دوستان عزیز این نوشته کاملا خیالی است. لطفا حمل بر افسردگی بنده نکنید. ایده ای به ذهنم خطور کرد و نوشتمش. حامد ه

Friday, December 10, 2010

پیرمرد

پیرمرد نشسته بود پشت میز کوچک و قدیمی ای که یادگار دورانی متفاوت بود. با دستان لرزان و تکیده اش، لیوان چای پررنگ را گذاشت روی میز. مدتها بود که دیگر لیوانش را لبریز نمی کرد. به قسمت خالی لیوان خیره شد. دستش می لرزید. نمی توانست لیوانش را پر کند. چند سالی بود که لیوانش خالی و خالی تر می شد. فکری احمقانه به سرش زد. فکر کرد آنقدر پیر می شود و رعشه اش شدت می گیرد که حتی نمی تواند به اندازه یک جرعه آب در لیوان نگه دارد. آنوقت است که از تشنگی خواهد مرد. اولش کمی ترسید. ولی بلافاصله خنده اش گرفت. خندید و -به عادت پیرمرد ها-  با سرفه به پایان رساند.  به سبیل بلند و زرد شده از دود سیگارش دستی کشید. چشمانش را پایین انداخت و تا از زیر قاب عینک ذره بینی اش سبیلش را ببیند. سفید شده بودند، مثل موهایش قبل از اینکه بریزند. تقریبا طاس شده بود. حتی موهای دستانش نیزسفید شده بودند. گویی دفتر خاطراتش را ورق می زد. نگاهش بی اختیار به چای داغ روی میز افتاد. کمرش درد می کرد؛ سالها بود. عادت کرده بود دیگر. دیگر درد اذیتش نمی کرد. درد جزئی از وجودش شده بود. از دستانش کمک گرفت و خم شد و دستی به لیوان چای زد. داغ بود. دلش نیامد با دست خالی برگردد و تکیه بزند. پاکت سیگار ارزان قیمتش را از کنار لیوان برداشت. فندکش را همیشه روی پاکت می گذاشت. باید یادش می ماند کجا رهایش کرده. روشنش کرد. یادش بخیر! اولین باری که سیگار کشیده بود و کتک سیری از پدرش نوش جان کرده بود، یادش افتاد. ولی ارزشش را داشت. خطر کرده بود. در همه زندگی اش خطر کرده بود و راضی بود. آهی کشید. خاکستر سیگار روی لباسش می ریخت. به این هم عادت کرده بود. دیگر ناراحتش نمی کرد. فرزندی نداشت. هیچ کس را نداشت. همه کسانش مرده بودند. حتی دوستانش، حتی همسرش. تنها زندگی می کرد. هیچ کس -به استثنای سجاد که عملا وکیلش بود- را نمی شناخت. سجاد را هم نمی دید. قبض های بانک را می گذاشت توی جعبه دم در اتاقش. سجاد دو هفته -یک بار می آمد. همیشه  جمعه ها عصر. پیر مرد آن موقع را می رفت حمام. سجاد کلید داشت و بی سر و صدا وارد می شد و در حمام را آرام می کوبید سلامی می کرد. پیرمرد هم سلامش را پاسخ می داد و به استحمامش می پرداخت. "باید چهل- چهل و پنج سالش باشد. صدای مردانه و خسته ای دارد. شاید سبیل سیاهی هم پشت لبش جدی تر از صدایش نشانش دهد. احتمالا -بر خلاف خودش- صورت سجاد نتراشیده باشد. به صدایش نمی آید روی صورتش جای زخم داشته باشد. مهربانتر از این ها به نظر می رسد که اهل چاغو کشی باشد." معمولا تمام مدتی که در حمام بود را به همین افکار می گذراند. آنگاه که می خواست از حمام خارج شود صدای سجاد دوباره به گوش می رسید که: "من رفتم آقای مظفری". و باز پیرمرد می ماند و تنهاییش.    ه
بیرون که می آمد، اتاق تمیز شده بود و آشپزخانه مرتب. یخچال پر بود از میوه و غذا هایی که خوردنشان زحمتی نداشت. هر از گاهی هم کیسه  پلاستیکی پر از دارویی روی میز آشپزخانه رها شده بود. اتاق خوابش اما در امان بود. درش را قفل می کرد. بعد از مرگ همسرش هیچکس را به آنجا راه نداده بود. کسی را هم نداشت. اما می خواست فکر کند که دارد از چیز ارزشمندی مراقبت می کند. پنجره های اتاق خوابش هم همیشه بسته بودند. نمی خواست آنقدر گرد و خاک بگیرد که مجبور شود سجاد را به محدوده خصوصی اش راه دهد برای نظافت. خودش از پسش بر می آمد.   ه
سیگارش تمام شده بود. باز با زحمتی دوباره خم شد تا چای اش را بردارد. سرد شده بود به اندازه کافی. برش داشت و جرعه ای نوشید. تا کی باید زنده می ماند؟ 

Tuesday, December 7, 2010

نقاش

سیاه
تاریک
یک سطل رنگ سیاه
یک قلم مو
سیاه تر می شود
ندا می دهد: سیاه نیست که سیاه تر می شود
سیاه ِ سیاه نیست
روشن است
امید هست
او هست
نگاهش می کنم
نگاهم نمی کند
سکوتم می شکند
خرد می شود
تکه تکه می شود
نگاهش می کنم
گونه اش برق می زند ولی نگاهم نمی کند
می غلتد آن مروارید های درخشان به روی زمین
خرد می شوم
تکه تکه می شوم
می گویم: تو هستی.                           ه
دستانم به سیاه کشیدن عادت کرده اند
او هست
شاید دیگر سیاه نکشم
شاید بتوانم دیگر سیاه نکشم
می توانم

Sunday, November 28, 2010

خواب

همه چیز عجیب و غریب است. همه چیز تاریک است. نه، روشن است... معلوم نیست تاریک است یا روشن. ولی هست. هر چه هست، به هرگونه که هست اما وجود دارد. دور و برم را نگاه می کنم. خوابم. خواب می بینم. دنیایم متفاوت است با همیشه. متفاوت است با بیداری. هیچ صدایی نمی آید. همه چیز ساکت است. اما خلوت نیست. دور و برم پر از آدم است. پر از آدم هایی که متحرکند اما صدایی ندارند. حتی صدای پاهایشان به گوش نمی رسد. شاید من کر شده ام. ه
داد می کشم. فریاد می زنم. هیچکدامشان بر نمی گردند. هیچکدامشان. حتی کوچکترین واکنشی نشان نمی دهند. به چهره ها نگاه می کنم. هیچ چیز قابل تشخیص نیست. فقط چشمها پیداست. نه لب ها ، نه بینی ها و نه حتی ابروها. فقط چشم ها. حتی چشم ها هم آن گونه نیستند که باید باشند. خیره اند. ساکتند. مرده اند.  هیچکدامشان به من نزدیک نمی شود. هیچکدامشان دور نمی شوند. راه می روند. چون ارواحی که در هوا شناورند می چرخند، می لغزند.   ه
از فریاد کشیدن خسته شده ام. به چشمانی که به چشمان باز اجساد می مانند نگاه می کنم. گوشهایم زنگ می زنند. سکوت محض چون دریایی مرا در خود غرق می کند. دریایی آرام. دریایی که فقط غریقی که ته آن گرفتار شده است و دارد جان می دهد از دهشتناکیش می داند؛ وحشتش را می فهمد؛ قدرتش را درک می کند؛ ظلمش را احساس می کند.  ه
دیگر فریاد نمی کشم. نمی دانم نمی توانم یا نمی خواهم. نمی فهمم توانش را ندارم را اجازه اش را. بی حرکت ایستاده ام. چشمانم هنوز خیره نشده اند.   ه
تنم مور مور می شود. گرم می شوم. داغ می شوم. صداست. صدایی به گوشم می رسد. صدایی از پشت سرم. لحظاتی طول می کشد که بفهمم این صدا، صدای تنفس است. صدای زندگی. می ترسم اما نمی دانم از چه. دستم لمس می شود. کسی دستم را گرفته است. از پشت سرم. از همانجایی که صدا می آید. از همانجایی که گرمای نفس بر گردنم می خورد. باید برگردم که ببینمش. زنده است. شبح نیست. دستم فشرده می شود. اما من فلج شده ام. حتی چشمانم فلج شده اند. شاید من هم مرده ام. ولی نه. هنوز نفس می کشم. داغ می شوم. حس می کنم. مور مور می شوم. لب هایم را حس می کنم. قلبم را حس می کنم. پلک نمی زنم اما زنده ام. دستم را فشار می دهد و من از حال می روم. ه 
چشمانم را باز می کنم. همه جا سفید است. همه جا روشن است. تکان نمی خورم. فقط چشمانم می چرخند. هیچ کس نیست. صدای نفسی به گوش می رسد. گونه ام بر شانه ای تکیه داده است. همه جا سفید است و گرمایی بر گردنم می نشیند. چشمانم را می بندم. شاید مرده ام. ه
 

Sunday, November 21, 2010

برنامه ریزی

"تازه همه برنامه ریزی هایم برای زندگی کردن تمام شده بود که مردم"
این را مرده ای که تازه در قبر خوابانده بودندش گفت.  ه

Monday, November 8, 2010

دردم آمد

اولین باری که یک نفر به من گفت "انگار از یک کره دیگر آمدی" و فکر کردم، هنوز هم فکر می کنم، با حسرت گفت و قصد تمجید داشت، خوشحال شدم. بعدها فهمیدم زیاد هم خوب نیست. راستش خوب و بدش را نمی دانم. شاید هم زیاد خوب باشد ولی درک این مطلب درد داشت. خیلی زیاد. آنقدر درد داشت که خواستم از "فضایی" بودن استعفا بدهم. اما خوب... نشد.  خلاصه اینکه دردم آمد. البته از زمینی بودن سوزش معده را دارم. آخ! باز گرفته است لا مصب. ظاهرا خیلی هم فضایی نیستم.                                       ه

Sunday, November 7, 2010

داستان های ناتمام

فولدر داستانهایم در دسکتاپ لپ-تاپم پر شده از داستان های ناتمام. همه شان چند جمله بیشتر نیستند. نمی دانم چه ام شده است. انگشتانم با اشتیاق روی صفحه کلید می لغزد و کلید ها را نوازش می کنند. اما این فقط یک شروع است. چند جمله که می نویسم دستانم شل می شوند. سرم درد می گیرد. همه اش می خواهم داستانم را عوض کنم. یک ایده جدید به سرم می زند. ایده داستان های نیمه تمامم به نظرم مسخره می رسد. داستان دیگری شروع می شود. داستانی که سرنوشتش همان سرنوشت تکراری دیگر همتایانش می شود.  داستانی ناتمام که با شوق بی حدی شروع شده است و لختی نگذشته ناتمام رها می شود. آیا این من هستم که داستان هایم را ضایع می کنم؟ یا این داستان هایم هستند که توان زنده ماندن را ندارند؟ داستان هایم را مرور می کنم. هر کدامشان با بقیه متفاوت است. تنها نکته اشتراکشان رها شدگیشان است. تلاش می کنم که روی یکیشان کار کنم تا مگر چیزی از آن در بیاورم. شاید یک داستان کوتاه یا حتی یک طرحواره ساده. اما دیگر توانش را در خود نمی بینم. چه کارشان کنم؟ بالاخره هر چه باشد نوشته هایم هستند، دوستشان دارم. خیلی دوستشان دارم. ولی وقتی می روم سراغشان ،که شاید جمله ای دیگر بهشان اضافه کنم، نمی توانم. نه که نخواهم؛ نمی توانم. انگار قرار نیست؛ انگار داستان های مرا، ایده های مرا از ذهنم دزدیده اند. انگار ذهنم پاک پاک شده است. چه کار می توانم بکنم؟
سیگاری از پاکت در می آورم. به عادت همیشگی ام با سیگار بازی می کنم. می بویمش. به سیگار خاموش پک می زنم. در جستجوی ذره ای توان که یک پاراگراف، یک جمله یا حتی یک کلمه به داستانهایم اضافه کنم. هر کلمه ای را که تایپ می کنم بی درنگ پاک می شود. گویی همه کلمات مضحک شده اند. با افزودن هر کلمه، صدای تمسخر نوشته هایم را به وضوح می شنوم. صدای خنده ای بی وقفه. سنگینی نگاه ها را می بینم. کلمه ها پاک می شوند و باز دنیا آرام می گیرد. تا دوباره حیران در پی کلماتی باشم که از آن خودم باشند. باز کلمه ای نوشته می شود و دگر بار پاک می شود. توتون چقدر خوشبوست.
میلی به روشن کردن سیگار ندارم. سیگار خاموش را می بویم و بر لبش بوسه می زنم اما دیگر تمایلی به داغی آتشش ندارم. باز کلمه ای را می آزمایم اما این بار نیز به سرنوشت همتایانش دچار می شود. باید فکری به حال این همه داستان نیمه تمام بکنم؟ بلند می شوم. سرم درد می کند و خستگی را در تمام اجزای بدنم احساس می کنم. آب جوشی آماده می کنم و قهوه ای می سازم. اشعه خورشید از لا به لای پرده ضخیم اتاق خود را به میز رسانده و آنجا ولو شده است. گرد و غبار معلق در فضای اتاق در مسیر نور آفتاب رقصیدنشان گرفته است. "عجب صحنه ای! جان می دهد برای شروع یک داستان". این بار، این یکی را حتی تایپ هم نمی کنم. قبل از اینکه کلمات به سرانگشتانم برسند محو می شوند و می روند.
لیوان قهوه را می آورم و می گذارم روی میز، درست همانجایی که اشعه خورشید جا خوش کرده است. بخار در پرتوی نور جلوه می گیرد. سیگار! حالا وقتش است. برش می دارم و به لبانم می سپارمش. قبل از اینکه پشیمان شوم روشنش می کنم. خیره به لیوان قهوه می نگرم. حلقه کف تشکیل شده روی سطح داغ قهوه را می بینم. به بخاری نگاه می کنم که در پرتوی خورشید می رقصد و در تاریکی اتاق ناپدید می شود. پکی می زنم. ریه ام را پر می کنم از گرمای دود. دود! پیچ و تاب می دهد تن خود را چون رقاصه ای فریبا که همه را اغوا می کند و هوش همه را می رباید. بر خود می پیچد و بالا می رود. آنقدر بالا می رود که دچار پریشانی روزگار می شود و اندک اندک محو می شود.     
سیگارم را دود می کنم و به هیچ چیز نمی اندیشم. به هیچ چیز نمی توانم فکر کنم. حتی افکارم هم مسخره شده اند. سیگار را می کشم و خاموشش می کنم و بی درنگ می روم سراغ قهوه ام که هنوز داغ است. شاید نئشگی قهوه و سیگار به دادم برسد که به نازنینانم، داستان هایم، برسم. شاید چیزی بیابم درون این همه تاریکی.
تصمیم می گیرم از صفر شروع کنم که این چنین سردرگم نباشم. باید داستان جدیدی بنویسم. جرعه آخر قهوه را سر می کشم و مصمم، شروع می کنم به نوشتن. وای! این که دیگر فاجعه است. هیچ! حتی ایده ای به ذهنم نمی رسد. ذهنم خالی شده است.
هنوز دهانم پر است از مزه سیگار و قهوه.
نمی توانم داستانی دیگر بنویسم. باید نیمه تمام هایم را تمام کنم. همه شان زیبا شروع شده اند. همه شان سرشارند از ایده های بکر. همه شان شاهکارند. باید تمامشان کنم. باید به جایی برسانمشان. باید به جایی برسند تا آرام شوم. خیلی به داستانهایم وابسته شده ام.
پرتوی خورشید، آرام آرام از روی میز می لغزد و روی کف اتاق می افتد. بلند می شوم تا قهوه ای دیگر بنوشم. باید همه داستانهایم را دوباره و سه باره بخوانم. از میان این همه کلمه، از میان این همه جمله چیزی خواهم یافت. نمی توانم فراموششان کنم. تمامشان خواهم کرد و همه شان شاهکار خواهند شد.

Tuesday, November 2, 2010

حوصله داستان نوشتن ندارم

حوصله داستان نوشتن ندارم. ولی بد جوری ویار نوشتن گرفته ام. دلم زق-زق می کند. هی سقلمه می زدن که "بنویس". داستان نوشتن حال و حوصله می خواهد. نه اینکه بنشینی روی یک نیمکت چوبی سفت و بیست دقیقه دیگر هم کلاست شروع شود. تازه استاد ممکن است کوییز بگیرد که احتمالا مثل بقیه کوییز ها تنها چیز درستی که می نویسم اسمم خواهد بود. روبروی آسانسوری نشسته ام که هی بالا و پایین می رود. دیروز داشتم فکر می کردم که چقدر کوتاه بود. مدتی را می گویم که خودم را دوست داشتم و از خودم راضی بودم. خوب پیش می آید دیگر. راستش را بخواهم بگویم الآن بی دل خوشی هم نیستم. نگران نباشید. خودم را سر به نیست نمی کنم. ولی خوب دیگر. بی خیال. شاد بودن آرزویم است. راضی بودن هم. من تلاش خودم را کردم و می کنم. بقیه اش به من ربطی ندارد.     ه
وای..... معده ام شده مثل "آلارم". خیلی حساس شده. تا به یک چیز استرس زا فکر می کنم یکهو شروع می کند به سوزش. انگار روحم یا مغزم یا هر چه شما بخواهید سیخونکش می زند.       ه
فکر کنم باید یک دفترچه خاطرات مخفی بخرم و تویش همه چیزهایی که می خواهم را بنویسم. اینجا نوشتن دردی را دوا نمی کند. هنوز دلم زق-زق می کند. این کلاس خسته کننده کشنده را چه کنم. تازه بعدش باید به فکر غلظت یون های درون گل ته دریاچه باشم! عجب اوضاعی. قرن هشتم هم به دنیا نیامدیم که بنشینیم ور دل حافظ هی شعر بگوییم که شاهد فلان و ساقی فلان و مردم هم هی حلوا حلوا مان کنند. شاید با اشعارم فال هم می گرفتند. چه می دانم؟
باید بروم. کلاسم دارد شروع می شود

Wednesday, October 27, 2010

بغض و دود

ردی از دود سفید 
در آسمان سیاه بالا می رود
گلویم را
گویی در میان دستان دیوی می فشارند
دیواری از تاریکی است آنچه در برابر دیدگانم می بینم.                 ه
بغض
این پیچیده چون طناب بر گلوی من
نمی دانم.                                                                    ه

ای کاش من این نبودم
ای کاش من نبودم

آهسته و آرام بالا می رود
می پیچد
می رقصد
فارغ از همه چیز
فارغ از همه کس
این پیچ و تاب مارگون سفید را چگونه بنویسم؟

بغض،                                               ه
و بغض
و بغض

شاید اگر....                                           ه

طاقت گریستنم نیست

Monday, October 25, 2010

تفاوت

باران می بارید و جوانی که لباس گرم پوشیده بود، گیتار می نواخت و ناشیانه می خواند. هنوز طعم گس سیگار را حس می کرد. همه چیز فرق کرده بود. همه چیز. چرا زودتر این اتفاق نیفتاده بود؟ چرا حالا؟ می گفت به درد زایمان می مانسته است. یک زایمان فکری. آهی کشید. لب پایینی اش را گزید. عادتش بود. مثل مادری که نوزادش را نگاه می کند به افکارش نگاهی انداخت. این فکرها مثل نوزادی بود که اصلا انتظارش را نمی کشید اما حالا که آمده بود دوستش داشت. نفسی ازهوای سرد فرو برد و گذاشت چند لحظه ای پر از هوا باشد. باز دم گرم و مرطوبی پس داد. باران می بارید.    ه
اولین باری که دیده بودش نمی دانست چه اتفاقی می افتد. حالا همه چیز فرق می کرد. خودش را برانداز کرد. خودش هم فرق  کرده بود. بهتر شده بود؟ چشمانش را بست تا حسی که آن زمان ها به او داشت را تصور کند. نمی شد. نمی توانست. دوستش داشت. انگار همیشه دوستش داشته است. جوانک آهنگی دیگر می خواند و همچنان گیتار می زد.    ه
  تنها چیزی که می دانست این بود که دلش، قلبش همان است که بود. خیالش راحت شد. شاید آن نگاه کودکانه اش در قلبش جاخوش کرده باشد. جز قلبش، همه چیز عوض شده بود.          ه
عشق هم عوض شده بود؟ نمی دانست. مهم بود؟ باز هم نمی دانست. سرش را تکیه داد به دیوار سنگی و به باران نگاه کرد که تندتر می بارید. هر چقدر خودش را تحلیل می کرد به یک نتیجه می رسید- دوستش داشت. خیلی هم دوستش داشت. همین 

Sunday, October 24, 2010

معصوم

امروز یکی گفت که لاغر شده ام
با طعنه به من گفت که من خر شده ام
من هیچ نگفتم و سکوتم می گفت
از سال گذشته ام که بهتر شده ام!ه

درد دل

نشسته بودند روبروی هم و داشتند درد دل می کردند.                             ه
پرسید: تو چه ات شده؟
گفت: می دونی! آدمی که حالش گرفته است....                                     ه
ه-- خب؟
مکثی کرد و نفسی تازه کرد.                                                          ه
ه-- آدمی که حالش گرفته است ... حالش گرفته است دیگه.                          ه
 
راست می گفت.                                                                        ه

Wednesday, October 20, 2010

بدحال

شامم را که می خورم چند سطری می نویسم مگر آرام شوم اما فایده ای ندارد. از رستوران کوچک کنار خیابان خارج می شوم. آنسوی خیابان پیر مردی دارد اکاردئون می نوازد. نمی دانم او سوزناک می زند یا منم که سوزناک می شنوم. ملودی غربی اش یادم می اندازد که خارجم. دوست دارم بایستم و گوش کنم اما حوصله این کار را هم ندارم. در سرمای ملایم پاییزی مونترئال قدم می زنم. بی خانمانی کنار خیابان بالا آورده و ولو شده. از کنارش رد می شوم. فکر می کنم. حتما دارد رویا می بیند. در بلندترین خیابان شهر گام برمی دارم تا به خانه برسم. به رهگذرانی که از کنارم رد می شوند دقت می کنم. چهره همه شان گرفته است. دختری سیگار می کشد. اینجا هم مختصات خودش را دارد. گدایی که با همه فرانسوی حرف می زند و مرا که می بیند، با دیدن ریش نتراشیده ام و چهره شرقی ام "سلام علیکم" جانانه ای می گوید و چند جمله عربی که من فقط "عبد الله" اش را می فهمم و من گویی چیزی نشنیده باشم از کنارش رد می شوم. شهر قشنگی است این مونترئال اما زیاد با ایران خودمان شاید فرقی نکند. شاید تفاوتش این باشد که اینجا تا اراده کنی و هوس، می توانی لیوانی ویسکی اسکاچ بنوشی یا پیکی ودکا بزنی و کسی نمی گوید خرت به چند. صدای گیتار می آید. پسرکی برای دوست دخترش گیتار می نوازد کنار خیابان. تقریبا به خانه رسیده ام.

Thursday, September 30, 2010

شبی که عشقش باز گشت

نصف شب آمده بود روی بالکن. چشمانش قرمز بود. کاپشنش را انداخته بود روی شانه و یک نخ سیگار خاموش را با دو انگشتش نگه داشته بود و یک فنجان چای داغ در دست دیگرش بود. غصه نداشت. دیگر عصبی نبود. گریه سبکش کرده بود. خوشحال بود. آمده بود با چای و سیگار جشنی کوچک بگیرد. جشنی به شکرانه بازگشت محبوبش. هم او که چند ساعت پیش - به گمان خودش-  داشت از دستش می داد. سیگار را آتش کرد و پک کوتاهی زد. محبوبش، معشوقش، دوستش داشت. او را بخشیده بود. محبوبش یک فرشته بود. به آسمان تاریک و ساختمان های بلند شهر نگاه می کرد. همسایه ها  خواب بودند. یک پک عمیق! ریه اش پر شد از دود و سرگیجه مطبوعی گرفت. عاشق تر از همیشه بود. جرعه چای. طعم چای و سیگار را دوست داشت. چشمانش را بست اما زود گشودشان. دنیا زیباتر شده بود. سه ساعت پیش تصورش را هم نمی کرد. امشب یکی از بهترین شب های زندگی اش است. ه

Wednesday, August 25, 2010

زندگی

پسرک به چشمان به زیر افکنده دختر نگاه می کرد. دستانش را گرفته بود. دو جام پر از شراب در کنار شمعی که نورش می رقصید روی میز بود. شاید این بار وقتش رسیده بود.
دست دخترک را فشرد. پاهایشان از زیر میز به هم می رسیدند اما نگاه هایشان به هم گره نخورده بود. دستش را باز فشرد، دختر اما آرام و یخزده نشسته بود. گویی تنهاست و هیچ نمی بیند. دستان دخترک آرام می لرزیدند. خیابان پاریس پر بود از عشاقی که دست به دست قدم می زدند. پاییز پاریس را نمی شود از دست داد. کمی آنورتر شانزالیزه بود با همه سر و صدایش. اما دنیای پسرک در همین رستوران کوچک رقم می خورد. آنجایی که پشت میز نشسته بود و به چشمانی نگاه می کردند که به میز خیره شده بودند. پسرک دستان دختر را بلند کرد و انگشتان کشیده دخترک را به گونه خویش چسباند. موسیقی به اوج رسیده بود.دخترک گرمای اشک را بر سر انگشتانش احساس کرد. دستان پسرک را فشرد اما پسرک تکان نخورد. دستانش را گرفته بود. دخترک آرام ایستاد و پسر نیز بلند شد.
گونه هایشان همدیگر را لمس می کردند و آهسته می رقصیدند. شانزالیزه از اینجا پیدا نبود

شعری برای تو

بی تو نشسته ام به تماشای ماهتاب
در این هوای سرد
 زانوی خویش را به بغل می دهم فشار

به تماشا نشسته ام
این ماه کاملی که درخشان و سر بلند
بر بام خانه ام
آرام، بی دریغ
پاشیده نور خویش

بسته است چشم من
یک سر به روی شانه من آرام می شود
دستم به دور شانه تو حلقه می زند

موی سیاه تو
در زین نور ماه
زیباترین تجلی رویای زندگی است
این آبشار مشکی افشان به دوش من

جاریست نام من
بر آن لبان  قرمز لعل گون تو
"شعری بخوان برای من ای شاعر جوان"
شعری برای تو

قلبم به روی جهان باز می شود
پر می شود ز نسیم و زنور ماه
از موج، از صدای جیرجیر شب
از جاده ای که به پایان نمی رسد
از هرم دست تو
از مهربانیت
از هر چه نیک
از هر چه خوب

در شعر جای می دهمش هر چه داشتم
این شعر شعر توست
...
ای کاش بودی و ...                                                               ه
ای کاش بودم و ....                                                               ه

من زیر نور ماه
تنها نشسته ام به تماشای ماهتاب

اشکی به روی بام خانه ما غلط می زند

Saturday, August 21, 2010

حدیث نفس

و صدایم همه آهستگی است
در سکوتی که گرفته است فضا را امشب

و در اندیشه دل بستن و دل  کندن ها
و در اندیشه آن روز که با خود گفتم
"جای من اینجا نیست"
و نمی دانستم
آسمان در همه جا این رنگی است
و فقط ابر تفاوت دارد
که به بادی 
تکه هایش از هم می پاشند

من نمی دانستم 
مثل صدها و هزاران "دیگر"                                               ه
من هم دل دارم
و دلم نیز زمانی
عاقبت می شکند

من در اندیشه آن لحظه که با خود گفتم
"همچو آشیل به پا خواهم ماند"
و نمی دانستم 
که کسی پشت سرم
خوانده آن قصه که می گفت از آن پاشنه نازک او

من در اندیشه ام امشب 
و کسی نیست که بر شانه او 
سر خود بگذارم
و کسی نیست که پرسد حتی
به چه می اندیشم

حرف هایم همه نامفهومند
همه گنگند
همه چون زمزمه ای آهسته اند
و صدایم همه آهستگی است
در سکوتی که گرفته است فضا را امشب

گفته های دروازه بانی که یک گوشه کز کرده بود

من یک دروازه بانم. نگهبان شاهرگ تیمم. همیشه در انتها. گل که می زنیم هیچ کس در شادی من شریک نمی شود، هیچ کس دور و برم نیست. گل که می خوریم، مقصر منم. همه سر من داد می کشند. آخر من یک دروارزه بانم

Monday, August 16, 2010

تمام شد

آهی کشیدم و گفتم: ای بابا
آهی نکشید ؛ فقط گفت: ای آقا

Saturday, August 14, 2010

دل نوشت

می خواهم بنویسم اما نمی شود. می خواهم انجماد سکوتی که درونم پیچیده است را بشکنم اما نمی توانم. دلم باز گرفته بود امشب و هیچ کس نبود که بگویم "دلم گرفته". شاید نگفتنش بهتر باشد. شاید اگر یک روز بگذرد فراموش کنم. شاید آن آنزیم هایی که باعث دل گرفتگی می شوند تمام شوند. چه می دانم؛ شاید خوب شوم. حال و حوصله خوشی هم ندارم چون می دانم باز دلم می گیرد و همین آش است و همین کاسه

اعترافات یک آدم فضایی یا خاطرات شغلی من- قسمت دوم


من سکوت کرده بودم به آدم فضایی خیره شده بودم. همانطور که نگاه می کرد گفت: "خوب؟ بهتان یاد بدهم که چطور همان چیزی بگویید که منظورتان هست؟"       ه
من: نه. خودم بلدم
شانه اش را بالا انداخت.      ه
من: خوب. حالا نوبت من است که از تو سوال بپرسم
آ.ف: بپرسین
من: ببین. لطفا خیلی واضح به من بگو قدرت نظامی شما چقدر است؟
آ.ف: قدرت نظامی؟ ما قدرت نظامی نداریم؟

من که فکر می کردم دارد دستم می اندازد عصبانی شدم و سرش داد کشیدم
من: قدرت نظامی شما چقدر است؟

آدم فضایی خندید ولی نه مثل دفعات قبل. گفت
آ.ف: بگذارید حقیقتی را برایتان روشن کنم. فعلا ما و شما در دنیا تنهاییم. یعنی گونه ما و گونه شما و حیوانات. شما مدت هاست دنبال موجودات فضایی می گردید و ما هر چه به شما علامت می دهیم ما را پیدا نمی کنید و شده اید اسباب خنده ما. بهتان بر نخورد اما ما یک اصطلاح داریم که وقتی یک نفر دنبال چیزی می گردد و پیدایش نمی کند به او می گوییم "مگر آدم شدی؟"      ه

و باز حدود یک دقیقه مثل بچه ای که یک کارتون بامزه می بیند ریسه رفت.        ه

آ.ف: ماها با هم نمی جنگیم. شما هم که دستتان به ما نمی رسد. قدرت نظامی می خواهیم چکار. پلیس البته داریم ولی نه زیاد. شما آدم ها موجودات حیرت انگیزی هستید. در طی سالها به گونه ای رفتار کرده اید که مجبورید از یک چیزی بترسید. شما تا دشمنی نداشته باشید آرام نمی شوید. ما را هم که پیدا نمی کنید با خودتان می جنگید. اصلا به همین خاطر شد که ما زیاد هم مایل نیستیم پیدایمان کنید. سرمان که درد نمی کند. همه شما چیزهای خطرناکی می سازید برای دفاع از خودتان در صورتی که با یک هزارم از آن تجهیزات هم می توانید در امنیت باشید. گرسنگی و نادانی بزرگترین عامل مرگ و میرتان است ولی همچنان روی تفنگ های عجیب و غریب سرمایه گذاری می کنید
من: نمی خواهید پیدایتان کنیم
آ.ف: البته دیگر مجبور شدیم بیاییم اینجا

ادامه دارد

اعترافات یک آدم فضایی یا خاطرات شغلی من- قسمت اول

 

 

Thursday, August 12, 2010

محبوب من


دلم یک لحظه می خواهد
همان آنی که با تو از صمیم قلب شادانم
همان آنی که دیگر نیست دنیا همچو زندانم
دلم آن لحظه را می خواهد و اشکم
به روی گونه هایم می دود آرام
تو را من می توانم داشت؟

دل من آرزوی لحظه ای دارد
که در آن دم ببینم آن جهانی را
که تو گردی چونان خورشید عالم تاب
ظلمت کش
تمام روز من از نور تو پر گردد و گرمات 
به جوش آرد تمام آنچه در رگهای من جاریست
تن و جانم شود لبریز
از عشقت

دل من لحظه ای
-ای کاش حتی لحظه ای-
را آرزو دارد
که حتی یک نفر محروم از دیدار روح افزای تو
محبوب خوب من
نباشد در میان نیک مردان و زنان کل این هستی

تو
آزادی
تویی محبوب من ای نیک بی همتا



اعترافات یک آدم فضایی یا خاطرات شغلی من- قسمت اول

شغل من شاید عجیب ترین کار دنیا باشد. من در طول این همه سال سابقه شغلیم چیزهایی دیده ام که شما حتی از بودنشان هم اطلاع ندارید. الآن هم این چیزها را فقط به شما می گویم نه کس دیگر. یادتان هم باشد که اینجا از من سوال نپرسید چون جواب نمی دهم. بگذریم. می گفتم  که من با عجیب ترین چیزهای دنیا سر و کار دارم. مثلا همین آدم فضایی ای که ما پارسال گرفتیم
هوووم ...  راستش نگرفتیمش ولی فکر می کردیم گرفتیم. داستان از این قرار بود که یک روز به من خبر دادند که یک موجود عجیب پیدا  شده و من مامور شدم که او را تخلیه اطلاعاتی کنم. می دانید تخلیه اطلاعاتی چیست؟ اگه نمی دانید یک جستجو توی گوگل بکنید حتما پیدا می کنید. من مامور این کار شدم.
  با یک بسته کاغذ سفید و یک بسته خودکار رفتم به پایگاه فوق سری مان که جایش را نباید به شما بگویم. وارد اتاق که شدم دیدم پشت میز یک آدم فضایی نشسته. حتما می پرسید از کجا اینقدر مطمئن بودم که آدم فضایی بود؟ راستش مطمئن نبودم. حدس می زدم. آخر قیافه اش مثل آدم فضایی های فیلم های اسپیلبرگ بود. راستش را بخواهید ما هنوز نفهمیده ایم این اسپیلبرگ از کجا می داند  این موجودات این شکلی هستند. دو تا چشم بزرگ و کله کشیده و بدنی کوچک. ولی رنگشان مثل فیلم ها نبود. رنگش آبی آبی بود و اصلا هم برق نمی زد.      ه
کجا بودیم؟ آهان.. من اول باید مطمئن می شدم این موجود واقعا یک آدم فضایی است. خیلی زود مطمئن شدم. حرف هایش بهترین دلیل بود برای اینکه آن موجود یک آدم فضایی است حتی دلیلی قانع کننده تر از شکل و شمایلش.                    ه
من روبروی او نشستم. قبل از اینکه چیزی بگویم گفت: "سلام. من از شما خوشم آمد."     ه
من تعجب کردم و گفتم: "ممنونم" و با خودم گفتم: چه بی ادب.
آدم فضایی (آ.ف) ادامه داد: شما آدم هستید؟
گفتم: بله و شما؟
آ.ف: نه من از .... آمدم
یک چیزی گفت مثل " گوجی موجی پا" یا "سوژی ووسی نا" آنقدر عجیب تلفظ کرد که من نمی توانم بنویسم و چون دید من تعجب کرده ام مثل بچه ها زد زیر خنده و گفت: "من هم نمی توانستم "سیاره زمین" را تلفظ کنم"      ه
و باز مثل بچه ها خندید. چند دقیقه که ریسه رفت، آرام شد و پرسید:" می توانید به من کمک کنید؟"         ه
من: یعنی چه؟ 
آ.ف: یعنی اینکه کمکم کنید دیگر. یعنی اینکه کاری کنید که من دوست دارم انجام دهم ولی به تنهایی نمی توانم؟ 
من: چرا باید من این کار را بکنم؟
آ.ف: برای اینکه ما با هم حرف می زنیم و شما از اینکه من از شما خوشم می آید خوش حالید
من باز متعجب شدم و پرسیدم: از کجا می دانید که خوشحالم؟
آدم فضایی چنان تعجب کرد که من فکر کردم الآن چشم هایش در می آید! و بعد حالت ناراحتی به خود گرفت و گفت
آ.ف: شما عجیبید. من گفتم از شما خوشم می آید و شما گفتید "ممنون" شما آدم ها موجودات عجیبی هستید. یک چیزی می گویید و منظورتان یک چیز دیگر است و ما بیچاره ها باید منظورتان را حدس بزنیم. این سخت ترین و درد آور ترین کار دنیاست و شما نمی دانید. دوست دارید بهتان یاد بدهم که چگونه آنچه منظورتان هست را بگویید. خیلی راحت است



ادامه دارد