Sunday, May 30, 2010
امشب قولم را شکستم
حافظ
مکالمه
Friday, May 14, 2010
چشم ها
Wednesday, May 5, 2010
رها
Wednesday, April 28, 2010
جاده
پیچید! ه
Friday, April 23, 2010
تشییع
Friday, April 16, 2010
معنی حیات
جوان یکه خورد. سرخورده شده بود. همه چیز را رها کرد؛ شعر را، عرفان را؛ عشق را. او فقط زندگی کرد.
سالها گذشت. سالهای زیادی گذشت. هنوز سوالش را در ذهن داشت . اما دیگر به دنبال پاسخ نبود! فقط زندگی می کرد. سعی می کرد خوب باشد اما چگونگی اش را نمی دانست. مرد دیگر جوان نبود اما شاد بود.
روزی دوره گردی نزد او آمد. با هم گپی زدند. مرد از کارش جویا شد و اینکه چرا و چگونه او را یافته است. دوره گرد گفت: "سالها پیش شروع به خواندن فلسفه کردم ولی راضی نشدم؛ عرفان آموختم اما راضی نشدم؛ بی خدا شدم باز هم ناراضی بودم؛ به علم روی آوردم مگر آرام بگیرم باز هم نشد. تا اینکه شنیدم در جایی ریش سفیدی هست که همه چیز را می داند. او را یافتم و از او پرسیدم که چه کنم. گفت "خوب باش" گفتم "چگونه؟" نام تو را گفت. از آن به بعد هر چه می پرسیدم پاسخی نمی داد و نام تو را به زبان می آورد.
مرد که دیگر ریش سفید را فراموش کرده بود به فکر فرو رفت. دوره گرد رشته افکارش را درید و گفت: "بگو! یگانه روش خوب بودن چیست؟" مرد لبخندی زد و گفت: "نمی دانی؟ یگانه روشی وجود ندارد. برای خوب بودن فقط باید خوب بود؛ به هر راهی می روی برو اما خوب باش! همین! !"
Tuesday, April 13, 2010
رویا
Saturday, April 10, 2010
آزادی
Thursday, February 25, 2010
بهشت - جهنم
Saturday, December 26, 2009
شعری برای تک تک دوستانم
"یادگاری آزاد! بنویسید هر آن چیز که در دل دارید" ه
این همه قصۀ یک زندگی است
Monday, November 9, 2009
غزل
Thursday, September 24, 2009
عروسی دایی-داستان کوتاه
بعضی خاطره ها همیشه در ذهن می مانند. بعضی هاشان بدند و بعضی هاشان خوب. اما خاطره هایی هستند که نه خوبند نه بد؛ بلکه آنقدر بامزه اند که هیچگاه آدم را رها نمی کنند و همیشه ارزش بازگو شدن را دارند. یکی از خاطرات بامزۀ من درباره عروسی دایی جان است. سن و سال من حدود چهار-پنج بود. حالا اگر شاکی شوید که بچۀ چهار-پنج ساله خاطره اش کجا بود، خواهم گفت که این ماجرا آنقدر نقل محافل خانوادگی بوده است که حتی اگر من شخصا در آن حضور فعال نداشتم، باز هم می توانستم با تمام جزئیات برایتان بازگو کنم.
عروسی دایی بود و خانه ما از یک ماه پیش در حالت آماده باش کامل به سر می برد. از آنجا که مادرم زیادی حساس است، همه اش حرص می خورد که نکند آبروریزی شود. مادرم –تنها خواهر دایی جان- می خواست سنگ تمام بگذارد برای تنها برادرش. این سنگ تمام گذاشتن با پیشنهاد برگزاری جشن در خانۀ ما شروع شد. پدر هم که رفیق دایی جان بود و هست، می خواست برایش کاری کرده باشد، بدون مقاومت پذیرفت. مخصوصا اینکه دایی جان جوان بود و خانۀ درست و حسابی برای زندگی نداشت چه برسد به محل مناسب برای برگزاری جشن عروسی! آنهم آنگونه که مادرم می خواست .
Friday, August 28, 2009
می دوم
می دوم؛ در هزارتوی اندیشه های مات و تاریک. می دوم؛ در دالان هایی پر از اضطراب و تردید. می دوم؛ گویی می گریزم از ترس، از مرگ. گویی می گردم از پی مکانی، از پی کسی که صدایم را بشناسد؛ که گوش فرا دهد حرف هایم را با اینکه می داند چه خواهد شنید.
می دوم. به سرعت می دوم و صدای خش خش خرد شدن برگهای خشکیدۀ گذشته را می شنوم که با شماره نفس هایم هم نوایی می کنند. چشمانم را می بندم تا ببینم آنچه را که می خواهم ببینم. چشمانم را می بندم تا گم کنم ترس از بی پایانی راه هزارتو را. چشمانم را می بندم تا زمان را به فراموشی بسپارم.
می دوم. بدون انتخاب. به پیش می دوم. راهی نیست. باید رفت. شاید کسی باشد که جایی در میانۀ راه به انتظارم نشسته است. شاید کسی باشد، با فانوسی که روشناییش راهم را بنمایاند.
می دانم. می دانم از پی چه می دوم. هر چند راه دیگری نیست جز برگزیدن دویدن دراین جادۀ تاریک. اما می دانم، باید دوید.
تردید است که تیشه بر ریشۀ جان می زند. تردید است که می کشد. تردید است که هزار بار نه، که هزاران بار تاریک تر از جادۀ تاریک زندگی است. تردید است که توان را می گیرد و گام ها را سنگین می کند. چون وزنه ای بر پا گره خورده، از سرعتت می کاهد و روح را می گزد. هست کسی که کشندۀ این تردید کشنده شود؟
می دوم. می خواهم نشنوم. می خواهم نشنوم پژواک قدم هایم را. پژواک، صدای مردۀ بازتابیدۀ حال، گذشته را تکرار می کند و چه با دهن کجی تکرار می کند. گذشتۀ پرتکاپویی را. گذشته ای که آینده اش، هم اینک در صدای نفس هایم متبلور شده است. آینده ای که سرشار از تردید است.
می دوم. راهی نست. ایستادن مرگ است. می دوم؛ حتی اگر دویدن، این نباشد. می دوم تا یافتن روشنایی. تا یافتن قدم هایی که همراهم شوند. تا یافتن همراهی که صدای قدم هایش توانم را زنده کنند. می دوم...
Monday, August 24, 2009
Wednesday, August 19, 2009
قهوه تلخ- داستان کوتاه
قهوهٔ تلخ
حالم اصلا خوب نیست. نفسم بالا نمیآید. هر چه میخواهم این لیوان قهوه را سر بکشم، نمیشود. از دو روز پیش شروع شد. نمیدانم چهام شده است. فقط میدانم که حالم اصلا خوب نیست. دو روز پیش با من تماس گرفت. همه چیز را گفت. همه چیز. تلفنم را خاموش کرده ام. مطمئنم که حتی اگر روشنش کنم هم اتفاقی نمیافتد. آن روز همه چیز را گفت. دیگر حرف نگفتهای نمانده است.
یک قلپ قهوه مینوشم. تلخی مطبوعی دارد. تلخی زیاد مطبوع. همیشه قهوهٔ تلخ را به شیرینش ترجیح داده ام. قهوهٔ تلخ قهوه است و قهوهٔ شیرین، شکر. من قهوه میخواهم بنوشم.
آن روز تلفنم زنگ خورد. با صدایی متفاوت. مثل همیشه نبود. "چه اتفاقی میخواهد بیفتد؟" این سوالی بود که از خود پرسیدم. شاید این سوال را پرسیدم که جوابش را ندهم. جوابی که با همهٔ جزیات می دانستمش.
تلفن را روشن میکنم. یک تلفن روشن بهتر از یک تلفن خاموش است.
تلفن را جواب دادم بدون آنکه به صفحه اش نگاه کنم که -فقط یه لحظه قبل از جواب دادن- بدانم چه کسی مرا میخواهد. دوست داشتم جواب دهم. چه نیازی است که بدانی آنسوی خط کیست؟ احمقانهترین کاری که میتوان کرد همین است. تلفنت زنگ میخورد و تو بی چون و چرا جواب میدهی، اما اول میخواهی بدانی کیست. احمقانه است. خیلی احمقانه. دیگر هیچوقت به صفحهٔ تلفن نگاه نخواهم کرد. یا جواب میدهم یا نه.
با صدای همیشگی جواب دادم. یک لحظه مکث. لحظهای که یک دنیا طول کشید. لحظهای که با همهٔ کوتاه بودنش نابودم کرد. لحظهای که به سوالهایم همان پاسخهایی را داد که میدانستم. حرفهایش را شروع کرد. شروع یک پایان تلخ. شاید هم پایان یک شروع شیرین. نمیدانم. هر چه بود مثل همیشه نبود. اعتراف میکنم که از هر دو کلمه یکی را نمیشنیدم. وقتی میدانی که چه خواهی شنید، چه لزومی دارد گوش کنی؟
یک قلپ قهوه دیگر. داشت تمام میشد.ای کاش لیوانها آنقدر بزرگ بودند که میشد تمام قهوههای تلخ دنیا را درونشان ریخت. اما داشت تمام میشد. دهانم به تلخیش عادت کرده است. باید قهوهٔ تلخ تری پیدا کنم. قهوه هر چه تلخ تر باشد گورا تر است. هنوز تلفن روشن است و هیچ خبری نیست.
صدایش میلرزید. صدایش همیشه میلرزیده است. اما این بار خیلی بیشتر از همیشه. همه چیز را گفت. با صدای لرزانش همه چیز را گفت. آنقدر حرف زد که....صدایش میلرزید. مثل لرزش کسی که در شبی برفی خود را میان گله گرگی می یابد. میلرزد، از ترس یا از سرما. چه اهمیتی دارد؟ چه تفاوتی دارد؟ مهم اینست که حرفهایش را زد. صدایش میلرزید. مثل دستی که زه کمانی را میکشد. ناگهان زه رها میشود. تیر به پیش میتازد. شکاری که دارد جان میدهد چه میداند که دست میلرزیده است یا نه. اصلا دانستنش چه فرقی میکند. من معتقدم که شکار میتواند بفهمد اما نمیخواهد. نمیخواهد.
گفت-با همان صدای لرزانش- که دیگر... که دیگر مرا...
یک قلپ قهوه. تلخ تلخ. قهوه را دوست دارم. هر چه تلخ تر بهتر.
او گریه میکرد اما من نه. آنگاه که اشک چاره ساز است آمدنی نیست.
قهوهام تمام شده است. تلفنم زنگ میخورد. بدون اینکه به صفحه اش نگاه کنم قطعش میکنم. نمیخواهم جواب بدهم. چه اهمیتی دارد که چه کسی منتظر صدای من است. شاید کسی شماره را اشتباهی گرفته باشد.