Wednesday, October 27, 2010

بغض و دود

ردی از دود سفید 
در آسمان سیاه بالا می رود
گلویم را
گویی در میان دستان دیوی می فشارند
دیواری از تاریکی است آنچه در برابر دیدگانم می بینم.                 ه
بغض
این پیچیده چون طناب بر گلوی من
نمی دانم.                                                                    ه

ای کاش من این نبودم
ای کاش من نبودم

آهسته و آرام بالا می رود
می پیچد
می رقصد
فارغ از همه چیز
فارغ از همه کس
این پیچ و تاب مارگون سفید را چگونه بنویسم؟

بغض،                                               ه
و بغض
و بغض

شاید اگر....                                           ه

طاقت گریستنم نیست

Monday, October 25, 2010

تفاوت

باران می بارید و جوانی که لباس گرم پوشیده بود، گیتار می نواخت و ناشیانه می خواند. هنوز طعم گس سیگار را حس می کرد. همه چیز فرق کرده بود. همه چیز. چرا زودتر این اتفاق نیفتاده بود؟ چرا حالا؟ می گفت به درد زایمان می مانسته است. یک زایمان فکری. آهی کشید. لب پایینی اش را گزید. عادتش بود. مثل مادری که نوزادش را نگاه می کند به افکارش نگاهی انداخت. این فکرها مثل نوزادی بود که اصلا انتظارش را نمی کشید اما حالا که آمده بود دوستش داشت. نفسی ازهوای سرد فرو برد و گذاشت چند لحظه ای پر از هوا باشد. باز دم گرم و مرطوبی پس داد. باران می بارید.    ه
اولین باری که دیده بودش نمی دانست چه اتفاقی می افتد. حالا همه چیز فرق می کرد. خودش را برانداز کرد. خودش هم فرق  کرده بود. بهتر شده بود؟ چشمانش را بست تا حسی که آن زمان ها به او داشت را تصور کند. نمی شد. نمی توانست. دوستش داشت. انگار همیشه دوستش داشته است. جوانک آهنگی دیگر می خواند و همچنان گیتار می زد.    ه
  تنها چیزی که می دانست این بود که دلش، قلبش همان است که بود. خیالش راحت شد. شاید آن نگاه کودکانه اش در قلبش جاخوش کرده باشد. جز قلبش، همه چیز عوض شده بود.          ه
عشق هم عوض شده بود؟ نمی دانست. مهم بود؟ باز هم نمی دانست. سرش را تکیه داد به دیوار سنگی و به باران نگاه کرد که تندتر می بارید. هر چقدر خودش را تحلیل می کرد به یک نتیجه می رسید- دوستش داشت. خیلی هم دوستش داشت. همین 

Sunday, October 24, 2010

معصوم

امروز یکی گفت که لاغر شده ام
با طعنه به من گفت که من خر شده ام
من هیچ نگفتم و سکوتم می گفت
از سال گذشته ام که بهتر شده ام!ه

درد دل

نشسته بودند روبروی هم و داشتند درد دل می کردند.                             ه
پرسید: تو چه ات شده؟
گفت: می دونی! آدمی که حالش گرفته است....                                     ه
ه-- خب؟
مکثی کرد و نفسی تازه کرد.                                                          ه
ه-- آدمی که حالش گرفته است ... حالش گرفته است دیگه.                          ه
 
راست می گفت.                                                                        ه

Wednesday, October 20, 2010

بدحال

شامم را که می خورم چند سطری می نویسم مگر آرام شوم اما فایده ای ندارد. از رستوران کوچک کنار خیابان خارج می شوم. آنسوی خیابان پیر مردی دارد اکاردئون می نوازد. نمی دانم او سوزناک می زند یا منم که سوزناک می شنوم. ملودی غربی اش یادم می اندازد که خارجم. دوست دارم بایستم و گوش کنم اما حوصله این کار را هم ندارم. در سرمای ملایم پاییزی مونترئال قدم می زنم. بی خانمانی کنار خیابان بالا آورده و ولو شده. از کنارش رد می شوم. فکر می کنم. حتما دارد رویا می بیند. در بلندترین خیابان شهر گام برمی دارم تا به خانه برسم. به رهگذرانی که از کنارم رد می شوند دقت می کنم. چهره همه شان گرفته است. دختری سیگار می کشد. اینجا هم مختصات خودش را دارد. گدایی که با همه فرانسوی حرف می زند و مرا که می بیند، با دیدن ریش نتراشیده ام و چهره شرقی ام "سلام علیکم" جانانه ای می گوید و چند جمله عربی که من فقط "عبد الله" اش را می فهمم و من گویی چیزی نشنیده باشم از کنارش رد می شوم. شهر قشنگی است این مونترئال اما زیاد با ایران خودمان شاید فرقی نکند. شاید تفاوتش این باشد که اینجا تا اراده کنی و هوس، می توانی لیوانی ویسکی اسکاچ بنوشی یا پیکی ودکا بزنی و کسی نمی گوید خرت به چند. صدای گیتار می آید. پسرکی برای دوست دخترش گیتار می نوازد کنار خیابان. تقریبا به خانه رسیده ام.

Thursday, September 30, 2010

شبی که عشقش باز گشت

نصف شب آمده بود روی بالکن. چشمانش قرمز بود. کاپشنش را انداخته بود روی شانه و یک نخ سیگار خاموش را با دو انگشتش نگه داشته بود و یک فنجان چای داغ در دست دیگرش بود. غصه نداشت. دیگر عصبی نبود. گریه سبکش کرده بود. خوشحال بود. آمده بود با چای و سیگار جشنی کوچک بگیرد. جشنی به شکرانه بازگشت محبوبش. هم او که چند ساعت پیش - به گمان خودش-  داشت از دستش می داد. سیگار را آتش کرد و پک کوتاهی زد. محبوبش، معشوقش، دوستش داشت. او را بخشیده بود. محبوبش یک فرشته بود. به آسمان تاریک و ساختمان های بلند شهر نگاه می کرد. همسایه ها  خواب بودند. یک پک عمیق! ریه اش پر شد از دود و سرگیجه مطبوعی گرفت. عاشق تر از همیشه بود. جرعه چای. طعم چای و سیگار را دوست داشت. چشمانش را بست اما زود گشودشان. دنیا زیباتر شده بود. سه ساعت پیش تصورش را هم نمی کرد. امشب یکی از بهترین شب های زندگی اش است. ه

Wednesday, August 25, 2010

زندگی

پسرک به چشمان به زیر افکنده دختر نگاه می کرد. دستانش را گرفته بود. دو جام پر از شراب در کنار شمعی که نورش می رقصید روی میز بود. شاید این بار وقتش رسیده بود.
دست دخترک را فشرد. پاهایشان از زیر میز به هم می رسیدند اما نگاه هایشان به هم گره نخورده بود. دستش را باز فشرد، دختر اما آرام و یخزده نشسته بود. گویی تنهاست و هیچ نمی بیند. دستان دخترک آرام می لرزیدند. خیابان پاریس پر بود از عشاقی که دست به دست قدم می زدند. پاییز پاریس را نمی شود از دست داد. کمی آنورتر شانزالیزه بود با همه سر و صدایش. اما دنیای پسرک در همین رستوران کوچک رقم می خورد. آنجایی که پشت میز نشسته بود و به چشمانی نگاه می کردند که به میز خیره شده بودند. پسرک دستان دختر را بلند کرد و انگشتان کشیده دخترک را به گونه خویش چسباند. موسیقی به اوج رسیده بود.دخترک گرمای اشک را بر سر انگشتانش احساس کرد. دستان پسرک را فشرد اما پسرک تکان نخورد. دستانش را گرفته بود. دخترک آرام ایستاد و پسر نیز بلند شد.
گونه هایشان همدیگر را لمس می کردند و آهسته می رقصیدند. شانزالیزه از اینجا پیدا نبود

شعری برای تو

بی تو نشسته ام به تماشای ماهتاب
در این هوای سرد
 زانوی خویش را به بغل می دهم فشار

به تماشا نشسته ام
این ماه کاملی که درخشان و سر بلند
بر بام خانه ام
آرام، بی دریغ
پاشیده نور خویش

بسته است چشم من
یک سر به روی شانه من آرام می شود
دستم به دور شانه تو حلقه می زند

موی سیاه تو
در زین نور ماه
زیباترین تجلی رویای زندگی است
این آبشار مشکی افشان به دوش من

جاریست نام من
بر آن لبان  قرمز لعل گون تو
"شعری بخوان برای من ای شاعر جوان"
شعری برای تو

قلبم به روی جهان باز می شود
پر می شود ز نسیم و زنور ماه
از موج، از صدای جیرجیر شب
از جاده ای که به پایان نمی رسد
از هرم دست تو
از مهربانیت
از هر چه نیک
از هر چه خوب

در شعر جای می دهمش هر چه داشتم
این شعر شعر توست
...
ای کاش بودی و ...                                                               ه
ای کاش بودم و ....                                                               ه

من زیر نور ماه
تنها نشسته ام به تماشای ماهتاب

اشکی به روی بام خانه ما غلط می زند

Saturday, August 21, 2010

حدیث نفس

و صدایم همه آهستگی است
در سکوتی که گرفته است فضا را امشب

و در اندیشه دل بستن و دل  کندن ها
و در اندیشه آن روز که با خود گفتم
"جای من اینجا نیست"
و نمی دانستم
آسمان در همه جا این رنگی است
و فقط ابر تفاوت دارد
که به بادی 
تکه هایش از هم می پاشند

من نمی دانستم 
مثل صدها و هزاران "دیگر"                                               ه
من هم دل دارم
و دلم نیز زمانی
عاقبت می شکند

من در اندیشه آن لحظه که با خود گفتم
"همچو آشیل به پا خواهم ماند"
و نمی دانستم 
که کسی پشت سرم
خوانده آن قصه که می گفت از آن پاشنه نازک او

من در اندیشه ام امشب 
و کسی نیست که بر شانه او 
سر خود بگذارم
و کسی نیست که پرسد حتی
به چه می اندیشم

حرف هایم همه نامفهومند
همه گنگند
همه چون زمزمه ای آهسته اند
و صدایم همه آهستگی است
در سکوتی که گرفته است فضا را امشب

گفته های دروازه بانی که یک گوشه کز کرده بود

من یک دروازه بانم. نگهبان شاهرگ تیمم. همیشه در انتها. گل که می زنیم هیچ کس در شادی من شریک نمی شود، هیچ کس دور و برم نیست. گل که می خوریم، مقصر منم. همه سر من داد می کشند. آخر من یک دروارزه بانم

Monday, August 16, 2010

تمام شد

آهی کشیدم و گفتم: ای بابا
آهی نکشید ؛ فقط گفت: ای آقا

Saturday, August 14, 2010

دل نوشت

می خواهم بنویسم اما نمی شود. می خواهم انجماد سکوتی که درونم پیچیده است را بشکنم اما نمی توانم. دلم باز گرفته بود امشب و هیچ کس نبود که بگویم "دلم گرفته". شاید نگفتنش بهتر باشد. شاید اگر یک روز بگذرد فراموش کنم. شاید آن آنزیم هایی که باعث دل گرفتگی می شوند تمام شوند. چه می دانم؛ شاید خوب شوم. حال و حوصله خوشی هم ندارم چون می دانم باز دلم می گیرد و همین آش است و همین کاسه

اعترافات یک آدم فضایی یا خاطرات شغلی من- قسمت دوم


من سکوت کرده بودم به آدم فضایی خیره شده بودم. همانطور که نگاه می کرد گفت: "خوب؟ بهتان یاد بدهم که چطور همان چیزی بگویید که منظورتان هست؟"       ه
من: نه. خودم بلدم
شانه اش را بالا انداخت.      ه
من: خوب. حالا نوبت من است که از تو سوال بپرسم
آ.ف: بپرسین
من: ببین. لطفا خیلی واضح به من بگو قدرت نظامی شما چقدر است؟
آ.ف: قدرت نظامی؟ ما قدرت نظامی نداریم؟

من که فکر می کردم دارد دستم می اندازد عصبانی شدم و سرش داد کشیدم
من: قدرت نظامی شما چقدر است؟

آدم فضایی خندید ولی نه مثل دفعات قبل. گفت
آ.ف: بگذارید حقیقتی را برایتان روشن کنم. فعلا ما و شما در دنیا تنهاییم. یعنی گونه ما و گونه شما و حیوانات. شما مدت هاست دنبال موجودات فضایی می گردید و ما هر چه به شما علامت می دهیم ما را پیدا نمی کنید و شده اید اسباب خنده ما. بهتان بر نخورد اما ما یک اصطلاح داریم که وقتی یک نفر دنبال چیزی می گردد و پیدایش نمی کند به او می گوییم "مگر آدم شدی؟"      ه

و باز حدود یک دقیقه مثل بچه ای که یک کارتون بامزه می بیند ریسه رفت.        ه

آ.ف: ماها با هم نمی جنگیم. شما هم که دستتان به ما نمی رسد. قدرت نظامی می خواهیم چکار. پلیس البته داریم ولی نه زیاد. شما آدم ها موجودات حیرت انگیزی هستید. در طی سالها به گونه ای رفتار کرده اید که مجبورید از یک چیزی بترسید. شما تا دشمنی نداشته باشید آرام نمی شوید. ما را هم که پیدا نمی کنید با خودتان می جنگید. اصلا به همین خاطر شد که ما زیاد هم مایل نیستیم پیدایمان کنید. سرمان که درد نمی کند. همه شما چیزهای خطرناکی می سازید برای دفاع از خودتان در صورتی که با یک هزارم از آن تجهیزات هم می توانید در امنیت باشید. گرسنگی و نادانی بزرگترین عامل مرگ و میرتان است ولی همچنان روی تفنگ های عجیب و غریب سرمایه گذاری می کنید
من: نمی خواهید پیدایتان کنیم
آ.ف: البته دیگر مجبور شدیم بیاییم اینجا

ادامه دارد

اعترافات یک آدم فضایی یا خاطرات شغلی من- قسمت اول

 

 

Thursday, August 12, 2010

محبوب من


دلم یک لحظه می خواهد
همان آنی که با تو از صمیم قلب شادانم
همان آنی که دیگر نیست دنیا همچو زندانم
دلم آن لحظه را می خواهد و اشکم
به روی گونه هایم می دود آرام
تو را من می توانم داشت؟

دل من آرزوی لحظه ای دارد
که در آن دم ببینم آن جهانی را
که تو گردی چونان خورشید عالم تاب
ظلمت کش
تمام روز من از نور تو پر گردد و گرمات 
به جوش آرد تمام آنچه در رگهای من جاریست
تن و جانم شود لبریز
از عشقت

دل من لحظه ای
-ای کاش حتی لحظه ای-
را آرزو دارد
که حتی یک نفر محروم از دیدار روح افزای تو
محبوب خوب من
نباشد در میان نیک مردان و زنان کل این هستی

تو
آزادی
تویی محبوب من ای نیک بی همتا



اعترافات یک آدم فضایی یا خاطرات شغلی من- قسمت اول

شغل من شاید عجیب ترین کار دنیا باشد. من در طول این همه سال سابقه شغلیم چیزهایی دیده ام که شما حتی از بودنشان هم اطلاع ندارید. الآن هم این چیزها را فقط به شما می گویم نه کس دیگر. یادتان هم باشد که اینجا از من سوال نپرسید چون جواب نمی دهم. بگذریم. می گفتم  که من با عجیب ترین چیزهای دنیا سر و کار دارم. مثلا همین آدم فضایی ای که ما پارسال گرفتیم
هوووم ...  راستش نگرفتیمش ولی فکر می کردیم گرفتیم. داستان از این قرار بود که یک روز به من خبر دادند که یک موجود عجیب پیدا  شده و من مامور شدم که او را تخلیه اطلاعاتی کنم. می دانید تخلیه اطلاعاتی چیست؟ اگه نمی دانید یک جستجو توی گوگل بکنید حتما پیدا می کنید. من مامور این کار شدم.
  با یک بسته کاغذ سفید و یک بسته خودکار رفتم به پایگاه فوق سری مان که جایش را نباید به شما بگویم. وارد اتاق که شدم دیدم پشت میز یک آدم فضایی نشسته. حتما می پرسید از کجا اینقدر مطمئن بودم که آدم فضایی بود؟ راستش مطمئن نبودم. حدس می زدم. آخر قیافه اش مثل آدم فضایی های فیلم های اسپیلبرگ بود. راستش را بخواهید ما هنوز نفهمیده ایم این اسپیلبرگ از کجا می داند  این موجودات این شکلی هستند. دو تا چشم بزرگ و کله کشیده و بدنی کوچک. ولی رنگشان مثل فیلم ها نبود. رنگش آبی آبی بود و اصلا هم برق نمی زد.      ه
کجا بودیم؟ آهان.. من اول باید مطمئن می شدم این موجود واقعا یک آدم فضایی است. خیلی زود مطمئن شدم. حرف هایش بهترین دلیل بود برای اینکه آن موجود یک آدم فضایی است حتی دلیلی قانع کننده تر از شکل و شمایلش.                    ه
من روبروی او نشستم. قبل از اینکه چیزی بگویم گفت: "سلام. من از شما خوشم آمد."     ه
من تعجب کردم و گفتم: "ممنونم" و با خودم گفتم: چه بی ادب.
آدم فضایی (آ.ف) ادامه داد: شما آدم هستید؟
گفتم: بله و شما؟
آ.ف: نه من از .... آمدم
یک چیزی گفت مثل " گوجی موجی پا" یا "سوژی ووسی نا" آنقدر عجیب تلفظ کرد که من نمی توانم بنویسم و چون دید من تعجب کرده ام مثل بچه ها زد زیر خنده و گفت: "من هم نمی توانستم "سیاره زمین" را تلفظ کنم"      ه
و باز مثل بچه ها خندید. چند دقیقه که ریسه رفت، آرام شد و پرسید:" می توانید به من کمک کنید؟"         ه
من: یعنی چه؟ 
آ.ف: یعنی اینکه کمکم کنید دیگر. یعنی اینکه کاری کنید که من دوست دارم انجام دهم ولی به تنهایی نمی توانم؟ 
من: چرا باید من این کار را بکنم؟
آ.ف: برای اینکه ما با هم حرف می زنیم و شما از اینکه من از شما خوشم می آید خوش حالید
من باز متعجب شدم و پرسیدم: از کجا می دانید که خوشحالم؟
آدم فضایی چنان تعجب کرد که من فکر کردم الآن چشم هایش در می آید! و بعد حالت ناراحتی به خود گرفت و گفت
آ.ف: شما عجیبید. من گفتم از شما خوشم می آید و شما گفتید "ممنون" شما آدم ها موجودات عجیبی هستید. یک چیزی می گویید و منظورتان یک چیز دیگر است و ما بیچاره ها باید منظورتان را حدس بزنیم. این سخت ترین و درد آور ترین کار دنیاست و شما نمی دانید. دوست دارید بهتان یاد بدهم که چگونه آنچه منظورتان هست را بگویید. خیلی راحت است



ادامه دارد

Tuesday, August 10, 2010

طلوع

روی چمن های شبنم زده دراز کشیده ام و لباسم خیس شده است. آسمان پاک است  و هر آن روشن تر می شود. آبیش روحم را نوازش می دهد. گوشه ای از آسمان روشن تر است. باید مشرق باشد. همانجا که خورشید سرک می کشد. رو به آسمان که می خوابی، آسمان از نوک دماغت شروع می شود. دهانم را باز می کنم؛ پر از آسمان می شود. خورشید چون اخگری سرخ سر می رسد. سر انگشت آفتاب بر قله کوه نمایان است و آهسته آهسته می لغزد و پیش می آید.  طلوع است. طلوع سلام خداست. طلوع آغاز تنها تقدس هستی است؛ آغاز زندگی است.        ه

لذت دیدن

توی اوتوبوس نشسته ام و گوشه پرده را کنار زده ام و به بیابان های بی آب و علف نگاه می کنم. شاگرد شوفر می آید تذکر می دهد که پرده را بکشم که اتوبوس گرم نشود. می فهمد که بیرون را می نگرم. می آید از در منطق وارد شود یا شاید مودب باشد و می گوید: " همه اش گردنه است." یعنی گردنه خشک و صخره های خشن که نگاه کردن ندارد. دلم برایش می سوزد. بیچاره نمی داند چقدر می توان از دیدن گردنه پیچ در پیچ و دره هایی که زمانی بستر رودهای خروشانی بوده اند لذت برد.       ه

Sunday, August 1, 2010

این یک داستان نیست

این یک داستان نیست. شرح حالیست که چون هیچ گوشی پیدا نکردم که بتواند بشنود و هیچ شانه ای که سنگینی سرم را تحمل کند و هیچ دستی که بتواند نوازش شود، اینجا می نویسم. شب گرم تابستان در منطقه ای گرمسیر که فقط شب می شود از هوا لذت برد. همه خوابند. تنهای تنها در خانۀ پدری نشسته ام و خیره به مانیتور و می نویسم. در پس این چشمان تیره که سرخ شده اند در این وقت شب، دنیایی پر هیاهو نهفته است. منتظرم. نه منتظر پاسخ خوبروی و سیمین بری که مرا به هم آغوشی بپذیرد. نه انتظار منجی ای که همۀ مسئولیتم را روی دوشش بیندازم. انتظار خبری که شاید معمولی باشد برای خیلی ها، ولی نه برای من.     ه
اگر از یک چیز این دیار که دل خوشی ندارم از آن خوشم بیاید همین شب های معتدل و آسمان پرستاره و صدای جیرجیرک هایش است. این آواز جیرجیرک ها مستم می کند. دلم سیگار می خواهد. حیف که در خانۀ پدری مجال این خلاف کاری ها نیست. اما وای! اگر بود دود سیگاری که لذت شب را صد چندان کنم چه می شد. آب میوه داریم در یخچال. با آن سر می کنم.    ه
عشق، بعضی وقتها در وجودم می جوشد. قل قل می کند. سوت می کشد. فریاد می زند که "بیاب! محبوبی بیاب که عشق بارانش کنیم" اما دریغ. می گویند عشق را باید بی پروا بر زبان راند. اما آیا شدنی است؟ ما که مقهور زمان و مکانیم اگر در بند هیچ چیزی هم نباشیم. نه! این بی پروایی از آن سرزمین پریان است و بس. تا صبح سه ساعتی بیش نمانده است و من می خواهم همه کار بکنم در این شب. کتاب باید خواند، داستان باید نوشت، یا حسرت سیگار نداشته را خورد؟

Saturday, July 24, 2010

غافلگیر

امروز انگار کسی مرا نمی بیند. همه بی تفاوت از کنارم رد می شوند. امروز انگار کسی صدایم را نمی شنود. هیچ کس. فقط یک دیوانه در خیابان  از پشت سرم فریاد کشید و گقت: تو مردی

Friday, July 9, 2010

رؤیا

من در رکاب باد
در جستجوی رود سپیدی که از ازل
همواره ره سپرده درین دشت زندگی
پرشور می روم.         ه
مرداب مردگی 
با آن سکون دلهره انگیز مرگ بار
دیگر به هیچ حیله مرا 
که اندر میان دشت 
امیدوار و شاد
همواه باد بهاری روان شدم
هرگز به سوی روح من 
این توسن چموش
این دشمن سکون
راهی توان برد؟ 
هرگز نمی برد

Wednesday, July 7, 2010

مؤاخذه- وجدان درد

ـ تا حالا شده اشتباه کنی؟ نه هر نوع اشتباهی. یه چیز خیلی خاص. اشتباهی که خودت بدونی اشتباهه. یه چیزی که یه جورایی خودت رو سرزنش کنی از انجام دادنش. ولی در عین حال تا انجامش ندی به آرامش نمی رسی. یه کاری که پیش خودت فکر کنی ممکنه هیچ وقت خودتو به خاطر اون نبخشی ولی حاضری ریسکشو بپذیری. یه کاری که حتی اگه همه آدم ها، تکرار می کنم، همه آدم ها هم بگن "نکن" بکنی چون دلت خواسته. یه کاری که هیچ جوری توجیه نداشته باشه ولی پیش اومده باشه و تا تهش بری و پاش هم واسی. خلاصه اینکه شده دستی دستی حماقت کنی؟ اصلا نمی خوام بگی چی بوده و چرا این کارو کردی. فقط می خوام بدونم شده یا نه؟

ـ آره بابا شده! می ذاری یک کم استراحت کنم یا نه؟

Tuesday, June 29, 2010

درد دل های یک ناخدا

آشوبی است بی وقفه و کشتی سکان شکسته ام بی هیچ درنگی به این سو و آن سو می رود و خود را بر دیوارهای سهمگین آبی می کوبد.  یارای هیچ لنگر نیست که نگاهش دارد. از دزدان دریایی خبری نیست. شاید اساسا افسانه بوده اند. شاید مرا نیافته اند. شاید هم لقمۀ چربی نبوده ام. هر چه بود نیامدند. کشتی ام را آشوب گرفته است. عرشه خالی است از ملوانان؛ ملوانانی که سرنوشت هر کدامشان به گونه ای بود. خواب است.        ه
عرشه خالی بود. پرش کردم. هر که آرزوی دریا دیدن داشت را پذیرفتم. هر که دلش برای ناخدایی تنها سوخت و خواست کمکی کند پا بر عرشه نهاد. هر که قطب نمایی داشت، دوربینی داشت یا فن رزم می دانست را بر سر نهادم و همراهش کردم. رؤیا است.             ه
ناخدایی در کشتی قدیمی می راند و همواره در دوربین یک چشمی اش چشم انتظار دیدن خشکی بود. طوفان شد و کشتی ام بی دکل و سکان شد. چنان دهشتناک که نه بر کاغذی می شد نگاشتن نه بر بومی ترسیم کردنش ممکن می نمود. هیچ نبود و همه چیز بود. کابوس است.                       ه
من، ناخدای کشتی، تنها بر عرشه ایستاده ام. سیل دیوانه وار از آسمان فرو می ریزد و بر روی من، ناخدا، سیلی می زند. دریای مواج در این تاریکی شب هیچ نشانی از مهر عطوفت ندارد و کشتی مرا، محمل مرا، همچون مجانین می تکاند. آب، چون پتک بر سرم می خورد اما این کشتی من است. بیداری است.                       ه
فریاد می کشم. کجایید ای ملوانان من؟ کجایید ای دوستان از جان عزیزترم؟ کجایید ای دلاوران؟ کجایید ای همراهان خوش سیرت من؟ کجایید ای راهنمایانم؟ و من می دانم که صدای من در خروش موج چون اندام موری است بر اهرام. ولی روح صدای مرا کیست که نشنیده انگارد؟ صدای پر طنین ناخدایی خستگی ناپذیر بر عرشه ای در هم شکسته را.       ه
بشنوید همسفرهای من. آنانی که سوار بر قایق ها مرا ترک کردید تا راه زیباتری بیابید. آنانی که مرا دیوانه خواندید که در دریا بی هدف می راندم. آنان که هنوز مرا می بینید و من شما را نمی بینم و شاید بر کرجی های کوچکی به دنبال کشتی ام می آیید. من هنوز بر کشتی ام ایستاده ام و راه خود را می روم. به راهی که شاید خوشایندتان آید یا نیاید. بیایید. من ایستاده ام، استوار و امیدوار. حقیقت است.                  ه











image from the internet.

Tuesday, June 8, 2010

نویسنده

روی کاناپه لم داده بود و گیلاسش را تکان می داد. به سرخی شراب درون جام خیره شده بود. هنوز جرعه ای ننوشیده بود. فقط داشت فکر می کرد. سرش را بر دستۀ کاناپه تکیه داده بود. پای راستش را که از دستۀ دیگر آویزان بود در هوا تکان می داد. 
نور آباژور اتاق را روشنی کم سویی بخشیده بود. به جام خیره شده بود و تلالؤ نور را در آن نگاه می کرد. میز قهوه خوری جلوی کاناپه نسبت به همیشه خلوت تر بود. گلدانی با گل های پژمرده، کنترل تلویزیون، جعبۀ سیگار و زیر سیگاری و فندک، چند صفحه کاغذ و یک خودکار.
پایش را مثل همه وقتهایی که غرق در اندیشه بود تکان می داد. جرعه ای نوشید. تلخی شراب که همیشه برایش الهام بخش بود  اینبار دیگر کاری نمی کرد. جملات بودند که به ذهنش سرازیر می شدند. جملاتی که هر کدامشان می توانست زایندۀ داستانی باشد اما هیچکدامشان به دلش نمی نشست. مغزش از کار افتاده بود. چشمانش را بست. به خاطراتش اندیشید.  خاطراتی پر فراز و نشیب. اما نمی توانست در موردشان بنویسد. نویسندگان عادت بدی دارند؛ تا چیزی به دلشان ننشیند نمی توانند در موردش بنویسند. این "به دل نشستن" را هم هیچکس و هیچ چیز تعیین نمی کند، فقط دلشان است که تصمیم می گیرد.
هیچ یک از جملات برایش داستان نمی شدند. هر چند در پی آفریدن یک شاهکار ادبی نبود، اما بالاخره باید به دلش می نشست تا بتواند روی کاغذ ماندگارش کند. می گفت: "هر اراجیفی را نباید نوشت." میگفت حتی اگر کسی داستانت را نخواند، تاثیر خود را روی دنیا گذاشته است. هر چند داشت برای دستمزد می نوشت اما اثرش برایش مهم تر از پولی بود که عایدش می شد. 
ولی اینبار دیگر داشت کلافه می شد. دو هفته بود که برای روزنامه چیزی ننوشته بود و سردبیر، با اینکه اصلا سختگیر نبود و نوشته هایش را بی چون و چرا چاپ می کرد، به او اولتیماتوم داده بود.
تلخی جرعه ای دیگر را مزه مزه کرد. پایش را همچنان عصبی می جنباند. سیل جملاتی که به مغزش هجوم می آوردند خسته اش کرده بود. جام را سرکشید و خواست ذهنش را پاک کند. هیچ جمله ای را به سرش راه نمی داد. عجیب موفق شد ذهنش را خالی کند. نمی دانست از شراب است یا خستگی؛ اهمیتی نداشت.
بلند شد تا چیزی بخورد. میز را دور زد و آهسته به سمت آشپزخانه گام برداشت. ناگهان برگشت. کاناپه و میز قهوه خوری را دید که در زیر نور آباژورها می درخشیدند. گویی همه جا را رنگ پاشیده بودند. ابرویش را بالا برد و نفس عمیقی کشید و با کمی مکث پسش داد. لبخندی موذیانه ای زد و چشمانش را که از شوق می درخشید تنگ کرد: اه! من چقدر خنگم
به سرعت و با اشتیاق برگشت و نشست روی کاناپۀ نارنجی شده از نور. خودکارش را برداشت و شروع کرد به نوشتن:  "روی کاناپه لم داده بود و گیلاسش را ...."                                                                                ه

Sunday, May 30, 2010

امشب قولم را شکستم


به خودم قول داده بودم که بی دلیل ننویسم؛ می خواستم فقط حسم نباشد که انگشتانم را روی کیبورد می لغزاند بلکه داستانم باشد که محرک نوشتنم می شود. اما امشب قولم را می شکنم. نوشتن اعتیاد است؛ دلیل نمی خواهد. وقتی نوشتنت گرفت دیگر نمی توانی ننویسی. اینبار فقط حس است که هولم می دهد جلو.
شب است و در گرمای خرداد جنوب، در اتاق به هم ریخته ام دراز کشیده ام و به صفحه نورانی مانیتور لپ تاپم خیره شده ام. اتاقی تاریک و ساکت. همه خوابند غیر از جیر جیرک ها که دارند ترانه می خوانند. همیشه فکر می کردم جیرجیرک ها تکراری می خوانند اما چنین نیست. امشب زیبا تر می خوانند. هم زیبا تر هم بلند تر.
باد گرم پنکه سقفی، صدای کولر گازی اتاق بغلی و نور نقره گون مهتاب فضای اتاقم را دل انگیزتر کرده اند. دوست دارم شب را. سکوتش را می پرستم. سکوتی که در آن صدها صدا نهفته است. صدای به هم خوردن برگ های بزرگ درخت نخلی که در حیاط خانه داریم و سنش به اندازه سن خانه مان است. صدای آواز جیرجیرک های نازی که لابه لای انجیر هامان پنهان شده اند و...
خوشحالم. به خاطر حرف هایی که شنیدم و خواندم روی همین صفحه مانیتور. خوشحالم به خاطر اینکه با  خواندشان آرامش امشبم را هدیه گرفتم. این ساده ترین راهی است که می توانم حسم را بریزم روی کاغذ.
می خواهم برقصم؛ با یک موسیقی تند میان جمعیتی خوشحال، جمعیتی که فقط برای رقص برقصند. می خواهم آنقدر با آهنگ "زوربای یونانی" برقصم که خسته شوم. آستین هایم را بالا بزنم، دست بر گردن دوستی بگذارم و برقصم و برقصم. آنقدر برقصم که تمام سلول هایم به رقص آیند. اشک بریزم و بخندم و برقصم.
چقدر جیرجیرک ها زیبا می خوانند. چشمانم را می بندم و غرق می شوم در لذت شب. این لحظه را باید زندگی کرد. خوشحالم. می خواهم داد بزنم که همه بفهمند. اما انگار همه می دانند. هم جیرجیرک ها، هم ماه، هم انجیر و نخل و نارنج حیاط. حتی درخت بیدی که با سعید ده- پانزده سال پیش کاشتم هم می داند که خوشحالم. همه هستی خوشحال است.
امروز دوستی ام باقی ماند و "شاید حتی صمیمی تر" شد.



پ.ن: به یک دوست نازنین- این بار شخصیت اصلی، خود من هستم. نوشته ام عین واقعیت است و فقط حسم را نوشته ام. نه به خاطر تمرین نوشتن. بلکه به خاطر اینکه آنقدر خوشحالم کردی که نتوانستم ننویسم.

حافظ

تفالی زدم به حافظ در حضور دوستی عزیز. شعری آمد نیکو:

خیال روی تو چون بگذرد به گلشن چشم
دل از پی نظر آید به سوی روزن چشم

سزای تکیه گهت منظری نمی‌بینم
منم ز عالم و این گوشه معین چشم

بیا که لعل و گهر در نثار مقدم تو
ز گنج خانه دل می‌کشم به روزن چشم

سحر سرشک روانم سر خرابی داشت
گرم نه خون جگر می‌گرفت دامن چشم

نخست روز که دیدم رخ تو دل می‌گفت
اگر رسد خللی خون من به گردن چشم

به بوی مژده وصل تو تا سحر شب دوش
به راه باد نهادم چراغ روشن چشم

به مردمی که دل دردمند حافظ را
مزن به ناوک دلدوز مردم افکن چشم

مکالمه


ببین یه صحبت دوستانه باهات دارم. شاید فکر کنی دارم اعتراف می کنم. شاید فکر کنی دارم درد دل می کنم. ولی من آدم این حرف ها نیستم. ملتفتی که؟ من فقط دارم یک صحبت دوستانه باهات می کنم. حالا تو اسمشو هر چی می خوای بذار. من و تو دو تا دوست هستیم و من  دارم باهات گپ می زنم.
خب. بذار ببینم. کجا بودیم؟ آهان. می گفتم که گیجم. آره خب. گیجم. تو هم بودی عین من می شدی. به خدا! آدم وقتی ندونه داره چی کار می کنه گیج می زنه دیگه. تازه وقتی ندونی چه معامله ای داره باهات می شه بد تر هم می شه. حالا تو هی به من بگو بشین داستان بنویس. نمی شه. به خدا نمی شه. داستان نوشتن حوصله می خواد، حواس جمع می خواد. من گیج چی بنویسم آخه؟
بابا جون! من اگه آدم بودم اصلا کارم به اینجا ها نمی کشید.
آره دیگه. چی بگم. من تو کار خودم هم موندم. بابا مگه من آدم آهنی ام؟ به خدا نیستم. منم یه گهی عین بقیه. حتی بد تر. منو چه به این جنگولک بازی ها؟ والله!
حواسم بود ها! هول شدم. یهویی شد دیگه. چه می دونم. اصلا این جوری قرار نبود بشه. ولی شد دیگه. دنیا که دکمه برگشت نداره. حالا چیکارش کنم؟ د بگو د! یه حرفی یه گفتی!
اوه ببخشید. خوب از من چه انتظاری داری؟ گیجم دیگه.
 آره. می گفتم. حالا من موندم و این همه خریت خودم تنهای تنها. آخه آدم چقدر می تونه خر باشه؟ زندگیت داغونه اسکل! مریضی می خوای بقیه رو هم  بدبخت کنی؟ آخه همش هم که تقصیر من نیست که. اصلا هیچ چیزش تقصیر من نیست. مگه من گفتم؟ کف دست صاب مردمو که بو نکرده بودم بدونم اینجوری می شه. اصلا می دونی چیه؟ به جهنم سفلی. هر چی می خواد بشه بشه. مگه من خونم از بقیه رنگین تره. این همه آدم به فنا رفتن منم روش.
چی چیو نگم اینجوری؟ خب راست می گم دیگه. آره خب. اوضاع اینقدر هم بد نیست. من جوش آوردم. ببخشید.
خلاصه اینکه گیجم و اصلا نمی دونم چه گهی بخورم؟ شاید برم مرخصی. آره این بهترین فکره. آره بابا معلومه. تنها می رم. پس چی؟ اصلا می خوام یک کم تنها باشم! راستی، با این ناشره هم یه حرفی بزن. ببین می تونی خرش کنی کتابو چاپ کنه؟ منتظر خبرت می مونم. اااا انگار پشت خطی دارم. باهات تماس می گیرم. قربانت.
الو......

Friday, May 14, 2010

چشم ها


روبروی هم نشسته اند. ساعت از نیمه شب گذشته است و هوای گرم تابستان با خنکی شب عوض می شود. پشت میز دونفره ای نشسته اند. درست روبروی هم. نسیم خنکی گونه شان را نوازش می دهد. پسر گرم حرف زدن است و دستانش را در آسمان پیچ و تاب می دهد. چشمانش می گردند و هر چند لحظه یکبار با چشمان زیبای دختر تلاقی می کنند. چشمان دختر اما با اشتیاق، فقط به چهره پسر خیره شده است. چشمانی سیاه و زیبا که در کنار موهای مشکینش جلوه ای آسمانی یافته اند. دختر دستانش را آرام و بی حرکت روی میز گذاشته است و محو تماشاست؛ آنقدر که نمی توان حدس زد که کلمه ای از حرفهای پسر را می فهمد یا نه. لبخندی تصنعی اما شیرین بر چهره اش نشسته است و مشتاقانه نگاه می کند و پسر یک ریز نطق کند. دختر گهگاهی سرش را به نشانه تایید تکان می دهد. گوشه لبش را بالا می برد و چشمانش را کمی تنگ می کند. پسر ادامه می دهد اما دلش با کلامش نیست. تلاقی لحظه ای نگاه هاست که همه چیز را -هر چند گنگ - فریاد می زند. لحظه ای که برای هر دوشان یک عمر طول می کشد. لحظه ای که رشته کلام را می رباید از دست پسر.
حرفها و نگاه ها در هم آمیخته است. هر دو بی تفاوتند به صدای زوجهایی  که شب آخر هفته شان را به پیاده روی آمده اند؛ و حتی به صدای نعره های مستانه جوانی که تلو تلو خوران خود را به نیمکت کنار خیابان می رساند. چهره پسر دیگر آن چهره جدی سخنرانان نیست. گره ای بر ابرو ندارد و چشمانش – همچون چشمان واعظان که در پی شکار تمام حظارند- نمی دوند. به چشمان سیاهی می نگرد که مشتاقانه نگاهش می کنند. گویی مژه بر هم زدن هایش را نیز می شمارد. دیگر کلام، آن نیست که بر زبان می راند –هرچند هنوز زبانش آرام نگرفته است.
ناگهان همه چیز ساکت می شود. لحظه ای به هم نگاه می کنند و حتی پلک هم نمی زنند. پسر برمی خیزد. دختر نیز –گویی در انتظار این لحظه بوده است- کیف دستیش را از روی میز بر می دارد و می ایستد. و هر دو به راه می افتند. نزدیکتر از همیشه در کنار هم قدم بر می دارند و هیچ نمی گویند و فقط صدای پاشنه است که لحظه ها را می شمارد. به راه نرفته شان نگاه می کنند. به پایان پیاده رویی که در تاریکی شب گم شده است و دیده نمی شود. با گام هایی آرام راه می روند. سکوتی حکمفرماست. سکوتی آنقدر سنگین که شکستنش قابل تصور نیست؛ آنقدر ناپایدار که به یک آن می توان شکستش. چراغ های خیابان یکی یکی نور سفید زیبایی را روی سرشان می ریزند و سایه هاشان کوتاه و بلند می شوند و دورشان می چرخند.  
نمی ملایم از عرق تن هر دوشان را پوشانده است و نفس هاشان سنگین تر از همیشه می نماید. گاه صدای ماشینی پر از نوجوانانی که تفریح شب آخر هفته شان را سپری می کنند سکوتشان را به هم می ریزد. دختر آرام و متین گام بر می دارد. و پسر نیز دیگر هیچ نمی گوید. نفس عمیقی می کشد. چند قدم که به پیش می روند، پسر آرام دستش را تکان می دهد و انگشتان دختر را می گیرد. دختر چشمانش را می بندد و لبخندش زیر نور سفید چراغ ها و سایه گونه های بر آمده اش زیباتر می نماید. دست پسر را می فشارد. اینک نوبت اوست. پسر پلک ها را بر هم می نهد و انگشتان دختر را می فشارد. دیگر دستش نمی لرزد. هر دو آرام نفس می کشند. با چشمان بسته، دست در دست هم قدم می زنند.
کنار رودخانه نشسته اند. زیر درختی که چون چتری بزرگ بر بالا سرشان گسترده شده است. شهر در آب رودخانه می رقصد. پسر دست دختر را نوازش می کند و دختر سرش را بر شانه ی پسر گذاشته است و آرام نفس می کشد.

Wednesday, May 5, 2010

رها

کفشهایش را در آورد. همینکه پایش را روی ماسه های ساحل گذاشت چشمانش را بست. صورتش رو به آسمان بود و لبخندی بر لبانش می درخشید. انگشتان پای برهنه اش با ماسه ها بازی می کرد. پای دیگرش را نیز برهنه کرد تا لذت ساحل را زندگی کند. بی حرکت ایستاده بود. فقط پاهایش در ماسه  وول می خورد. پاشنه اش را تا جایی که می توانست در ماسه فرو کرده بود و انگشتانش بی وقفه بالا و پایین می رفتند.
صدای آب. صدای موج. هر بار که صدای موج را می شنید لبخندش برای لحظاتی پررنگ تر می شد. نفس عمیقی کشید و ریه اش را پر کرد از بوی تند دریا. صورتش رو به آسمان بود و موهای خیس و سیاهش چون آبشاری شره می کرد. قطرات درخشان آب همچون مروارید از لابلای موهایش به پایین می خزیدند.
دستانش را گشود. پیکرش به چلیپایی خوش تراش که در ساحل علم کرده باشند می مانست. آب دریا داشت بالا می آمد. پاهایش را محکم کرد و چرخید. چون فرفره ای در پهنه ساحل می چرخید. موهایش در آسمان پرواز می کرد و لباس خیس و بلندش به تن زیبایش چسبیده بود. می چرخید. آرام و محکم می چرخید. پاهایش را به ماسه ها می کوبید و می چرخید.
دیگر آب بالا آمده بود. ایستاد. پلک هایش را آرام بالا برد. لبخندی زد و شروع به دویدن کرد. با آخرین توانش می دوید. با گام های بلند. باز چشمانش را بست تا پاهایش او را به هرجا که دلشان می خواست ببرند. با چشمان بسته و دستانی باز دوان دوان در میان آب و ماسه، در میان امواج دریا که هر لحظه بالا و بالاتر می آمدند به پیش می رفت.
اولین قطره باران را که بر چهره اش احساس کرد زد زیر خنده. می دوید و قهقهه می زد.
 کفشهای سفیدش روی موج دریا شنا می کردند.  

Wednesday, April 28, 2010

جاده

نشسته بود پشت فرمان و پدال گاز را فشار می داد. آنچنان به جلو خیره شده بود که گویی در عالم دیگری سیر می کرد  و واقعا هم در عالم دیگری بود. هیچ چیز نمی دید. فقط جاده بود و پایانش. جاده ای بدون پیچ؛ مستقیم و دراز تا بینهایت. تا دور دست ها. تا آنجا که همه چیز زیبا بود.  با خود می اندیشید؛ آیا به انتها می رسید؟ پدال را بیشتر فشرد، با آخرین توانش.                               ه

کمی خسته شده بود. وسوسه استراحت آزارش می داد. صدای درونش بود یا آوای شیطان که وسوسه اش می کرد؟ نمی دانست ولی باید شیطان می بود نه چیز دیگر. کیست جز شیطان که رسیدن به هدف را کُند کند؟ آری خود شیطان بود. اما بدن لمس شده اش چیز دیگری می خواست. او خسته بود. باید کمی آرام تر حرکت می کرد.                                                                        ه

از سرعتش کاست. چشمانش بیشتر می دید.ولی باید فقط استراحت می کرد. سرش را برگرداند. چه جالب! باغهای زیبایی را می دید که جاده را احاطه کرده بود. می خواست به استراحتش پایان دهد و باز با سرعت بتازد.  اما مگر می شد  اینهمه زیبایی را ندید؟ گناهی کرد!  پدال را نفشرد.   نگاه کرد و نگاه کرد و نگاه کرد. دیوار های گلی و پوشیده از برگهای سبز.برگهای زنده. چقدر زیبا بود!          ه

بدون اینکه بداند آرام تر می راند و لذت می برد از زیبایی باغ های بی نظیری که می دید. یک چشمش به جاده بود و یک چشمش به زیبایی بینهایت دیوار های پوشیده از برگ درختانی که شکوه زیبایی گل های رنگارنگ در میانشان عیان می شد.         ه

باز هم آرام تر راند. این زیبایی آرامش عجیبی داشت. جاده را  نگاه نمی کرد و همچنان به جلو می راند.   اما آرام.خیلی آرام.           ه

ناگهان راهی دید. راهی که از میان کوچه باغ ها می گذشت. تصور زیبایی گل ها و پیچکهای درون کوچه باغها، خنکای نسیم که بوی یاس می داد و کوچه های سرشار از زندگی دیوانه اش می کرد


پیچید!                                                                                                                                  ه


نویسنده : خودم


Friday, April 23, 2010

تشییع

یکی دارد مرثیه سر می دهد که "مرحوم محجوب بود و بی ادعا" و اشک ها سرازیر می شوند. گرمای آفتاب و کت مشکی رنگ رطوبت عرق را بر تنم می نشانند. می گریند و من در اندیشه ام که چیست وصف حال این دنیا؟
صلوات پشت صلوات. عکس هایی بالا نگه داشته شده و تاج گلی که نام فرستنده اش بزرگ چاپ شده است. 
خوابیده است. خوابیده است زیر ملافه ای و زن و اولاد و دوستان بر بالای سرش اشک می ریزند. معنی این اشک ها چیست؟ این ها برای کیست؟ دل مردم به حال مرده می سوزد؟ مرده ای که دیگر نیست. یا برای خود اشک می ریزند این مردمان؟ 
ناله ها، اشک ها، لرزش آرام شانه هایی که کاش می شد همه شان را در بغل گرفت. همه این ها یعنی "مراسم". مراسمی که نمی فهمم برای کیست، به افتخار کیست. 
حرفها تمام می شود. متوفی را باید تشییع کرد. راه می افتیم پشت تابوت. لا اله الا الله. عده ای گریه می کنند. عده ای دلداری می دهند و عده ای آرام غرق در افکار خویشند. گویی آفتاب و درختان نیز آرامتر شده اند. این چه سریست که مرگ، همو که همه ازو گریزانند, چنان محترم است؟ هر یک از این آدم ها می توانستند روی دست دیگران باشند. 
آمبولانس با در باز ایستاده و انتظار می کشد. جنازه را رها می کنند. رها می کنیم. و آرام باز می گردیم. اشک ها کم شده اند. حالت تهوع دارم. هیچ چیز حال به هم زن تر از "مراسم" نیست. صدای مرده می آید. چشمان ملتمسش را می بینم که فریاد می زند "رهایم نکنید نامردمان" اما رهایش می کنیم.  مسیر ما جدا می شود. ما مسافران حیاتیم و او محکوم به عدم. می برندش و ما حتی نمی دانیم به کجا.

Friday, April 16, 2010

معنی حیات

پسرک سوالی در ذهن داشت. سوالی که همه ذهنش را اشغال کرده بود. بالاخره تصمیمش را گرفت و دل به دریا زد. تصمیم گرفت از ریش سفید, پیر مردی که همه چیز را می دانست, بپرسد. به سراغ ریش سفید رفت و سوالش را رک پرسید: "استاد! چگونه باید زیست که خوب بود؟". ریش سفید اخمی کرد و گفت :"چه می گویی؟ این چه سوالیست؟ هر کسی می داند که پاسخ این سوال چیست. دیگر برای این مسایل پیش پا افتاده وقت مرا نگیر!." پسرک خجالت کشید و چشمانش را به زمین دوخت و رفت. سالها در پی پاسخ گشت. روش های زیادی را آزمود: دین، عرفان، ریاضت و شعر. زندگی زیبایی داشت و "خوب" می زیست؛ خوبتر از همه اطرافیانش. سرخوش به روستا بازگشت تا ریش سفید را ببیند. او را یافت تا خبر یافتن پاسخ را به او بدهد. با خود اندیشید "او حتما شاد خواهد شد". در خانه ریش سفید را زد. صدایی از آن سو گفت: "آیا پاسخ را یافتی؟" پسرک که دیگر بزرگ شده بود گفت: "آری". ریش سفید پرسید: "و این تنها راه است؟" مرد جوان گفت: "گمان می کنم. راه های زیادی را آزموده ام تا خوب بودن را بیابم." ریش سفید با صدایی که آشکارا بوی ناامیدی می داد گفت: " فرزند! برو و دیگر اینجا نیا"        

جوان یکه خورد. سرخورده شده بود. همه چیز را رها کرد؛ شعر را، عرفان را؛ عشق را.  او فقط زندگی کرد.

سالها گذشت. سالهای زیادی گذشت. هنوز سوالش را در ذهن داشت . اما دیگر به دنبال پاسخ نبود! فقط زندگی می کرد. سعی می کرد خوب باشد اما چگونگی اش را نمی دانست.  مرد دیگر جوان نبود اما شاد بود.      

روزی دوره گردی نزد او آمد. با هم گپی زدند. مرد از کارش جویا شد و اینکه چرا و چگونه او را یافته است. دوره گرد گفت: "سالها پیش شروع به خواندن فلسفه کردم ولی راضی نشدم؛ عرفان آموختم اما راضی نشدم؛ بی خدا شدم باز هم ناراضی بودم؛ به علم روی آوردم مگر آرام بگیرم باز هم نشد.  تا اینکه شنیدم در جایی ریش سفیدی هست که همه چیز را می داند. او را یافتم و از او پرسیدم که چه کنم. گفت "خوب باش" گفتم "چگونه؟" نام تو را گفت. از آن به بعد هر چه می پرسیدم پاسخی نمی داد و نام تو را به زبان می آورد.  

مرد که دیگر ریش سفید را فراموش کرده بود به فکر فرو رفت. دوره گرد رشته افکارش را درید و گفت: "بگو! یگانه روش خوب بودن چیست؟" مرد لبخندی زد و گفت: "نمی دانی؟  یگانه روشی وجود ندارد. برای خوب بودن فقط باید خوب بود؛ به هر راهی می روی برو اما خوب باش! همین!
!"                                                             

Tuesday, April 13, 2010

رویا

نزدیک صبح است. تنها نوری که اتاق را روشن کرده است نور صفحه کامپیوتر است. باد نه چندان خنک پنکه گونه ام را نوازش می دهد. صدای ممتدش نوستالوژی عجیبی است. مرا به کودکی ام می برد.
به زمانی که غمی نبود. دغدغه مان پیدا کردن بهانه ای بود تا پولی از بابا بگیریم برای پفک یا بستنی
خوابیده است. چشمانم را می بندم تا صورت زیبایش را ببینم. عجب! تا حالا متوجه زیبایی حیرت انگیز و معصومانه  با چشمان بسته اش نشده بودم.  لبخند کمرنگش چهره اش را کودکانه می کند. شاد، درست مثل وقتی فاتحانه پولی به جیب می زدیم تا دهانمان را از شیرینی سرد بستنی پر کنیم.
داغ می شوم. احساس می کنم دیگر هیچ چیز بی او زیبا نیست. اختیار رویایم را از دست داده ام. دیگر من نیستم که خالق رویایم. رویاست که مرا می راند. چشمانش را می گشاید اما به من نگاه نمی کند. گویی من نیستم. گویی من هرگز نبوده ام. 
او در کنار من است. آیا من نیز در کنار اویم. چشمانم را می بندم تا پاسخی بیابم. اتاقی تاریک را تصور می کنم که نوری مبهم درونش می درخشد. کسی دارد داستانی می نویسد و صدای پنکه به گوش می رسد.

Saturday, April 10, 2010

آزادی

آزادم
آزادم از همه بندها
چون گازی که در می نوردد دنیا را
و عبور می کند حتی از میان پنجره های بسته

Thursday, February 25, 2010

بهشت - جهنم

سلام دوستان. این داستان پر از اشکال است. اما منتشر می شود. احتمالا در آینده ای نزدیک ویرایش خواهد شد
----------------------------------------------------


پشت میز نشسته ام و ریه ام را پر می کنم از بوی قهوه. بوی قهوه دیوانه ام می کند. نمی دانم چرا؛ از نوشیدن قهوه لذتی نمی برم اما دیوانۀ بوی قهوۀ تازه ام. پشت میز کافه ای نشسته ام که اولین بارست درونش قدم نهاده ام. بار اولیست – و شاید آخرین بار باشد- که به این محله آمده ام. انسانهایی که نمی شناسمشان احاطه ام کرده اند؛ انسان هایی که برایشان غریبه ای هستم مثل بقیه غریبه ها. زل زده ام به ناکجایی و در افکارم غوطه ورم. با نفسی عمیق تمام جودم را غرق در بوی قوه می کنم. دستی روی میز چوبی کافه و دستی آویزان از پشتی صندلی. مغزم در خلثه ای نشئه آور فرو رفته است. افیونی که مرا از دنیا جدا می کند. جدا می کند تا باز پیوندی محکم تر زند. از دنیا جدایم می کند تا دنیا همانگونه که هست برایم خودنمایی کند. خیره شده ام و بدون اینکه به چیزی نگاه کنم همه چیز را می بینم.
انگشتانم با سیگارخاموشی بازی میکنند . گهگاهی روی میز رهایش می کنند و باز برش می دارند. تنها نشسته ام پشت میز. کافه را خوب آراسته اند. زیباست. پیرمردی طاس وارد می شود و یک راست می رود سراغ میزی که نشان "رزرو شده" اش توی ذوق می زند. روزنامه اش را از زیر پالتو در می آورد و می نشیند و مطالعه می کند. سیگار را بو می کنم. آمیختۀ رایحۀ توتون با بوی قهوه بیشتر تخدیرم می کند و در افکار پریشانم عمیق تر می شوم. می اندیشم؛ ولی دقیقا نمی دانم به چه. همیشه همینطور است. فکر می کنم و فکر می کنم و ناگهان جرقه ای که اگر توان آتش زدنم را داشته باشد زندگیم را عوض می کند.
زنی زیبا وارد کافه می شود. کافه را ور انداز می کند و پشت یک میز دونفرۀ خالی می نشیند، منو می طلبد و سفارش می دهد. کمی آنور تر –درست روبروی من- جوانی نشسته که چهره اش انتظار را فریاد می زند و نگاه های پی در پی و مضطربش به ساعت، حدس را به یقین تبدیل می کند که بر سر قرار مهمی حاضر شده است. انتظاری آرامشش را ربوده. انتظاری که زمانی آرزویش را داشته است. پیشخدمت همچون فرفره در میان دنیا ها قدم می زند. چهرۀ آراسته و لباس شیکش توجهم – و نه نگاهم- را به خود جلب می کند. تند گام بر می دارد و دستمال سفید اتو شده ای را روی آستین توسی رنگش ماهرانه می رقصاند و میان دنیای مشتریانی می پرد که هر یک به دلیلی اینجا هستند. همه برای او یکسانند. او هم دنیای خودش را دارد.
سیگار خاموش را آرام به لبم می سپارم. "اینجا سیگار کشیدن قدغن است آقا!" پیشخدمت است که مانند اجل معلق پشت سرم ظاهر شده است. تا آمدم به خودم بیایم این جمله را بار دیگر بی کم و کاست تکرار کرد.خم شده بود و سرش را به سرم نزدیک کرده بود تا صدای آهسته اش را واضح بشنوم و بهانه ای برای قانون شکنی نداشته باشم. "روشنش نمی کنم." این را گفتم که از سرم بازش کنم. تشکری می کند و می رود و من می مانم و اقیانوسی از افکار گنگ. به سیگار خاموشم پکی می زنم و باز رایحۀ دل انگیز توتون تازه و قهوۀ دم کرده.
اندیشیدن فرار کردن است از جهلی کشنده، از تاریکی. همین که می فهمی که نمی دانی، همین که می فهمی که بیشتر – یا شاید بهتر- باید بدانی نمی توانی فرار نکنی. اندیشیدن تقلا کردنست در دریای مواج ندانستن که امواج سنگینش همچون مشت بر سرت کوبیده می شود. نمی شود تسلیم شد.
"سفارشتان آقا!" باز پیشخدمت است که افکارم را پاره می کند. یک فنجان چای در جایی که مملو از رایحۀ قهوه است. فنجان را روی میز می گذارد و من با حرکت سر تشکرم را نثارش می کنم. با دستی خم که دستمالی سفید اتو شده ای آن را پوشانده است و یک سینی زیر بغل، اندکی تعظیم می کند و لبخندی می زند و به سراغ دنیای دیگران می رود. ای کاش می شد سیگارم را روشن کنم. سیگار را گوشۀ بشقاب زیر فنجان می گذارم و جرعه ای می نوشم. و باز غرق در فرار از جنگل تاریک نادانی می شوم. شیرینی فهمیدن است که فرار را می آغازد و ترس از تلخی کشندۀ نفهمیدن تندتر و تندترش می کند. می دوم؛ ابتدا با وحشت. این تلاش فقط فرار است از تاریکی دهشتناکی که دور تا دورم را فرا گرفته است: جنگلی تاریک با صدا های مخوف. با آخرین توانم می دوم تا مگر به روشنایی برسم. نقطه ای روشن در بینهایت مرا به سوی خود می کشد و مرا از درد ها و ترس ها رهایی می بخشد. اما نه! گویی سرابی است که هیچگاه به آن نخواهم رسید. شاید راهی دیگر وجود داشته باشد. آرام می گیرم و راه را آرامتر می پیمایم. به اطرافم نگاهی می کنم مگر چیزی ببینم. چشمانم به تاریکی عادت کرده اند و درختانی می بینم که زیباییشان حتی در شب نیز هویداست. باز نمی ایستم. می روم.
اندیشیدن و فهمیدن لذت من است. بهشت من همین است. دین من همین است. می اندیشم و لذت می برم. اطرافم را که نگاه می کنم، در میان این درختان بهشتی – در این تاریکی عجیب- جنازه هایی آویخته به درخت می بینم و در زیر آنها موجوداتی انسان نما که گوشت از جنازه ها بر می گیرند و می خورند و ناله می کنند. زیبایی و زشتی در هم آمیخته است.
فهمیدن عذاب است. فهمیدن تنهایی است و من تنهایم.
جوان منتظر عکسی که از وسط دو نیمه شده را روی می رها کرده و رفته است. زن در آغوش مردی است که آرام و عاشقانه اشک می ریزد و پیرمرد هنوز روزنامه می خواند.
فهمیدن بهشت است. فهمیدن جهنم است.

Saturday, December 26, 2009

شعری برای تک تک دوستانم

دل من لوح سپیدی است که با خط درشت 
روی آن 
جمله ای حک شده است
"یادگاری آزاد! بنویسید هر آن چیز که در دل دارید"                                                                              ه
 
هر که از راه رسید
یادگاری بگذاشت
روی این لوح سپید


آن یکی یک کلمه
وان دگر یک جمله
داستانی، شعری که به خطی زیبا
جاودانی شده بر صفحۀ دل


این میان پر شده است از کلمات 
از اعداد
"اسم با یک تاریخ"


دیگری قلب کشیده است در آن گوشه،  ولی نیمه تمام
و یکی یک گل سرخ
و کمی آنور تر
غنچه ای وا نشده



این همه قصۀ یک زندگی است
قصه ای پر معنی
پر احساس
قصه ای با همه سختی زیبا


و تو نیز 
خالق قصه ای از آن هستی
و بدان 
خانه ای خواهی داشت
تا ابد در دل من
دوست من


شعر از خودم

Monday, November 9, 2009

غزل

حسرت   مه   شد  رخ  رخشان  تو           خور   شده   آینه  گردان   تو
سرو   بدان   قامت و  بالای خویش           گشته  سراپای  به  قربان  تو
بلبل   و   قمری   و  قناری خموش            زانکه شنیدند خوش الحان تو
موج خروشان که زند سر به سنگ            نیست چو گیسوی پریشان  تو
گریه  کنان،  اشک فشان چشم من            رقص کنان گیسوی افشان  تو
خون   ز  دل  ریش   سرازیر   شد            در   اثر  ناوک     مژگان    تو
قصه  ی    دوری   بکند    تلخ  تر           طعنه  ی  آن  گوهر خندان  تو 
هست   دعای  شب و  روزم    همه           نیم نگاهی ز  دو   چشمان  تو
گر   بشود   روز    قیامت،    هنوز           هست دلم   بر  سر پیمان    تو

Thursday, September 24, 2009

عروسی دایی-داستان کوتاه


بعضی خاطره ها همیشه در ذهن می مانند. بعضی هاشان بدند و بعضی هاشان خوب. اما خاطره هایی هستند که نه خوبند نه بد؛ بلکه آنقدر بامزه اند که هیچگاه آدم را رها نمی کنند و همیشه ارزش بازگو شدن را دارند. یکی از خاطرات بامزۀ من درباره عروسی دایی جان است. سن و سال من حدود چهار-پنج بود. حالا اگر شاکی شوید که بچۀ چهار-پنج ساله خاطره اش کجا بود، خواهم گفت که این ماجرا آنقدر نقل محافل خانوادگی بوده است که حتی اگر من شخصا در آن حضور فعال نداشتم، باز هم می توانستم با تمام جزئیات برایتان بازگو کنم.


عروسی دایی بود و خانه ما از یک ماه پیش در حالت آماده باش کامل به سر می برد. از آنجا که مادرم زیادی حساس است، همه اش حرص می خورد که نکند آبروریزی شود. مادرم –تنها خواهر دایی جان- می خواست سنگ تمام بگذارد برای تنها برادرش. این سنگ تمام گذاشتن با پیشنهاد برگزاری جشن در خانۀ ما شروع شد. پدر هم که رفیق دایی جان بود و هست، می خواست برایش کاری کرده باشد، بدون مقاومت پذیرفت. مخصوصا اینکه دایی جان جوان بود و خانۀ درست و حسابی برای زندگی نداشت چه برسد به محل مناسب برای برگزاری جشن عروسی! آنهم آنگونه که مادرم می خواست .