با هم آمدند و نشستند پشت یک میز دونفره. زن لباس سیاه مجلسی پوشیده بود و مرد هم پیرهن تیره ای با کراوات شل. وقتی داشتند می آمدند تو، دست هم را گرفته بودند و هر دوشان اخم کرده بودند. همین توجه ام را جلب کرد. من تازه آمده بودم رستوران. تنها بودم آن شب. کنجکاو شده بودم و دوست داشتم سر در بیاورم از کارشان. آمدند نشستند پشت میزی درست رو بروی من. خیلی نزدیک نبودند اما کس دیگری بین ما نبود و خوب آنها را می دیدم. فضای تاریک رستوران دیدم را کم می کرد. انعکاس نور لرزان شمع روی میز در قطره های عرق روی صورت مرد، چهره اش را جذاب تر کرده بود. مرد یک دستش را زده بود به پیشانیش و نمی دانم به کجای میز خیره شده بود. زن هم دستهایش را قفل کرده بود روی سینه اش و زل زده بود به روبرو. مرد چند بار سرش را بلند کرد و به صورت همراهش نگاهی انداخت ولی انگار جوابی نگرفته باشد دوباره زل زد به میز. گارسون از بین میزها پیچید و آمد سراغشان و منو را داد به آنها و هر دو شروع کردند به ورق زدن. زن یکی دو صفحه را که ورق زد نام غذایی را به گارسون نشان داد و دوباره دست به سینه شد. مرد هم که داشت با حوصله بیشتری منو را نگاه می کرد بالاخره دستور غذایش را داد و گارسون همانطور که کاغذ یاد داشتش را می گذاشت توی جیبش تعظیمی کرد و رفت. یکی دو دقیقه بعد پیش غذایشان را آورد. مرد بی تاب بود و هی ناخونک می زد. یک لقمه هم برای زن گرفت و گذاشت توی بشقابش و زن برداشت و خوردش. ساکت نشسته بودند. زن اصلا تکان نمیخورد اما مرد پیش را تند تکان میداد. گارسون شرابشان را آورد و بطری را به مرد نشان داد و کمی ریخت توی جامش و او چشید. شراب که پذیرفته شد، گارسون برای هر دوشان ریخت و بطری را گذاشت توی سطل یخ روی میز. هر دو شروع کردن به نوشیدن. شام مرا آورده بودند و من مشغول خوردن بودم که غذای آنها را آوردند. از آن فاصله نمی توانستم ببینم چه سفارش داده بودند. مشغول خوردن بودم و کمتر به آنها توجه می کردم. دیدم مرد دستش را دراز کرده است به سوی زن و با دست دیگرش با غذایش بازی می کند. لحظه ای نگاهم را از آنها برداشتم اما باز که نگاهشان کردم دیدم دست همدیگر را گرفته اند. اگر اشتباه نکنم مرد داشت چیزی می گفت ولی به نظر نمی آمد زن به حرف های او گوش می دهد. چند لحظه بعد دوباره دست هم را رها کردند و مشغول خوردن شدند. غذایمان با هم تمام شد. من غذایم را آهسته می خوردم؛ نمی خواستم آنجا را زودتر از آنها ترک کنم. مرد، گارسون را صدا زد. گمان کردم صورتحساب می خواهد اما دو دقیقه بعد فهمیدم اشتباه کرده ام. گارسون دو شات ودکا آورد. زن داشت آرام چیزی زمزمه می کرد و مرد همانطور که به میز خیره شده بود دستش را نوازش می داد. شات ها را سر کشید و زل زد به کسی که روبریش نشسته بود. چیزهایی میگفتند به هم. حالا زن هم حرف میزد. چند باری دیدم که لبخندی زدند؛ کوتاه بود لبخندهایشان. چای سفارش دادم و سیگاری روشن کردم. در آن مرطوب حسابی چسبید. سیگارم که تمام شد بلند شدم. هنوز نشسته بودند اما من دیگر باید میرفتم. از کنار میزشان که رد شدم مرد برگشت و به من نگاهی انداخت. هنوز دستهای هم را گرفته بودند. من لبخندی زدم و صورتم را برگرداندم. نفهمیدم او لبخند زد یا نه.
Showing posts with label داستان کوتاه. Show all posts
Showing posts with label داستان کوتاه. Show all posts
Sunday, January 1, 2012
Monday, August 8, 2011
آشوب، سکوت، خواب
سکوت می کند. آرام می نشیند گوشه ای و سکوت می کند. نه حوصله پیاده روی دارد، نه حوصله فیلم دیدن و نه حوصله سیگار کشیدن حتی. سکوت می کند. گاهی روی تختش و گاهی روی مبل. خیره می شود به نقطه ای. چقدر این خیرگی برایش دلچسب است! دوستش دارد. دلش که آشوب می شود کتابی را بر می دارد و می نشیند گوشه ای و می خواند. اما همیشه همین است؛ یک صفحه که می خواند خسته می شود. نه که از خواندن خسته شود، نفهمیدن است که خسته اش می کند. دلش که آشوب می شود نمی فهمد. کتاب را گاهی باز، گاهی بسته رها می کند روی میز و باز فقط می نشیند و زل می زند به یک نقطه، به هر کجا که بشود. گاهی به برگ سبز گلی که در گلدان پلاستیکی روی گلمیز نگاه می کند، گاهی به ترک های ریز روی دیوار که تا خیره نشوی متوجهشان نمی شوی. گاهی به ساعت دیواری خیره می شود که مردن لحظه هایش که می توانست پر از لذت باشد را فریاد می کند. اما یک چیز همیشگی است، سکوتش همیشگی است. سکوتش همیشه هست. دلش که آشوب می شود حواسش به هیچ چیز نیست. نه آژیر دیوانه وار ماشین آتش نشانی که گاه و بی گاه از کنار خانه اش رد می شوند، نه صدای عربده مست هایی که می خندند و غصه هاشان را فراموش می کنند، هیچکدام را حتی نمی شنود. ه
پایش را تکان می دهد و انگشتانش را میان موهایش می کشد و گاهی آهی می کشد. گاهی با خودش حرف هم می زند. آنقدر پایش را تکان می دهد که خسته شود. ه ه
باز دلش آشوب است. لخت، دراز کشیده روی کاناپه و سقف را نگاه می کند. تلفنش را درمشتش گرفته است. تکانی می خورد و به صفحه کوچکش نگاهی می اندازد. شاید تلفنی داشته باشد. شاید اس ام اسی داشته باشد. هیچ چیز نیست. به عددی که روی صفحه تلفنش، ساعت را نشان می دهد خیره شده است. آنقدر نگاه می کند که عدد تغییر کند. دقیقه ای می گذرد. تلفنش را رها می کند روی میز. به سکوتش بر می گردد، همان سکوت دل انگیزش. ه
پلکهایش سنگین شده. شاید اگر بخوابد مغزش بهتر کار کند. ه
Wednesday, August 3, 2011
پاشو
دروغ می گویی. به همه؛ وقتی می گویی «خوبم». آنها دروغ می خواهند بشنوند. تو هم دروغ می گویی. چرا نگویی. عادتت می شود. بگذار صورتک چهره ات را بپوشاند. چه عیبی دارد؟ دروغ بگو. مثل بقیه. با خیال راحت دروغ بگو. همه می گویند. ه
درد دل کردی. اما از قضا "صفرا فزود". چه کارش می خواهی بکنی؟ چه کارش می توانی بکنی؟ خودت هم نمی دانی. به خودت هم دروغ می گویی. این خوب نیست. اصلا خوب نیست. ه
یادت می آید؟ یادت می آید وقتی دکتر با صدایی که از آن حسرت و سرزنش می بارید گفت «برو زندگی ات را بکن پسر جان»؟ رفتی؟ نرفتی. تلاشت را کردی البته. آفرین! همینش هم خوبست. خیلی ها همین کار را هم نمی کنند. تلاشت را کردی. ولی نرفتی. درست است، همین نرفتنت شد معلمت. آفرین! ازش یاد گرفتی. ولی این دل ِ تنگ که این چیزها سرش نمی شود. می شود؟ ه
هنوز هم دیر نشده پسر جان. ولی دیر می شود ها. به خدا دیر می شود. پا نگذار روی زمان حالت. بی خیال فکر درست و حسابی کردن شو. یک عمر خیال اینکه بی گدار به آب نزنی بس نیست برایت؟ هیچوقت شد خطر کنی؟ ریسک کنی؟ حالا وقتش است دیگر پسر. پا شو. وقتش همین حالاست. نه فردا نه پس فردا. نه حتی دو ساعت بعد. همین حالا پسر، همین حالا. ه
حالا که فهمیدی چه می خواهی چرا روراست نیستی با خودت؟ خودت باش. کاری کن که خوشحال باشی. مهم نیست چه کاری. فقط کاری کن. ه
Thursday, July 21, 2011
خانه
دستهایش را گرفته بود کنار دهانش و ها می کرد. بخار می نشست روی شیشه ضخیم عینکش. چراغ که سبز شد راه افتاد روی خط های رنگ و رو رفته عابرپیاده. تا خانه اش ده دقیقه ای را باید پیاده روی می کرد. ه
هوا سردتر از آن بود که انتظارش را داشت. باید لباس گرمتری می پوشید. دستش را باز با گرمای نفسش گرم کرد. دیروقت بود و خیابان خلوت. ای کاش تنها نبود. ای کاش در خانه را که باز می کرد... ه
دست کرد توی جیبش و کلید را در آورد. راهرو تاریک بود و نوری که از چشمی در بیرون می زد خوشحالش کرد. آهسته گفت: «برگشته». زودتر از او به خانه رسیده است. کلید را چرخاند و در را باز کرد. «سلام» .جوابی نشنید. کجاست پس؟ شاید حمام باشد. در خانه یک اتاقه که نمی شود پنهان شد. رفت تو. دید نشسته روی کاناپه و می خندد. شیطنت می کند باز. لبخندی زد و باز سلام کرد. دختر از بالای چشم نگاهش می کرد و لب پایینی اش را آهسته و هوسناک می گزید. سرش را خم کرده بود و موهایش ریخته بود روی سینه اش. گفت «سـ...لام» ه
کنار چوب رختی ایستاده بود و هنوز پالتواش را در نیاورده بود. نگاهش می کرد. سر تا پایش را برانداز کرد و باز آرام تر نگاهش را برگرداند و پا تا سرش را نگاه کرد. پاهای لختش را انداخته بود روی هم و نوک دو انگشت را روی رانش می کشید. لاک ناخنش همرنگ لباسش بود، قرمز و براق. موهایش را جمع کرد و ریخت پشت سرش. انگشتش را گذاشت روی لبش و با لحنی که انگار چیزی می پرسید گفت «سلام»
ه-«سلام عزیزم» ه
دختر خودش را کشید جلو و آرام گفت : «نمی خوای لباست و عوض کنی؟» ه
گفت: «نه» و رفت کنارش نشست و لبش را چسباند به لبهای داغش. ه
قلبش داشت تند تند می زد. سردش بود. کاش لباس گرمتری پوشیده بود. کم کم داشت می رسید به خانه اش. ه
Monday, July 11, 2011
زندگی
داستان هایش ته کشیده بود. جامش خالی بود و زیرسیگاریش پر. حال خالی کردنش را هم نداشت. نوشت « زندگی چیز مزخرفی است که پر است از چیزهای خوب. کافی است
ببینی آنها را». ه
چشمانش را بست و باز همان فکر و خیال ها. هیی
نوشت «زندگی همین چیزهای خوب است». لبخندی زد. ه
دراز کشیده بود و به هیچ چیز فکر نمی کرد. ه
Saturday, July 2, 2011
Friday, July 1, 2011
Tuesday, June 21, 2011
خواب
نوشت: خسته ام. حوصله ندارم. نمی توانم بیشتر از این بکشم. ه
خواند: خس...خست... خسته. ه
نخواند. نوشته اش را گذاشت زیر بالشت و خوابید. ه
Tuesday, May 24, 2011
آداب معاشرت
اولی- اوضاع خوبه؟
دومی- اوضاع چی؟
ا- اوضاع و احوال زندگیت. ه
د- کجاش؟
ا- کلا. ه
د- کلا؟
ا- آره دیگه. ه
د- هیچی. ه
ا- هیچی؟
د- آره. ه
ا- یعنی چی؟
د- نمی دونم. ه
ا- مسخره کردی ما رو؟
د- نه والله. ه
ا- "نمی دونم" یعنی چی؟
د- نمی دونم. ه
ا- پس اوضاع خوب نیست. ه
د- اوضاع چی؟
ا- کلا. ه
د- نمی دونم. ه
ا- خوب جزئا؟
د- کدوم جزئش؟
ا- اه! خسته ام کردی. ه
د- چرا؟
ا- ای بابا! یک کلام ازت پرسیدم خوبی. ه
د- مرسی! ه
ا- آفرین پسر خوب. به این می گن آداب معاشرت. ه
د- آهان. فهمیدم. ه
Monday, May 16, 2011
با نام
امروز بیدار شدم. البته دقیقترش این است که بگویم به هوش آمدم. از دکترهایی شنیدم که بالای سرم ایستاده بودند. هرچند هنوز نمی توانم حرف بزنم، یا به گفته همان دکترها "قوه تکلمم را باز نیافته ام" ولی هوشیارم و قوه تفکرم را دارم. کاملا کر نشده ام، با این حال گوش چپم نمی شنود. نمی دانم از کار افتاده یا آنقدر باند پیچی اش کرده اند که صدا بهش نمی رسد. راستش نمی دانم الآن چگونه چهره ای دارم و بقیه آدم ها مرا چگونه می بینند ولی می دانم حسابی باند پیچی ام کرده اند. کشف کرده ام که تقریبا هیچ یک از اعضای بدنم را نمی توانم تکان دهم، غیر از چشمهایم و انگشتان دست راستم و پای چپم. چشمانم رو به سقف است و نور اذیتم می کند. یادم باشد وقتی خوب شدم حتما به مدیر بخش بگویم. در همین چند ساعت فهمیده ام که دکترها خیلی به حرکت انگشتان دستم علاقه دارند ولی فکر می کنم از حرکت انگشتان پایم خبر نداشته باشند. شاید هم از اینکه آنها را حرکت می دهم خوشحال نمی شوند؛ چون حتی یک کلمه هم درباره اش نمی گویند یا کوچک ترین واکنشی نشان نمی دهند، لا اقل جلوی من. ه
خیلی دلم تنگ شده برای نقاشی کشیدن. داشتم فکر می کردم که می توانم تابلویی استثنایی بکشم؛ همین صحنه ای را که می بینم، همین سقف کاذب اتاق بیمارستان. تابلوی جالبی خواهد شد: بیمارستان! اینجا باید بیمارستان باشد یا درمانگاه یا چیزی شبیه به آن. یادم نمی آید چه شد که آمدم اینجا. حتما بلایی سر من آمده. نکند او هم حالش بد شده باشد. نکند بلایی سرش آمده باشد. خدایا! چگونه باید از حالش خبری بگیرم با این وضع خرابی که دارم؟ هووووم... اما نه. یکی از دکترها یا پرستارها داشت از او و نگرانی اش می گفت. پس حتما حالش خوب است. اگر هم برایش اتفاقی افتاده باشد، مسلما حالش از حال من بهتر است. خدا را شکر. اگر بتواند حتما سر ساعت ملاقات به سراغم می آید و می بینمش. دلم برایش تنگ شده است. دوست دارم ببموسمش ولی حالا حالاها نمی توانم. او می آید اینجا، بالای سر من می ایستد و من بر و بر نگاهش می کنم و او اشک می ریزد. چقدر دردناک. شاید قطره اشکی که از چشم من پایین می سرد را ببیند، اگر از بدشانسی غدد اشکی ام خشک نشده باشند. این تنها راهیست که می توانم با او ارتباط برقرار کنم. ه
آخ که چقدر دلم می خواهد حرف بزنم. راستی، نکند من دیگر نتوانم حرف بزنم. این وحشتناک است. دلم می خواهد از فکرهایی که موقع نقاشی به کله ام می زند حرف بزنم. منفجر می شوم اگر نگویمشان. بارها خواسته ام این عادت لعنتی را ترک کنم ولی شکست خورده ام. به هرحال بهتر است الآن به این چیزها هم فکر نکنم. نمی دانم چه بلایی سرم آمده. نمی دانم بهتر می شوم یا نه. ولی یک چیز را می دانم. می دانم اگر نتوانم حرف بزنم می میرم. اگر قرار باشد نتوانم حرف بزنم همان بهتر که بمیرم. هط
----------------------
در همین راستا- بی نام
----------------------
در همین راستا- بی نام
Wednesday, May 11, 2011
بی نام
آدم خاصی است. زیاد فکر می کند. به خیلی چیزها فکر می کند. هرچند زیاد عمیق نمی شود ولی به اندازه ای که عطش دانستن را رفع کند هست. غصه هم زیاد دارد البته. خیلی از دوستانش -که با من هم کم و بیش رفت و آمدی دارند- می گویند که زیادی غصه می خورد. همکلاسی و یار گرمابه و گلستانش -همان پسره ی قدبلند که موهایش دارد می ریزد و عینک بدون قابی به چشم می زند، همان که یکی از ابروهایش بالاتر از دیگریست، همان که آوردش پیش شما- که سنگ صبورش به حساب می آید اصلاح جالبی در مورد او به کار می برد. می گوید بیشتر از اینکه قصه داشته باشد غصه دارد. البته ظاهرش چیز دیگری نشان می دهد. نسبتا بشاش است. چشمانش به چشمان آدم های شاد می ماند. اما اشتباه نکنید. آدم تو داری هم نیست البته. هم کلامش که بشوید تا ته و توی زندگی اش را می فهمید. مخصوصا اگر کمی مست هم کرده باشد. به خاطر همین است که از مست شدن می ترسد و به گمان من هیچگاه از مستیش لذت نمی برد. پنج-شش سالی هست که می شناسمش. آدمی است احساساتی. به اصطلاح خودمانی اشکش دم مشکش است. از شغلش هم پیداست. نقاش است دیگر. نقاش اگر احساساتی نباشد که نقاش نمی شود. نکته عجیبی که شاید دوست داشته باشید بدانید، این آدم احساساتی هنرمند ذره ای ذوق موسیقی ندارد. این از عجایب روزگار است. در ضمن، عاشق است. به شدت عاشق است و معشوقه اش را می پرستد. از زندگی خصوصی اش چیزی نمی گوید تا نپرسی. به من البته یک چیزهایی گفته ولی قسمم داده که به کسی نگویم. شما که نمی خواهید من بگویم و مدیونش شوم. می خواهید؟ پس بگذارید از زندگی شخصی اش چیزی نگویم.حالش که بهتر شد کنارش بنشینید. اهل درد دل کردن هست. ه
خسته است و کمی بد بین. اینها خصوصیات دنیای ماست. دل خوشی داشته - آنطور که خودش به من گفت- اما زمانه نظرش را برگردانده است. می گوید زیادی هم خوشبین بودن خوب نیست. توی ذوق آدم می خورد. راست هم می گوید. من خودم هم به این مسئله رسیده ام. یکی دوبار هم با هم دعوایمان شده که خدا را شکر آشتی کردیم. به هر حال خدا کند بهتر شود. خیلی دوست دارم و خوشحال می شوم اگر کمکی از دستم بر می آمد بگویید. شماره تلفنم را که دارید. بیست و چهار ساعت روشن است. اگر حالش خوب شود و باز بتواند حرف بزند که هیچ. ولی اگر تکلمش را از دست بدهد به گمانم دیوانه شود؛ از بس پرحرف است. بی رحمانه است اما اگر قرار باشد نتواند حرف بزند همان بهتر که.... . آقای دکتر خوب می شود حالا؟
Tuesday, May 3, 2011
پایان
صدای خر-خر می داد. نفس هایی که سنگینیشان حس می شد از میان لب های تیره و خوش تراشش بیرون می خزیدند. چون جنازه ای که تازه از گور برخاسته باشد گام بر می داشت. بی میل و مرده. قوز کرده بود و دستانش چون دستان لاشه ای که بر دوش می برند، آویزان بود. به جایی نگاه نمی کرد. نمی شد فهمید چشمانش باز است یا بسته. قطرات باران خود را به سرش می کوبیدند. چون سرنوشتی که آسمان به سویش حواله کرده بود. سنگین بود. سخت بود. درد داشت. ه
نور چراغ ماشین هایی که از روبرویش می آمدند از پشت قطرات جا خوش کرده بر شیشه عینکش پخش می شد. ماشین هایی که با دیدن او در میانه خیابان می ترسیدند و بوق ممتدی می زدند و حتما دشنامی هم می دادند. اگر می دانستند او چه اش شده است، آیا باز هم همین بود؟
سفید شده بود. رنگش پریده بود. دیگر هیچ چیز نمی فهمید و هیچ چیز نمی خواست. تمام چیزهایی که باید می فهمید را فهمیده بود و دیگر چیزی باقی نمانده بود. سرد بود. می لرزید. شده بود مثل محکوم به مرگی که به جوخه آتش می سپردندش. محکومی که خود باید فرمان آتش دهد. دیگر حتی گام هم نمی زد. پاهایش را روی زمین می کشید. قلبش خالی بود. خالی خالی. ویران شده بود. آنقدر ویران که امیدی به باز ساختنش نداشت. ه
راننده ای او را ندید. ه
Tuesday, April 26, 2011
نقاشی
خیلی چیزها را نمی دانست. اضطراب که می گرفت انگار در دلش وا می شد، همه غصه های دنیا می ریخت توی دلش. همه مشکلاتش یادش می آمد. این، هم بد بود هم خوب. بدیش را که نیازی به گفتن ندارد. غصه که چیز خوبی نیست. غصه را دوست نداشت. اما یک خوبی داشت این احساس بدش. آن هم این بود که می دید، یادش می آمد که باید کاری کند برای زندگی اش. زندگی را که نمی شود همینطور گذاشت به امان خدا. خدا که بیکار نیست بیاید ببیند تو چه کم داری و بگذارد کف دستت. خودت باید مشکلاتت را حل کنی. به این چیزها که فکر می کرد یکهو آتش می گرفت. از پس همه اش را که برنمی آمد. بلد نبود. آتشی که داشت، می سوزاندش و کم کم... یاد گرفته بود، یا شاید تسلیم شده بود. می دانست این آتش حتی اگر زیر خاکستر بماند و خاموش نشود، می شود کاری کرد که زبانه نکشد. باید رهایش می کردی، خودش آرام می شد. اظهار کردنش دردی را دوا نمی کند. مسکن هست، آرامت می کند اما نه زیاد. ماندگار نیست. تا موقعی که بشنوند خوب است. اما خسته می شوند. چه می توان کرد. این قانون طبیعت است. باید همه چیز را برای خودت نگاه داری. این بهتر است. ه
فکری به سرش زد. باید باز نقاشی را شروع می کرد. نوشتن هم آرامش می کند ولی نوشتن خواننده می خواهد. خواننده که نباشد آرام نمی شود. ولی نقاشی هایش را دوست داشت. می ایستاد جلوی بوم. ساعت ها سر پا می ایستاد جلوی بوم و می کشید. به هیچ چیز فکر نمی کرد. حتی اگر فکر هم می کرد، حتی اگر اشک هم می ریخت، از کشیدن دست برنمی داشت. باید دوباره نقاشی می کشید، مثل قدیم. شاید به همان دورانی باز می گشت که بود. مثل همان بهاری که نقاشی کشید. حالش خوب بود. خیلی وقت پیش ها حالش خوب بود. ه
Monday, April 18, 2011
تنها
سرماست. سوز می آید. سردتر از این هم می شود. حدس می زند سردتر هم بشود. شب را جایی دارد که بخوابد. اما غذایی که می دهندش سیرش نمی کند. کفشش سوراخ شده است. با این پول ها کفش که نمی تواند بخرد اما شاید بشود غذایی بخرد و این سر و صدای شکمش را بخواباند. نگاه می کند به اطرافش. ای کاش امشب برف نبارد. زیر سقفی روی درگاهی ساختمانی تجاری نشسته بود. هوا تازه تاریک شده است و خیابان دارد شلوغ تر می شود. سردش است ولی نمی لرزد. عادت کرده است دیگر. ه
دو بیخانمان دیگر که به نظر مست می رسیدند و بلند می خندیدند از روبرویش رد شدند. لبخند تلخی زد. گدایی هم بازاری دارد و این مست های لایعقل بازار را خراب کرده اند. لبخندش پررنگ تر شد و لختی شادی را حس کرد. ه
باز به خیابان خیره شد و به ماشین ها نگاه می کرد. چقدر گرم به نظر می رسد اتاقک ماشین هایی که رد می شدند. دیگر به گذشته هم فکر نمی کرد. فقط به خیابان خیره شده بود. سایه ای، شبحی یا انسانی از روبرویش رد شد. صدایی آمد. صدایی غیر آشنا. صدا از لیوان کاغذی ای بود که گذاشته بود برای در آمد امشبش. ولی صدا، صدای سکه نبود. نگاهی کرد. باورش نمی شد. با این پول می شد چند روز غذا بخورد. این خوشبختی کمی نبود. اسکناس را برداشت. چشمش به دنبال شبح نرفت. سردش نبود.ه
Saturday, April 9, 2011
گرما
دیگر واژه ها همراهیم نمی کنند
کاغذ برایم غریبه است
قلم پیوندش را با من گسسته است
انگشتانم مدادم خواهند شد
دستت را به من بده تا بر آن عشقم را بنویسم
شاید شرارش را احساس کنی
Sunday, April 3, 2011
غم
سرش که درد می گرفت کز می کرد زیر پنجره. چمباتمه می زد. زانوهایش را بغل می کرد. دردش از میگرن و این چیزها نبود. از دلش بود. دلش که پر می شد، کسی که پیدا نمی کرد برای حرف زدن، آنوقت بود که سرش درد می گرفت. مسکن نمی خورد. انگار می خواست به خودش بقبولاند که از پس دردی که درون جمجمه اش پیچیده بر می آید. صدای تیک تاک ساعت دیواری اش چون پتک به سرش کوبیده می شد. تیک... تاک. تیک... تاک. پیشانی اش را گذاشت روی زانوهای لختش. دستی، انگار، گلویش را گرفت. فشار داد. نفسش بند می آمد. صدای ساعت را دیگر نمی شنید. دندان هایش بر هم فشرده می شدند. درد در سرش شدت گرفت. مثل جریانی از پشت سرش شروع شد و در مغزش پخش شد تا به چشمانش رسید. چشمانش می خواستند از کاسه بیرون بجهند. به هق هق افتاد. اشک می ریخت. صدایش چندان بلند نبود. صدایش را می خواست بخورد. می خواست پنهان کند. شاید راهی برای این غصه ها، این نگرانی ها، این بدبختی ها پیدا شود. صدایش را می خورد. چانه اش می لرزید و باز گریه از حنجره اش می گریخت و باز خوره می شد. نشسته بود. ه
***
آفتاب آرام خود را از پنجره بیرون کشید و به خوابگاهش، به افق خزید. اتاق تاریک بود. صدای گذشت ثانیه ها می آمد و صدای نفس های سنگین کسی که نشسته به خواب رفته بود. ه
Saturday, March 12, 2011
کتاب خوان
دیوار اتاق پر بود از عکس ها و نوشته هایی که تناسبی با هم نداشتند. از هر اندیشه ای، اثری بود. از عکس مردی در برابر ستونی از تانک ها تا پوستری که بوسه ای عاشقانه را به تصویر کشیده بود. از عکسی بزرگ و سرخ از چه گوارا با ستاره ای بر کلاهش تا نقاشی ای تاثیر گذار از عیسی بر صلیبی که زنانی بر پای آن اشک می ریختند و فرشته ای بر بالای سر خار پیچیده عیسی. ی
اتاق نسبتا تاریک بود. تنها نور اتاق چراغ مطالعه ای بود که فقط میر را روشن می کرد. لم داده بود روی صندلی و پاهایش را انداخته بود روی میز به هم ریخته اش. میزی که پر بود از کتاب های باز. کتابهایی که باز، روی میز رها شده بود. گویی منتظر بودند که خواندنشان باز از سر گرفته شود. س
لم داده بود و زل ده بود به سقف. به ترک هایی نگاه می کرد که رویشان را ناشیانه با رنگ پوشانده بودند. چه کار عبثی! ترک ها آشکارا پیدا بودند. ر
لیوان سفید جرم گرفته روی میز جرعه ای چای داشت که دیگر بخاری از آن برنمی خاست. تنها صدایی که می آمد صدای ضرباتی بود که با انگشتان کشیده اش روی دسته صندلی می زد. آهنگین می زد. ریتم گرفته بود. هر از گاهی سیاهی چشمانش را می چرخاند و به دنبال ترکی پوشیده با رنگ روی سقف می گشت. سقف اتاقش، هنوز چیزهایی برای کشف شدن داشت. س
***
با حرکتی ناگهانی پاهایش را عقب کشید. نفس عمیقی کشید. کتابی را از قفصه کوتاه کنار میز تحریر برداشت. یک رمان. یک کتاب با صفحات زیاد. طول می کشید تا تمامش کند. گلویش را صاف کرد. مثل زمانی که کسی می خواهد نطق کند. عنوانش را خواند. باید تا ته می خواندش. باید تمامش می کرد. کتاب را ورق زد. شماره های بالای صفحه های کتاب زیاد و زیاد تر می شد. نمی دانست می تواند تمامش کند یا نه. ه
Wednesday, March 9, 2011
غروب
غروب دلگیر است. دلگیرتر می شود وقتی آسمان هم گرفته باشد، وقتی خانه ات ساکت باشد، وقتی دلت...ه
غروب شروع شب است. یک شب بلند. شبی که پایانش را گفته اند سپید است. اما سیاهیش آنچنان است که ایمانت را زایل می کند. ه
دل سپرده ام به موسیقی سوزناکی که آتش دلم را بیشتر می افروزد. شاید اینگونه بهتر باشد. شاید اگر با غروب و دلتنگیم نجنگم بهتر باشد. ه
و باز آهی... ه
به یاد خطی از یکی از داستان هایم افتادم: ه
"آنگاه که اشک چاره سازست آمدنی نیست"
Monday, February 28, 2011
خوشبختی
پاکت نامه، که نه اسم فرستنده داشت نه آدرسش، را باز کرد. یک صفحه سفید. سه جمله که خوش خط نوشته شده بود و قسمتی از جوهر آن پخش شده بود. مثل اینکه قطره آبی روی آن چکیده باشد. و یک جای بوسه. ه
"مرا ببخش"
"عاشقانه دوستت دارم عزیزکم"
و کمی پایین تر زیر بوسه: ه
"تنها باری که رژ لب زدم که بتوانم این بوسه را برایت ثبت کنم "
این ها را با خط خودش نوشته بود. خطش را می شناخت. ه
رد لبش را بوسید. ه
***
دو رد لب بر کاغذی که قطره اشکی بر آن آرمیده بود عشقبازی می کردند. ه
پ.ن: مهم نیست چند نفر بخوانند. می دانم که تو می خوانیش
Sunday, January 16, 2011
خسته
نشسته بود و کف پایش را آرام اما پشت سر هم به زمین می کوبید. گفت:« آقای دکتر! من مسکن نمی خواهم. نمی خواهم فراموش کنم. می خواهم درمان شوم.» و سرش را در میان دستانش گرفت تا دکتر اشکش را نبیند. ه
Subscribe to:
Posts (Atom)