Sunday, May 30, 2010

امشب قولم را شکستم


به خودم قول داده بودم که بی دلیل ننویسم؛ می خواستم فقط حسم نباشد که انگشتانم را روی کیبورد می لغزاند بلکه داستانم باشد که محرک نوشتنم می شود. اما امشب قولم را می شکنم. نوشتن اعتیاد است؛ دلیل نمی خواهد. وقتی نوشتنت گرفت دیگر نمی توانی ننویسی. اینبار فقط حس است که هولم می دهد جلو.
شب است و در گرمای خرداد جنوب، در اتاق به هم ریخته ام دراز کشیده ام و به صفحه نورانی مانیتور لپ تاپم خیره شده ام. اتاقی تاریک و ساکت. همه خوابند غیر از جیر جیرک ها که دارند ترانه می خوانند. همیشه فکر می کردم جیرجیرک ها تکراری می خوانند اما چنین نیست. امشب زیبا تر می خوانند. هم زیبا تر هم بلند تر.
باد گرم پنکه سقفی، صدای کولر گازی اتاق بغلی و نور نقره گون مهتاب فضای اتاقم را دل انگیزتر کرده اند. دوست دارم شب را. سکوتش را می پرستم. سکوتی که در آن صدها صدا نهفته است. صدای به هم خوردن برگ های بزرگ درخت نخلی که در حیاط خانه داریم و سنش به اندازه سن خانه مان است. صدای آواز جیرجیرک های نازی که لابه لای انجیر هامان پنهان شده اند و...
خوشحالم. به خاطر حرف هایی که شنیدم و خواندم روی همین صفحه مانیتور. خوشحالم به خاطر اینکه با  خواندشان آرامش امشبم را هدیه گرفتم. این ساده ترین راهی است که می توانم حسم را بریزم روی کاغذ.
می خواهم برقصم؛ با یک موسیقی تند میان جمعیتی خوشحال، جمعیتی که فقط برای رقص برقصند. می خواهم آنقدر با آهنگ "زوربای یونانی" برقصم که خسته شوم. آستین هایم را بالا بزنم، دست بر گردن دوستی بگذارم و برقصم و برقصم. آنقدر برقصم که تمام سلول هایم به رقص آیند. اشک بریزم و بخندم و برقصم.
چقدر جیرجیرک ها زیبا می خوانند. چشمانم را می بندم و غرق می شوم در لذت شب. این لحظه را باید زندگی کرد. خوشحالم. می خواهم داد بزنم که همه بفهمند. اما انگار همه می دانند. هم جیرجیرک ها، هم ماه، هم انجیر و نخل و نارنج حیاط. حتی درخت بیدی که با سعید ده- پانزده سال پیش کاشتم هم می داند که خوشحالم. همه هستی خوشحال است.
امروز دوستی ام باقی ماند و "شاید حتی صمیمی تر" شد.



پ.ن: به یک دوست نازنین- این بار شخصیت اصلی، خود من هستم. نوشته ام عین واقعیت است و فقط حسم را نوشته ام. نه به خاطر تمرین نوشتن. بلکه به خاطر اینکه آنقدر خوشحالم کردی که نتوانستم ننویسم.

حافظ

تفالی زدم به حافظ در حضور دوستی عزیز. شعری آمد نیکو:

خیال روی تو چون بگذرد به گلشن چشم
دل از پی نظر آید به سوی روزن چشم

سزای تکیه گهت منظری نمی‌بینم
منم ز عالم و این گوشه معین چشم

بیا که لعل و گهر در نثار مقدم تو
ز گنج خانه دل می‌کشم به روزن چشم

سحر سرشک روانم سر خرابی داشت
گرم نه خون جگر می‌گرفت دامن چشم

نخست روز که دیدم رخ تو دل می‌گفت
اگر رسد خللی خون من به گردن چشم

به بوی مژده وصل تو تا سحر شب دوش
به راه باد نهادم چراغ روشن چشم

به مردمی که دل دردمند حافظ را
مزن به ناوک دلدوز مردم افکن چشم

مکالمه


ببین یه صحبت دوستانه باهات دارم. شاید فکر کنی دارم اعتراف می کنم. شاید فکر کنی دارم درد دل می کنم. ولی من آدم این حرف ها نیستم. ملتفتی که؟ من فقط دارم یک صحبت دوستانه باهات می کنم. حالا تو اسمشو هر چی می خوای بذار. من و تو دو تا دوست هستیم و من  دارم باهات گپ می زنم.
خب. بذار ببینم. کجا بودیم؟ آهان. می گفتم که گیجم. آره خب. گیجم. تو هم بودی عین من می شدی. به خدا! آدم وقتی ندونه داره چی کار می کنه گیج می زنه دیگه. تازه وقتی ندونی چه معامله ای داره باهات می شه بد تر هم می شه. حالا تو هی به من بگو بشین داستان بنویس. نمی شه. به خدا نمی شه. داستان نوشتن حوصله می خواد، حواس جمع می خواد. من گیج چی بنویسم آخه؟
بابا جون! من اگه آدم بودم اصلا کارم به اینجا ها نمی کشید.
آره دیگه. چی بگم. من تو کار خودم هم موندم. بابا مگه من آدم آهنی ام؟ به خدا نیستم. منم یه گهی عین بقیه. حتی بد تر. منو چه به این جنگولک بازی ها؟ والله!
حواسم بود ها! هول شدم. یهویی شد دیگه. چه می دونم. اصلا این جوری قرار نبود بشه. ولی شد دیگه. دنیا که دکمه برگشت نداره. حالا چیکارش کنم؟ د بگو د! یه حرفی یه گفتی!
اوه ببخشید. خوب از من چه انتظاری داری؟ گیجم دیگه.
 آره. می گفتم. حالا من موندم و این همه خریت خودم تنهای تنها. آخه آدم چقدر می تونه خر باشه؟ زندگیت داغونه اسکل! مریضی می خوای بقیه رو هم  بدبخت کنی؟ آخه همش هم که تقصیر من نیست که. اصلا هیچ چیزش تقصیر من نیست. مگه من گفتم؟ کف دست صاب مردمو که بو نکرده بودم بدونم اینجوری می شه. اصلا می دونی چیه؟ به جهنم سفلی. هر چی می خواد بشه بشه. مگه من خونم از بقیه رنگین تره. این همه آدم به فنا رفتن منم روش.
چی چیو نگم اینجوری؟ خب راست می گم دیگه. آره خب. اوضاع اینقدر هم بد نیست. من جوش آوردم. ببخشید.
خلاصه اینکه گیجم و اصلا نمی دونم چه گهی بخورم؟ شاید برم مرخصی. آره این بهترین فکره. آره بابا معلومه. تنها می رم. پس چی؟ اصلا می خوام یک کم تنها باشم! راستی، با این ناشره هم یه حرفی بزن. ببین می تونی خرش کنی کتابو چاپ کنه؟ منتظر خبرت می مونم. اااا انگار پشت خطی دارم. باهات تماس می گیرم. قربانت.
الو......

Friday, May 14, 2010

چشم ها


روبروی هم نشسته اند. ساعت از نیمه شب گذشته است و هوای گرم تابستان با خنکی شب عوض می شود. پشت میز دونفره ای نشسته اند. درست روبروی هم. نسیم خنکی گونه شان را نوازش می دهد. پسر گرم حرف زدن است و دستانش را در آسمان پیچ و تاب می دهد. چشمانش می گردند و هر چند لحظه یکبار با چشمان زیبای دختر تلاقی می کنند. چشمان دختر اما با اشتیاق، فقط به چهره پسر خیره شده است. چشمانی سیاه و زیبا که در کنار موهای مشکینش جلوه ای آسمانی یافته اند. دختر دستانش را آرام و بی حرکت روی میز گذاشته است و محو تماشاست؛ آنقدر که نمی توان حدس زد که کلمه ای از حرفهای پسر را می فهمد یا نه. لبخندی تصنعی اما شیرین بر چهره اش نشسته است و مشتاقانه نگاه می کند و پسر یک ریز نطق کند. دختر گهگاهی سرش را به نشانه تایید تکان می دهد. گوشه لبش را بالا می برد و چشمانش را کمی تنگ می کند. پسر ادامه می دهد اما دلش با کلامش نیست. تلاقی لحظه ای نگاه هاست که همه چیز را -هر چند گنگ - فریاد می زند. لحظه ای که برای هر دوشان یک عمر طول می کشد. لحظه ای که رشته کلام را می رباید از دست پسر.
حرفها و نگاه ها در هم آمیخته است. هر دو بی تفاوتند به صدای زوجهایی  که شب آخر هفته شان را به پیاده روی آمده اند؛ و حتی به صدای نعره های مستانه جوانی که تلو تلو خوران خود را به نیمکت کنار خیابان می رساند. چهره پسر دیگر آن چهره جدی سخنرانان نیست. گره ای بر ابرو ندارد و چشمانش – همچون چشمان واعظان که در پی شکار تمام حظارند- نمی دوند. به چشمان سیاهی می نگرد که مشتاقانه نگاهش می کنند. گویی مژه بر هم زدن هایش را نیز می شمارد. دیگر کلام، آن نیست که بر زبان می راند –هرچند هنوز زبانش آرام نگرفته است.
ناگهان همه چیز ساکت می شود. لحظه ای به هم نگاه می کنند و حتی پلک هم نمی زنند. پسر برمی خیزد. دختر نیز –گویی در انتظار این لحظه بوده است- کیف دستیش را از روی میز بر می دارد و می ایستد. و هر دو به راه می افتند. نزدیکتر از همیشه در کنار هم قدم بر می دارند و هیچ نمی گویند و فقط صدای پاشنه است که لحظه ها را می شمارد. به راه نرفته شان نگاه می کنند. به پایان پیاده رویی که در تاریکی شب گم شده است و دیده نمی شود. با گام هایی آرام راه می روند. سکوتی حکمفرماست. سکوتی آنقدر سنگین که شکستنش قابل تصور نیست؛ آنقدر ناپایدار که به یک آن می توان شکستش. چراغ های خیابان یکی یکی نور سفید زیبایی را روی سرشان می ریزند و سایه هاشان کوتاه و بلند می شوند و دورشان می چرخند.  
نمی ملایم از عرق تن هر دوشان را پوشانده است و نفس هاشان سنگین تر از همیشه می نماید. گاه صدای ماشینی پر از نوجوانانی که تفریح شب آخر هفته شان را سپری می کنند سکوتشان را به هم می ریزد. دختر آرام و متین گام بر می دارد. و پسر نیز دیگر هیچ نمی گوید. نفس عمیقی می کشد. چند قدم که به پیش می روند، پسر آرام دستش را تکان می دهد و انگشتان دختر را می گیرد. دختر چشمانش را می بندد و لبخندش زیر نور سفید چراغ ها و سایه گونه های بر آمده اش زیباتر می نماید. دست پسر را می فشارد. اینک نوبت اوست. پسر پلک ها را بر هم می نهد و انگشتان دختر را می فشارد. دیگر دستش نمی لرزد. هر دو آرام نفس می کشند. با چشمان بسته، دست در دست هم قدم می زنند.
کنار رودخانه نشسته اند. زیر درختی که چون چتری بزرگ بر بالا سرشان گسترده شده است. شهر در آب رودخانه می رقصد. پسر دست دختر را نوازش می کند و دختر سرش را بر شانه ی پسر گذاشته است و آرام نفس می کشد.

Wednesday, May 5, 2010

رها

کفشهایش را در آورد. همینکه پایش را روی ماسه های ساحل گذاشت چشمانش را بست. صورتش رو به آسمان بود و لبخندی بر لبانش می درخشید. انگشتان پای برهنه اش با ماسه ها بازی می کرد. پای دیگرش را نیز برهنه کرد تا لذت ساحل را زندگی کند. بی حرکت ایستاده بود. فقط پاهایش در ماسه  وول می خورد. پاشنه اش را تا جایی که می توانست در ماسه فرو کرده بود و انگشتانش بی وقفه بالا و پایین می رفتند.
صدای آب. صدای موج. هر بار که صدای موج را می شنید لبخندش برای لحظاتی پررنگ تر می شد. نفس عمیقی کشید و ریه اش را پر کرد از بوی تند دریا. صورتش رو به آسمان بود و موهای خیس و سیاهش چون آبشاری شره می کرد. قطرات درخشان آب همچون مروارید از لابلای موهایش به پایین می خزیدند.
دستانش را گشود. پیکرش به چلیپایی خوش تراش که در ساحل علم کرده باشند می مانست. آب دریا داشت بالا می آمد. پاهایش را محکم کرد و چرخید. چون فرفره ای در پهنه ساحل می چرخید. موهایش در آسمان پرواز می کرد و لباس خیس و بلندش به تن زیبایش چسبیده بود. می چرخید. آرام و محکم می چرخید. پاهایش را به ماسه ها می کوبید و می چرخید.
دیگر آب بالا آمده بود. ایستاد. پلک هایش را آرام بالا برد. لبخندی زد و شروع به دویدن کرد. با آخرین توانش می دوید. با گام های بلند. باز چشمانش را بست تا پاهایش او را به هرجا که دلشان می خواست ببرند. با چشمان بسته و دستانی باز دوان دوان در میان آب و ماسه، در میان امواج دریا که هر لحظه بالا و بالاتر می آمدند به پیش می رفت.
اولین قطره باران را که بر چهره اش احساس کرد زد زیر خنده. می دوید و قهقهه می زد.
 کفشهای سفیدش روی موج دریا شنا می کردند.  

Wednesday, April 28, 2010

جاده

نشسته بود پشت فرمان و پدال گاز را فشار می داد. آنچنان به جلو خیره شده بود که گویی در عالم دیگری سیر می کرد  و واقعا هم در عالم دیگری بود. هیچ چیز نمی دید. فقط جاده بود و پایانش. جاده ای بدون پیچ؛ مستقیم و دراز تا بینهایت. تا دور دست ها. تا آنجا که همه چیز زیبا بود.  با خود می اندیشید؛ آیا به انتها می رسید؟ پدال را بیشتر فشرد، با آخرین توانش.                               ه

کمی خسته شده بود. وسوسه استراحت آزارش می داد. صدای درونش بود یا آوای شیطان که وسوسه اش می کرد؟ نمی دانست ولی باید شیطان می بود نه چیز دیگر. کیست جز شیطان که رسیدن به هدف را کُند کند؟ آری خود شیطان بود. اما بدن لمس شده اش چیز دیگری می خواست. او خسته بود. باید کمی آرام تر حرکت می کرد.                                                                        ه

از سرعتش کاست. چشمانش بیشتر می دید.ولی باید فقط استراحت می کرد. سرش را برگرداند. چه جالب! باغهای زیبایی را می دید که جاده را احاطه کرده بود. می خواست به استراحتش پایان دهد و باز با سرعت بتازد.  اما مگر می شد  اینهمه زیبایی را ندید؟ گناهی کرد!  پدال را نفشرد.   نگاه کرد و نگاه کرد و نگاه کرد. دیوار های گلی و پوشیده از برگهای سبز.برگهای زنده. چقدر زیبا بود!          ه

بدون اینکه بداند آرام تر می راند و لذت می برد از زیبایی باغ های بی نظیری که می دید. یک چشمش به جاده بود و یک چشمش به زیبایی بینهایت دیوار های پوشیده از برگ درختانی که شکوه زیبایی گل های رنگارنگ در میانشان عیان می شد.         ه

باز هم آرام تر راند. این زیبایی آرامش عجیبی داشت. جاده را  نگاه نمی کرد و همچنان به جلو می راند.   اما آرام.خیلی آرام.           ه

ناگهان راهی دید. راهی که از میان کوچه باغ ها می گذشت. تصور زیبایی گل ها و پیچکهای درون کوچه باغها، خنکای نسیم که بوی یاس می داد و کوچه های سرشار از زندگی دیوانه اش می کرد


پیچید!                                                                                                                                  ه


نویسنده : خودم


Friday, April 23, 2010

تشییع

یکی دارد مرثیه سر می دهد که "مرحوم محجوب بود و بی ادعا" و اشک ها سرازیر می شوند. گرمای آفتاب و کت مشکی رنگ رطوبت عرق را بر تنم می نشانند. می گریند و من در اندیشه ام که چیست وصف حال این دنیا؟
صلوات پشت صلوات. عکس هایی بالا نگه داشته شده و تاج گلی که نام فرستنده اش بزرگ چاپ شده است. 
خوابیده است. خوابیده است زیر ملافه ای و زن و اولاد و دوستان بر بالای سرش اشک می ریزند. معنی این اشک ها چیست؟ این ها برای کیست؟ دل مردم به حال مرده می سوزد؟ مرده ای که دیگر نیست. یا برای خود اشک می ریزند این مردمان؟ 
ناله ها، اشک ها، لرزش آرام شانه هایی که کاش می شد همه شان را در بغل گرفت. همه این ها یعنی "مراسم". مراسمی که نمی فهمم برای کیست، به افتخار کیست. 
حرفها تمام می شود. متوفی را باید تشییع کرد. راه می افتیم پشت تابوت. لا اله الا الله. عده ای گریه می کنند. عده ای دلداری می دهند و عده ای آرام غرق در افکار خویشند. گویی آفتاب و درختان نیز آرامتر شده اند. این چه سریست که مرگ، همو که همه ازو گریزانند, چنان محترم است؟ هر یک از این آدم ها می توانستند روی دست دیگران باشند. 
آمبولانس با در باز ایستاده و انتظار می کشد. جنازه را رها می کنند. رها می کنیم. و آرام باز می گردیم. اشک ها کم شده اند. حالت تهوع دارم. هیچ چیز حال به هم زن تر از "مراسم" نیست. صدای مرده می آید. چشمان ملتمسش را می بینم که فریاد می زند "رهایم نکنید نامردمان" اما رهایش می کنیم.  مسیر ما جدا می شود. ما مسافران حیاتیم و او محکوم به عدم. می برندش و ما حتی نمی دانیم به کجا.

Friday, April 16, 2010

معنی حیات

پسرک سوالی در ذهن داشت. سوالی که همه ذهنش را اشغال کرده بود. بالاخره تصمیمش را گرفت و دل به دریا زد. تصمیم گرفت از ریش سفید, پیر مردی که همه چیز را می دانست, بپرسد. به سراغ ریش سفید رفت و سوالش را رک پرسید: "استاد! چگونه باید زیست که خوب بود؟". ریش سفید اخمی کرد و گفت :"چه می گویی؟ این چه سوالیست؟ هر کسی می داند که پاسخ این سوال چیست. دیگر برای این مسایل پیش پا افتاده وقت مرا نگیر!." پسرک خجالت کشید و چشمانش را به زمین دوخت و رفت. سالها در پی پاسخ گشت. روش های زیادی را آزمود: دین، عرفان، ریاضت و شعر. زندگی زیبایی داشت و "خوب" می زیست؛ خوبتر از همه اطرافیانش. سرخوش به روستا بازگشت تا ریش سفید را ببیند. او را یافت تا خبر یافتن پاسخ را به او بدهد. با خود اندیشید "او حتما شاد خواهد شد". در خانه ریش سفید را زد. صدایی از آن سو گفت: "آیا پاسخ را یافتی؟" پسرک که دیگر بزرگ شده بود گفت: "آری". ریش سفید پرسید: "و این تنها راه است؟" مرد جوان گفت: "گمان می کنم. راه های زیادی را آزموده ام تا خوب بودن را بیابم." ریش سفید با صدایی که آشکارا بوی ناامیدی می داد گفت: " فرزند! برو و دیگر اینجا نیا"        

جوان یکه خورد. سرخورده شده بود. همه چیز را رها کرد؛ شعر را، عرفان را؛ عشق را.  او فقط زندگی کرد.

سالها گذشت. سالهای زیادی گذشت. هنوز سوالش را در ذهن داشت . اما دیگر به دنبال پاسخ نبود! فقط زندگی می کرد. سعی می کرد خوب باشد اما چگونگی اش را نمی دانست.  مرد دیگر جوان نبود اما شاد بود.      

روزی دوره گردی نزد او آمد. با هم گپی زدند. مرد از کارش جویا شد و اینکه چرا و چگونه او را یافته است. دوره گرد گفت: "سالها پیش شروع به خواندن فلسفه کردم ولی راضی نشدم؛ عرفان آموختم اما راضی نشدم؛ بی خدا شدم باز هم ناراضی بودم؛ به علم روی آوردم مگر آرام بگیرم باز هم نشد.  تا اینکه شنیدم در جایی ریش سفیدی هست که همه چیز را می داند. او را یافتم و از او پرسیدم که چه کنم. گفت "خوب باش" گفتم "چگونه؟" نام تو را گفت. از آن به بعد هر چه می پرسیدم پاسخی نمی داد و نام تو را به زبان می آورد.  

مرد که دیگر ریش سفید را فراموش کرده بود به فکر فرو رفت. دوره گرد رشته افکارش را درید و گفت: "بگو! یگانه روش خوب بودن چیست؟" مرد لبخندی زد و گفت: "نمی دانی؟  یگانه روشی وجود ندارد. برای خوب بودن فقط باید خوب بود؛ به هر راهی می روی برو اما خوب باش! همین!
!"                                                             

Tuesday, April 13, 2010

رویا

نزدیک صبح است. تنها نوری که اتاق را روشن کرده است نور صفحه کامپیوتر است. باد نه چندان خنک پنکه گونه ام را نوازش می دهد. صدای ممتدش نوستالوژی عجیبی است. مرا به کودکی ام می برد.
به زمانی که غمی نبود. دغدغه مان پیدا کردن بهانه ای بود تا پولی از بابا بگیریم برای پفک یا بستنی
خوابیده است. چشمانم را می بندم تا صورت زیبایش را ببینم. عجب! تا حالا متوجه زیبایی حیرت انگیز و معصومانه  با چشمان بسته اش نشده بودم.  لبخند کمرنگش چهره اش را کودکانه می کند. شاد، درست مثل وقتی فاتحانه پولی به جیب می زدیم تا دهانمان را از شیرینی سرد بستنی پر کنیم.
داغ می شوم. احساس می کنم دیگر هیچ چیز بی او زیبا نیست. اختیار رویایم را از دست داده ام. دیگر من نیستم که خالق رویایم. رویاست که مرا می راند. چشمانش را می گشاید اما به من نگاه نمی کند. گویی من نیستم. گویی من هرگز نبوده ام. 
او در کنار من است. آیا من نیز در کنار اویم. چشمانم را می بندم تا پاسخی بیابم. اتاقی تاریک را تصور می کنم که نوری مبهم درونش می درخشد. کسی دارد داستانی می نویسد و صدای پنکه به گوش می رسد.

Saturday, April 10, 2010

آزادی

آزادم
آزادم از همه بندها
چون گازی که در می نوردد دنیا را
و عبور می کند حتی از میان پنجره های بسته

Thursday, February 25, 2010

بهشت - جهنم

سلام دوستان. این داستان پر از اشکال است. اما منتشر می شود. احتمالا در آینده ای نزدیک ویرایش خواهد شد
----------------------------------------------------


پشت میز نشسته ام و ریه ام را پر می کنم از بوی قهوه. بوی قهوه دیوانه ام می کند. نمی دانم چرا؛ از نوشیدن قهوه لذتی نمی برم اما دیوانۀ بوی قهوۀ تازه ام. پشت میز کافه ای نشسته ام که اولین بارست درونش قدم نهاده ام. بار اولیست – و شاید آخرین بار باشد- که به این محله آمده ام. انسانهایی که نمی شناسمشان احاطه ام کرده اند؛ انسان هایی که برایشان غریبه ای هستم مثل بقیه غریبه ها. زل زده ام به ناکجایی و در افکارم غوطه ورم. با نفسی عمیق تمام جودم را غرق در بوی قوه می کنم. دستی روی میز چوبی کافه و دستی آویزان از پشتی صندلی. مغزم در خلثه ای نشئه آور فرو رفته است. افیونی که مرا از دنیا جدا می کند. جدا می کند تا باز پیوندی محکم تر زند. از دنیا جدایم می کند تا دنیا همانگونه که هست برایم خودنمایی کند. خیره شده ام و بدون اینکه به چیزی نگاه کنم همه چیز را می بینم.
انگشتانم با سیگارخاموشی بازی میکنند . گهگاهی روی میز رهایش می کنند و باز برش می دارند. تنها نشسته ام پشت میز. کافه را خوب آراسته اند. زیباست. پیرمردی طاس وارد می شود و یک راست می رود سراغ میزی که نشان "رزرو شده" اش توی ذوق می زند. روزنامه اش را از زیر پالتو در می آورد و می نشیند و مطالعه می کند. سیگار را بو می کنم. آمیختۀ رایحۀ توتون با بوی قهوه بیشتر تخدیرم می کند و در افکار پریشانم عمیق تر می شوم. می اندیشم؛ ولی دقیقا نمی دانم به چه. همیشه همینطور است. فکر می کنم و فکر می کنم و ناگهان جرقه ای که اگر توان آتش زدنم را داشته باشد زندگیم را عوض می کند.
زنی زیبا وارد کافه می شود. کافه را ور انداز می کند و پشت یک میز دونفرۀ خالی می نشیند، منو می طلبد و سفارش می دهد. کمی آنور تر –درست روبروی من- جوانی نشسته که چهره اش انتظار را فریاد می زند و نگاه های پی در پی و مضطربش به ساعت، حدس را به یقین تبدیل می کند که بر سر قرار مهمی حاضر شده است. انتظاری آرامشش را ربوده. انتظاری که زمانی آرزویش را داشته است. پیشخدمت همچون فرفره در میان دنیا ها قدم می زند. چهرۀ آراسته و لباس شیکش توجهم – و نه نگاهم- را به خود جلب می کند. تند گام بر می دارد و دستمال سفید اتو شده ای را روی آستین توسی رنگش ماهرانه می رقصاند و میان دنیای مشتریانی می پرد که هر یک به دلیلی اینجا هستند. همه برای او یکسانند. او هم دنیای خودش را دارد.
سیگار خاموش را آرام به لبم می سپارم. "اینجا سیگار کشیدن قدغن است آقا!" پیشخدمت است که مانند اجل معلق پشت سرم ظاهر شده است. تا آمدم به خودم بیایم این جمله را بار دیگر بی کم و کاست تکرار کرد.خم شده بود و سرش را به سرم نزدیک کرده بود تا صدای آهسته اش را واضح بشنوم و بهانه ای برای قانون شکنی نداشته باشم. "روشنش نمی کنم." این را گفتم که از سرم بازش کنم. تشکری می کند و می رود و من می مانم و اقیانوسی از افکار گنگ. به سیگار خاموشم پکی می زنم و باز رایحۀ دل انگیز توتون تازه و قهوۀ دم کرده.
اندیشیدن فرار کردن است از جهلی کشنده، از تاریکی. همین که می فهمی که نمی دانی، همین که می فهمی که بیشتر – یا شاید بهتر- باید بدانی نمی توانی فرار نکنی. اندیشیدن تقلا کردنست در دریای مواج ندانستن که امواج سنگینش همچون مشت بر سرت کوبیده می شود. نمی شود تسلیم شد.
"سفارشتان آقا!" باز پیشخدمت است که افکارم را پاره می کند. یک فنجان چای در جایی که مملو از رایحۀ قهوه است. فنجان را روی میز می گذارد و من با حرکت سر تشکرم را نثارش می کنم. با دستی خم که دستمالی سفید اتو شده ای آن را پوشانده است و یک سینی زیر بغل، اندکی تعظیم می کند و لبخندی می زند و به سراغ دنیای دیگران می رود. ای کاش می شد سیگارم را روشن کنم. سیگار را گوشۀ بشقاب زیر فنجان می گذارم و جرعه ای می نوشم. و باز غرق در فرار از جنگل تاریک نادانی می شوم. شیرینی فهمیدن است که فرار را می آغازد و ترس از تلخی کشندۀ نفهمیدن تندتر و تندترش می کند. می دوم؛ ابتدا با وحشت. این تلاش فقط فرار است از تاریکی دهشتناکی که دور تا دورم را فرا گرفته است: جنگلی تاریک با صدا های مخوف. با آخرین توانم می دوم تا مگر به روشنایی برسم. نقطه ای روشن در بینهایت مرا به سوی خود می کشد و مرا از درد ها و ترس ها رهایی می بخشد. اما نه! گویی سرابی است که هیچگاه به آن نخواهم رسید. شاید راهی دیگر وجود داشته باشد. آرام می گیرم و راه را آرامتر می پیمایم. به اطرافم نگاهی می کنم مگر چیزی ببینم. چشمانم به تاریکی عادت کرده اند و درختانی می بینم که زیباییشان حتی در شب نیز هویداست. باز نمی ایستم. می روم.
اندیشیدن و فهمیدن لذت من است. بهشت من همین است. دین من همین است. می اندیشم و لذت می برم. اطرافم را که نگاه می کنم، در میان این درختان بهشتی – در این تاریکی عجیب- جنازه هایی آویخته به درخت می بینم و در زیر آنها موجوداتی انسان نما که گوشت از جنازه ها بر می گیرند و می خورند و ناله می کنند. زیبایی و زشتی در هم آمیخته است.
فهمیدن عذاب است. فهمیدن تنهایی است و من تنهایم.
جوان منتظر عکسی که از وسط دو نیمه شده را روی می رها کرده و رفته است. زن در آغوش مردی است که آرام و عاشقانه اشک می ریزد و پیرمرد هنوز روزنامه می خواند.
فهمیدن بهشت است. فهمیدن جهنم است.

Saturday, December 26, 2009

شعری برای تک تک دوستانم

دل من لوح سپیدی است که با خط درشت 
روی آن 
جمله ای حک شده است
"یادگاری آزاد! بنویسید هر آن چیز که در دل دارید"                                                                              ه
 
هر که از راه رسید
یادگاری بگذاشت
روی این لوح سپید


آن یکی یک کلمه
وان دگر یک جمله
داستانی، شعری که به خطی زیبا
جاودانی شده بر صفحۀ دل


این میان پر شده است از کلمات 
از اعداد
"اسم با یک تاریخ"


دیگری قلب کشیده است در آن گوشه،  ولی نیمه تمام
و یکی یک گل سرخ
و کمی آنور تر
غنچه ای وا نشده



این همه قصۀ یک زندگی است
قصه ای پر معنی
پر احساس
قصه ای با همه سختی زیبا


و تو نیز 
خالق قصه ای از آن هستی
و بدان 
خانه ای خواهی داشت
تا ابد در دل من
دوست من


شعر از خودم

Monday, November 9, 2009

غزل

حسرت   مه   شد  رخ  رخشان  تو           خور   شده   آینه  گردان   تو
سرو   بدان   قامت و  بالای خویش           گشته  سراپای  به  قربان  تو
بلبل   و   قمری   و  قناری خموش            زانکه شنیدند خوش الحان تو
موج خروشان که زند سر به سنگ            نیست چو گیسوی پریشان  تو
گریه  کنان،  اشک فشان چشم من            رقص کنان گیسوی افشان  تو
خون   ز  دل  ریش   سرازیر   شد            در   اثر  ناوک     مژگان    تو
قصه  ی    دوری   بکند    تلخ  تر           طعنه  ی  آن  گوهر خندان  تو 
هست   دعای  شب و  روزم    همه           نیم نگاهی ز  دو   چشمان  تو
گر   بشود   روز    قیامت،    هنوز           هست دلم   بر  سر پیمان    تو

Thursday, September 24, 2009

عروسی دایی-داستان کوتاه


بعضی خاطره ها همیشه در ذهن می مانند. بعضی هاشان بدند و بعضی هاشان خوب. اما خاطره هایی هستند که نه خوبند نه بد؛ بلکه آنقدر بامزه اند که هیچگاه آدم را رها نمی کنند و همیشه ارزش بازگو شدن را دارند. یکی از خاطرات بامزۀ من درباره عروسی دایی جان است. سن و سال من حدود چهار-پنج بود. حالا اگر شاکی شوید که بچۀ چهار-پنج ساله خاطره اش کجا بود، خواهم گفت که این ماجرا آنقدر نقل محافل خانوادگی بوده است که حتی اگر من شخصا در آن حضور فعال نداشتم، باز هم می توانستم با تمام جزئیات برایتان بازگو کنم.


عروسی دایی بود و خانه ما از یک ماه پیش در حالت آماده باش کامل به سر می برد. از آنجا که مادرم زیادی حساس است، همه اش حرص می خورد که نکند آبروریزی شود. مادرم –تنها خواهر دایی جان- می خواست سنگ تمام بگذارد برای تنها برادرش. این سنگ تمام گذاشتن با پیشنهاد برگزاری جشن در خانۀ ما شروع شد. پدر هم که رفیق دایی جان بود و هست، می خواست برایش کاری کرده باشد، بدون مقاومت پذیرفت. مخصوصا اینکه دایی جان جوان بود و خانۀ درست و حسابی برای زندگی نداشت چه برسد به محل مناسب برای برگزاری جشن عروسی! آنهم آنگونه که مادرم می خواست .

Friday, August 28, 2009

می دوم

می دوم؛ در هزارتوی اندیشه های مات و تاریک. می دوم؛ در دالان هایی پر از اضطراب و تردید. می دوم؛ گویی می گریزم از ترس، از مرگ. گویی می گردم از پی مکانی، از پی کسی که صدایم را بشناسد؛ که گوش فرا دهد حرف هایم را با اینکه می داند چه خواهد شنید.

می دوم. به سرعت می دوم و صدای خش خش خرد شدن برگهای خشکیدۀ گذشته را می شنوم که با شماره نفس هایم هم نوایی می کنند. چشمانم را می بندم تا ببینم آنچه را که می خواهم ببینم. چشمانم را می بندم تا گم کنم ترس از بی پایانی راه هزارتو را. چشمانم را می بندم تا زمان را به فراموشی بسپارم.

می دوم. بدون انتخاب. به پیش می دوم. راهی نیست. باید رفت. شاید کسی باشد که جایی در میانۀ راه به انتظارم نشسته است. شاید کسی باشد، با فانوسی که روشناییش راهم را بنمایاند.

می دانم. می دانم از پی چه می دوم. هر چند راه دیگری نیست جز برگزیدن دویدن دراین جادۀ تاریک. اما می دانم، باید دوید.

تردید است که تیشه بر ریشۀ جان می زند. تردید است که می کشد. تردید است که هزار بار نه، که هزاران بار تاریک تر از جادۀ تاریک زندگی است. تردید است که توان را می گیرد و گام ها را سنگین می کند. چون وزنه ای بر پا گره خورده، از سرعتت می کاهد و روح را می گزد. هست کسی که کشندۀ این تردید کشنده شود؟

می دوم. می خواهم نشنوم. می خواهم نشنوم پژواک قدم هایم را. پژواک، صدای مردۀ بازتابیدۀ حال، گذشته را تکرار می کند و چه با دهن کجی تکرار می کند. گذشتۀ پرتکاپویی را. گذشته ای که آینده اش، هم اینک در صدای نفس هایم متبلور شده است. آینده ای که سرشار از تردید است.

می دوم. راهی نست. ایستادن مرگ است. می دوم؛ حتی اگر دویدن، این نباشد. می دوم تا یافتن روشنایی. تا یافتن قدم هایی که همراهم شوند. تا یافتن همراهی که صدای قدم هایش توانم را زنده کنند. می دوم...

Monday, August 24, 2009

یک بیت از سعدی

سعدی:

نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت

دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم

Wednesday, August 19, 2009

قهوه تلخ- داستان کوتاه

این داستان را قبلا نوشته ام، اما تا حالا در بلاگ قرار نداده بودمش! امیدوارم خوشتان بیاید


قهوهٔ تلخ

حالم اصلا خوب نیست. نفسم بالا نمی‌‌آید. هر چه می‌خواهم این لیوان قهوه را سر بکشم، نمی‌شود. از دو روز پیش شروع شد. نمی‌‌دانم چه‌ام شده است. فقط می‌‌دانم که حالم اصلا خوب نیست. دو روز پیش با من تماس گرفت. همه چیز را گفت. همه چیز. تلفنم را خاموش کرده ام. مطمئنم که حتی اگر روشنش کنم هم اتفاقی نمی‌‌افتد. آن روز همه چیز را گفت. دیگر حرف نگفته‌ای نمانده است.

یک قلپ قهوه می‌‌نوشم. تلخی‌ مطبوعی دارد. تلخی‌ زیاد مطبوع. همیشه قهوهٔ تلخ را به شیرینش ترجیح داده ام. قهوهٔ تلخ قهوه است و قهوهٔ شیرین، شکر. من قهوه می‌خواهم بنوشم.

آن روز تلفنم زنگ خورد. با صدایی متفاوت. مثل همیشه نبود. "چه اتفاقی می‌خواهد بیفتد؟" این سوالی بود که از خود پرسیدم. شاید این سوال را پرسیدم که جوابش را ندهم. جوابی‌ که با همهٔ جزیات می دانستمش.

تلفن را روشن می‌کنم. یک تلفن روشن بهتر از یک تلفن خاموش است.

تلفن را جواب دادم بدون آنکه به صفحه اش نگاه کنم که -فقط یه لحظه قبل از جواب دادن- بدانم چه کسی‌ مرا می‌خواهد. دوست داشتم جواب دهم. چه نیازی است که بدانی‌ آنسوی خط کیست؟ احمقانه‌ترین کاری که می‌توان کرد همین است. تلفنت زنگ می‌‌خورد و تو بی‌ چون و چرا جواب می‌‌دهی‌، اما اول می‌‌خواهی‌ بدانی کیست. احمقانه است. خیلی‌ احمقانه. دیگر هیچوقت به صفحهٔ تلفن نگاه نخواهم کرد. یا جواب می‌‌دهم یا نه.

با صدای همیشگی جواب دادم. یک لحظه مکث. لحظه‌ای که یک دنیا طول کشید. لحظه‌ای که با همهٔ کوتاه بودنش نابودم کرد. لحظه‌ای که به سوال‌هایم همان پاسخ‌هایی‌ را داد که می‌‌دانستم. حرفهایش را شروع کرد. شروع یک پایان تلخ. شاید هم پایان یک شروع شیرین. نمی‌‌دانم. هر چه بود مثل همیشه نبود. اعتراف می‌کنم که از هر دو کلمه یکی‌ را نمی‌‌شنیدم. وقتی‌ می‌‌دانی که چه خواهی‌ شنید، چه لزومی دارد گوش کنی‌؟

یک قلپ قهوه دیگر. داشت تمام می‌‌شد.‌ای کاش لیوان‌ها آنقدر بزرگ بودند که می‌‌شد تمام قهوه‌های تلخ دنیا را درونشان ریخت. اما داشت تمام می‌‌شد. دهانم به تلخیش عادت کرده است. باید قهوهٔ تلخ تری پیدا کنم. قهوه هر چه تلخ تر باشد گورا تر است. هنوز تلفن روشن است و هیچ خبری نیست.

صدایش می‌‌لرزید. صدایش همیشه می‌‌لرزیده‌ است. اما این بار خیلی‌ بیشتر از همیشه. همه چیز را گفت. با صدای لرزانش همه چیز را گفت. آنقدر حرف زد که....صدایش می‌‌لرزید. مثل لرزش کسی‌ که در شبی برفی خود را میان گله گرگی می‌ یابد. می‌‌لرزد، از ترس یا از سرما. چه اهمیتی دارد؟ چه تفاوتی‌ دارد؟ مهم اینست که حرف‌هایش را زد. صدایش می‌‌لرزید. مثل دستی‌ که زه کمانی را می‌‌کشد. ناگهان زه رها می‌‌شود. تیر به پیش می‌‌تازد. شکاری که دارد جان می‌‌دهد چه می‌‌داند که دست می‌‌لرزیده است یا نه. اصلا دانستنش چه فرقی‌ می‌کند. من معتقدم که شکار می‌‌تواند بفهمد اما نمی‌‌خواهد. نمی‌‌خواهد.

گفت-با همان صدای لرزانش- که دیگر... که دیگر مرا...

یک قلپ قهوه. تلخ تلخ. قهوه را دوست دارم. هر چه تلخ تر بهتر.

او گریه می‌‌کرد اما من نه. آنگاه که اشک چاره ساز است آمدنی نیست.

قهوه‌ام تمام شده است. تلفنم زنگ می‌‌خورد. بدون اینکه به صفحه اش نگاه کنم قطعش می‌کنم. نمی‌‌خواهم جواب بدهم. چه اهمیتی دارد که چه کسی‌ منتظر صدای من است. شاید کسی‌ شماره را اشتباهی‌ گرفته باشد.