Monday, September 2, 2013

سوژه

شاعر سرش را كج كرده بود و سيگارش آرام خاكستر مي شد و مي ريخت روي زمين. تكان نمي خورد. نگاهش به موهاي بلوند دخترك فرنگي بود. شايد اين موي طلايي روي پالتوي بنفش تا زير زانو آمده اش چشمه خشك اشعارش را زنده مي كرد. نگاهش به دختر بود. دختر نگاه كجي انداخت به او. تق تق پاشنه كفشش بلندتر و بلندتر شد. آمد جلو. نگاهش را دوخت به نگاه شاعر. چشمهاي آبي اش برق مي زدند و ابرو هاي كم پشتش گرهي در پيشاني اش انداخته بودند. گفت :"به من خيره نگاه نكن." مكثي كرد و اضافه كرد "لطفا" و برگشت و رفت. شاعر تكان نخورد. فقط نگاهش را انداخت روي سنگفرش قديمي پياده رو. خواست پكي بزند به سيگارش اما باد چيزي از آن باقي نگذاشته بود. اين يكي را هم بايد دور مي انداخت بدون اينكه كامي گرفته باشد.

 

Tuesday, June 18, 2013

يك جورهايي پرونده مختومه است

یک
-سليماني؟ بله مي شناسمش. چه جور هم! يك شارلاتاني است كه نگو. بله! بله! چشم قربان. نه آقا من را چه به دروغ. خدابيامرز بابامان نان حلال داده به ما بخوريم. بله، بله، می گفتم. سليماني آن روز آمد مغازه يك ماشين مي خواست ولي من با آدم بدحساب معامله ام نمي شود. مقروض است آقا. آن روز آمد مغازه، معامله مان كه نشد صدايش را برد بالا، داد زد، عربده كشيد. فحش هم داد. بله آقا! فحش هم داد. خوب من بايد چكار مي كردم؟ دست روي دست مي گذاشتم كه هر چه از دهنش در مي آمد بگويد؟ مي نشستم و فحش مي خوردم و پدر و مادرش را دعا ميكردم؟ نه جناب.من غیرت دارم؛ ناموس سرم می شود. فحش داد من هم جوابش را دادم و دري وري بارش كردم. چي؟ نه نه اصلا. من دست رويش بلند نكردم. اصلا زدن ندارد اين مردك. خدا خودش زده توي سرش. نه ديگر چيزي نگفت. يعني نگذاشتم چيزي بگويد. از مغازه انداختيمش بيرون. بله…
 
دو
-ترسيده بود قربان. بله حسابي ترسيده بود. نمي دانم از چه ولي هي با موبايلش شماره مي گرفت و زود قطع مي كرد. انگار كسي جوابش را نمي داد. هي به خيابان نگاه مي كرد. نميدانم شايد من اشتباه مي كنم. بله، عرض می كردم قربان. نمي دانم والله. نمي دانم از چه. خيلي هم عجله داشت. يك حساب كوچك با هم داشتيم. صافش كرد و رفت. آنقدر عجله داشت كه رسيد هم نگرفت. چی؟ بد حساب؟ نه قربان. اصلا. يكي دوبار حسابمان عقب افتاده البته، ولي جبرانش كرد. خب… چطور بگويم؟ كارم را راه انداخت ديگر. زياد آدم مي شناخت. جسارت نشود ولي فكر كنم با بالايي ها سر و سري داشت. نه قربان. نه، نه! هيچ وقت حرفي غير از همين صحبت هاي كاري نمي زد. فقط يك بار كه كار من خيلي گير كرده بود، فهميد. گفت آشنا دارد. دو روز بعد كارم راه افتاد. حتما کار آقای سلیمانی بوده. دستش درد نكند. 
 
سه
-آقاي سليماني... راستش در اين يك سالي كه برايشان كار مي كردم اصلا با ايشان توي دفترشان تنها نبوده ام. آنروز صبح كه ديدم پيغام گذاشته اند روي ميزم كه بروم اتاقشان فكر كردم كه باز هم جلسه داريم. من هم سر ساعت مقرر، فكر كنم نه و نيم…، بله نه و نيم بود که در دفترشان را زدم. وقتي ديدم فقط ايشان هستند تعجب كردم، جا خوردم. هیچ کس دیگری توی دفترشان نبود. مثل هميشه، جدي و متين؛ دعوتم کردند تو. من نشستم روي يكي از صندلي هاي ميز جلسه. پنج شش دقيقه اي ساكت ايستاده بودند روبروي پنجره و هيچ حرفي نزدند. من راستش را بخواهيد فكرم هزار راه رفت. خيلي ترسيدم. والله به خاطر خيلي چيزها. اول، خب، فكر كردم زبانم لال ايشان قصد دارد…بله؟ نه. ايشان خيلي محترم تر از اين حرفها هستند. اصلا بهشان نمي آيد. خب فكر است ديگر. شما بهتر در جريان مسايل اجتماعي و وضع جامعه هستيد. بله. بعدش كه ديدم هنوز ساكت است ترسم بيشتر شد. فكر كردم نكند مي خواهند اخراجم كنند. آخر اين اواخر چند بار دير رفتم سر كار. دو سه بارش مرا ديدند. همه اش فكر مي كردم كه اگر اخراج بشوم كار از كجا پيدا كنم توي اين وضعيت. ولي خب. خدا رو شكر هيچ يك از اينها نبود. سه چهار دقيقه با من در مورد شرايط كارم صحبت كردند و از من پرسيدند كه شكايتي دارم يا نه. كه البته من گفتم نه. نه خب. راست راستش را هم نگفتم. نمي خواستم حرفي بزنم كه به ضررم باشد. من به اين كار نياز دارم. به هر حال. نا راضي كه نيستم ولي يك مسايلي هم هست. چيز مهمي نيست. يكي از همكارها چند وقت است پیله شده است. شكايت؟ نه! خودم از پسش بر مي آيم. كارم را كه از دست نمي دهم؟
 
چهار
- سليماني را مي شناسم. يعني يادم مي آيد يك چيزهايي. آن اوايل هم بند ما بود. آدم خيلي عجيبي بود. سياسي بود. فكر كنم از آن چپي مپي ها بود. سبيل داشت. كم حرف بود و خيلي فكر مي كرد. ما از كارش سر در نمي آورديم. عجيب و غريب بود. براي همين يادم مانده. نه! من؟ من اصلا گروه خونيم به اين كارها نمي خورد. سياست پدر و مادر ندارد! البته سياست مخالف دولت ها! وگر نه شما كه… ببخشيد قربان. روي تخم چشم هام. ديگر دري وري نمي گويم. بله مي گفتم. سليماني هم بند ما بود يك دو سه ماه. بعد هم منتقل شد. چو افتاده بود اعدامش كرده اند. نكردند؟ زنده است؟ هان! چشم. حق با شماست. اصلا اینها به من دخلی ندارد. چشم. مي گفتم. بعد هم گفتند توبه كرده، عفو خورده، نمي دانم، ضد انقلاب لو داده. خلاصه همه چيز مي گفتند در موردش. گم و گور شد. تا حدود دو سال بعد كه حكم من داشت تمام مي شد. يكي از بچه ها گفت توي بند سليماني را ديده. والله من كه فكر نكنم. يا خيال ورش داشته بود يا دروغ مي گفت. من هم كه ديگر هيچ خبري ازش ندارم تا شما آمديد سراغم. راستي قربان من از آن موقع توبه كرده ام، پاك پاكم به جان بچه هام. 
 
پنج
- سلیمانی؟ والله اسمش را يادم نيست. اما قيافه اش يادم مي آيد. هميني كه عكسش را نشانم داديد. خودش است. بله مطمئنم. پير شده ولي خودش است. هم دانشكده اي بوديم. نه، از ما كوچكتر بود. راستش مشهور بود كه فساد اخلاقي دارد. متوجه هستيد كه؟ اوووم. چطور بگويم؟ با خيلي ها رابطه داشت. البته ما نفهميديم صحت داشت يا نه. ولي همه مي گفتند. خوش تيپ بود. سر و زبان خوبي هم داشت. ظاهرا خانواده اش هم حسابي پولدار بودند. دخترها برايش سر و دست مي شكستند. مي گفتند پدرش به دربار وصل بوده. نمي دانم. از اين حرفها زیاد می زدند. انقلاب كه شد، دانشگاه كه تعطيل شد ديگر نديدمش. احتمالا با پدرش رفته باشد خارج. نمي دانم قربان، حدس مي زنم. من ديگر هيچوقت پيگير نشدم. 
 
شش
-بله برادر. حاجي، همين آقاي سليماني را مي گويم، ما بهش حاجي مي گفتيم. البته شاكي مي شد پدر صلواتي، مي گفت حج نرفته و نبايد حاجي صدايش كنند. بچه ها هم سر به سرش مي گذاشتند و بيشتر بهش مي گفتند حاجي. فكر كنم عادت كرد بنده خدا، چيزي نگفت ديگر. بله برادر، اين حاجي دو روز بعد من پايش به منطقه رسيد. جوان بود و ورزيده. پدر صلواتي كار با اسلحه را زود ياد گرفته بود. پرنده را توي هوا مي زد. تك تير انداز بود. الحق جان خيلي ها را نجات داد. خدا اجرش بدهد. ساكت بود، خيلي ساكت. همه اش ذكر مي گفت. مي گفتند بيست جزء قرآن را حفظ است. هيچ به كار كسي كاري نداشت. بچه ها ديده بودند كه اهل نماز شب هاي طولاني است. ولي اصلا اهل ريا نبود. راستش من حدس مي زدم، هنوز هم همين فكر را مي كنم، كه اطلاعات-عملياتي بود. يكهو غيبش مي زد و باز، قبل عمليات سر و كله اش پيدا مي شد. انگار مي دانست كي عمليات مي شود. هيچ جوري نمي شد حرف از زير زبانش كشيد. والله اعلم. جانم برايت بگويد برادر، يك بار، توي يكي از عمليات ها خيلي شهيد داديم، حاجي هم شهيد شد. البته جسدش پيدا نشد. مفقود الاثر شد در واقع. نه برادر. من مرخصي بودم. خدا يك دوقلو داده بود به ما. مرخصي بودم. سعادت نداشتم برادر. لياقت نداشتم. 
 
هفت
-همه چيز توي پرونده هست. اصلا آدم خاصي نبوده. رده پايين بوده. يكي دو تا عمليات هم انجام داده ولي هيچكدام عمليات مهمي نبوده اند. كارهاي خارج نشين ها را راست و ريس مي كرده. مدتي ازش خبري نبود. طبق گزارش ها بريده بوده. احتمالا آمار هم مي داده. توي پرونده هست همه چيز. دقيق بخوانش. گزارش پزشك قانوني را هم ضميمه كرده ام. ايست قلبي نوشته اند. همه چيزش روشن است. اگر ابهامي بود با من تماس بگير. ولي به دفترم زنگ بزن نه به اين شماره. در هر صورت شما بخوان پرونده را. قاضي خوانده البته. عجله ای نیست. هر وقت رسیدی بخوان. به كارهاي مهمت برس اول. اين را بگذار آخر هفته. يك جورهايي پرونده مختومه است. خدا نگهدار. 


Wednesday, May 22, 2013

روز خوب

یک روز نه چندان خوب. امروز خبر رد (ریجکت) شدن مقاله را دادند. با اینکه روز تولدم بود خیلی حال و حوصله نداشتم. یک ماه پیش، بعد از عروسی، توی ایران یک مراسم کوچک تولد داشتم. همه خبر داشتند غیر از من. خیلی غافلگیر شدم. به خاطر همین هم امروز زیاد حس تولد نداشتم. سر کار به سرم زد که نکند مریم بخواهد بیاید دانشگاه که غافلگیرم کند و خدا خدا می کردم که نیاید. نمی دانم چرا. خسته بودم.
یک ساعت و نیم مسیر بین دانشگاه تا خانه را کتاب خواندم و با موبایلم بازی کردم. کیف سنگینم حوصله ام را سر می برد. دیر وقت بود.
تازه رسیده ام خانه. توی راهرو بوی نان تازه، شاید هم شیرینی می آید. هوس می کنم. باید از مامان بپرسم چطور می شود نان پخت.  می رسم دم در خانه. یک تکه کاغذ تا خورده روی در چسبیده است؛ مریم چسبانده. نزدیک تر می روم می بینم مریم رویش نوشته "که با این درد اگر در بند درمانند درمانند" . خنده ام می گیرد. پشتش نوشته دوستم دارد و همیشه عاشقم می ماند. خنده ام گرفته. هم از شوخ طبعی مریم هم از خوشحالی. می خواهم در را باز کنم که مریم، از پشت در بسته، می گوید در را باز نکنم.  یکی دو دقیقه دم در می مانم. می گوید بروم تو. در را باز می کنم. اتاق با نور زرد شمع روشن شده. با تعداد زیادی شمع یک قلب بزرگ درست کرده روی زمین. دور و بر قلب پر است از بادکنک های رنگی. روز میز را نگاه می کنم. چند کیک فنجانی درست کرده و شمع تولد رویش گذاشته. شام پخته و میز شام را تزیین کرده و دو تا شمع گذاشته رویش. پشتش به من است. نشسته پشت پیانو تمرینی اش و آهنگ می زند. "سیکرت گاردن" را تمرین کرده و می زند. کوله ام را می اندازم روی زمین و اشکم در می آید. مریم توی لباس سفیدش نشسته روی صندلی و دارد "سیکرت گاردن" را می نوازد و چه خوب می نوازد. گریه می کنم می روم طرفش. سرش را که بر می گرداند می بینم مویش را ریخته یک طرف و یک گل سفید زده به سرش و گردنبند مرواریدش را انداخته گردنش. من هنوز گریه می کنم و نمی توانم حرف بزنم. بلند می شود و می گوید "تولدت مبارک" و من فرشته کوچولویم را بغل می کنم. این بهترین تولدی بوده که داشته ام.
----------------------------------------------------------------
 
پی نوشت: ازت ممنونم مریم، خیلی.
 

Tuesday, May 14, 2013

درد مشترک

پسره با لباس رسمی تر و تمیزی داشت از دفتر یکی از استادها می آمد بیرون که گفت:ه 
OK, thank you.
حالا داشتم از یک قدمی اش رد می شدم. هنوز در را کاملا نبسته بود که زیر لب گفت:ه
Shit!
 
 

Saturday, March 2, 2013

عشق

عشق چیز عجیبی است. عشق یکی شدن است. یکی شدن در عین کثرت. عشق محو شدن است در عین بودن و بودن و بودن. عشق داغی بوسه ای است که تو را پرواز می دهد حتی اگر بالت شکسته باشد. عشق خنکای نسیمی است که اگر نباشد، در گرمای تابستان جنوب تاب نمی آوری. عشق صداست. صدایی که آهنگین ترین آهنگ ها در برابرش ناهماهنگند. عشق خود وجودست، خداست. عشق آغوشی است که بی آن دنیا آنقدر بزرگ است که در آن گم می شوی. عشق... عشق... عشق تویی

Tuesday, December 18, 2012

اينجا همه از باران مي ترسند

طرفهاي ظهر است و تازه از خانه زده ام بيرون. امروز مرخصي ساعتي گرفته ام و دير مي روم سر كار. تا دفتر بايد يك اتوبوس عوض كنم. اتوبوس اولم كه مي آيد زود سوارش مي شوم
و مينشينم روي يك صندلي كنار پنجره. اتوبوس تقريبا خالي است. آسمان خاكستري با افق پوشيده از ابرهاي تيره چشمهايم را مشغول تماشا ميكند. چند دقيقه اي غرق تماشا مي شوم و به آسمان، به ماشين ها و آدمهاي توي خيابان نگاه مي كنم و در باره شان خيال مي بافم. خسته كه مي شوم سرم را بر مي گردانم و به كاغذهايي كه در دست گرفته ام نگاهي مي اندازم. "كلي كار دارم امروز"
بايد پياده شوم و اتوبوسم را عوض كنم. پياده مي شوم. دارد نم نمك باران ميبارد. كاغذها را مي گذارم توي كوله ام تا خيس نشود. هرچه دنبال چترم مي گردم پيدايش نمي كنم. جايش گذاشته ام.
تا ايستگاه اتوبوس بعدي پنج دقيقه اي بايد پياده روي كنم. باران دارد تندتر مي شود. سر چهار راه مي ايستم منتظر سبز شدن چراغ عابر. نور چراغ راهنمايي از پشت قطرات روي شيشه عينكم پخش مي شوند. عينكم را بر ميدارم و سعي مي كنم خشكش كنم اما فايده اي ندارد. خانم مسني كه كيسه پلاستيكي كوچكي در دست دارد و با دست ديگرش چتري قرمز را گرفته بالاي سرش نگاهي ترحم آميز به من مي اندازد و تكاني ميخورد. انگار تعارفي كرده باشد كه بروم زير چترش. من لبخند مي زنم و او نيز با لبخند جوابم مي دهد. خيابان را رد مي كنم و مي روم به طرف ايستگاه. باران تند تر شده است. جواني كنار خيابان كيفش را گرفته روي سرش و مي دود سمت تاكسي. دو سه نفر ديگر هم آن طرف خيابان دارند از بين جماعت چتر به دست مي دوند. با دست قطرات روي شيشه عينكم را پاك مي كنم.
زياد توي ايستگاه معطل نمي مانم. اتوبوس مي آيد و من سوار مي شوم. اين يكي بر خلاف اتوبوس اول خلوت نيست. راننده نگاهي به سر و وضع خيسم مي اندازد و اخم مي كند. اهميتي نمي دهم. ترجيح مي دهم وسط اتوبوس بايستم. پسركي زل زده به من. نگاهمان كه به هم مي رسد شانه ام را بالا مي اندازم و سرم را كج مي كنم. او هم سرش را بر مي گرداند.
خيس خيس شده ام. دوست دارم همينجوري بروم دفتر. همينطور خيس بنيشم روي صندلي و به هر چيزي دست بزنم خيس بشود و گهگاهي قطره اي آب از مويم چكه كند روي ميز اما اينجا...، اينجا همه از باران مي ترسند. شايد مرخصي ام را نصف روز تمديد كنم.

Friday, October 12, 2012

تاكسي

درعقب تاکسی را باز کرد. چراغ كوچك سقفي ماشين روشن شد و مسافر كه مرد بلندقدي بود، به سختی وارد ماشین شد. سرش را که آورد تو و نور افتاد روي سر و صورتش، راننده علت این همه تقلایش را فهمید. موبايلش را با شانه اش گرفته بود و داشت با آن صحبت مي كرد. کیفی به شانه دیگرش آویزان بود و هنگام نشستن چند بار به در برخورد كرد.
-"دربست".
وقتی سرجایش نشست، راننده که سرش را کمی چرخانده بود تا مسافرش را ببیند، دسته گل نسبتا بزرگی که در دستش بود را دید. مردی بود خوش قیافه با موهایی تنک. لباسی رسمی پوشیده بود و بوی شدید عطر می داد.
-"کجا تشریف می برین؟"
مرد در را که بست، موبايلش را با دستش گرفت و با عجله گفت: "برو سمت ستارخان، راهنماییت می کنم" و باز شروع کرد به حرف زدن با موبالش.
-"ببین عزیزم، من که اینو نگفتم. نه... نه نگفتم. ببین، من برات گل… عزيزم، یه لحظه گوش بده، بذار منم حرف بزنم آخه. ببین، من گفتم تو... باز که می پری وسط حرفم. نه عزیزم. خوب باشه. اگه قول بدم چی؟ قبول می کنی؟ چی؟ چی؟ الو؟ الو؟ اه…". تاكسي راه افتاده و وارد خيابان اصلي شده بود. راننده مسافرش را در آینه ور انداز كرد كه دستش را گذاشته بود روی چشم هایش و سرش را تکیه داده بود به پشتی صندلی اش. چند دقيقه اي به همين حالت ماند و بعد به جنب و جوش افتاد. سیگاری از جيبش در آورد و خواست روشنش کند که چشمش به راننده افتاد که در آینه او را می پاییدند. راننده نگاهش را به خیابان برگرداند.
- "می تونم سیگار بکشم؟"
- "بله آقا، راحت باشين"
مسافر سیگارش را روشن کرد و شروع کرد به پک زدن. راننده هم سيگاري آتش زد. مسافر داشت سیگارش را هی این دست و آندست می کرد و تند تند پك مي زد. دو سه نخ پشت سر هم كشيد. به خیابان خیره شده بود و گهگاهی نگاهی به پایین مي انداخت. سیگارش كه تمام شد شروع کرد به شماره گرفتن.
چند باري تلفنش را به گوشش چسباند و دوباره شماره گرفت. بالاخره شروع كرد به حرف زدن. با يك دست تلفنش را گرفته بود و با دست ديگر چشم هايش را پوشانده بود.
" الو؟ ا... ا... الو؟ ببين، ببين.... الو...؟"
راننده چشمهايش را از آينه برگرداند رو به خيابان. مسافر محكم كوبيد روي پيشانيش و باز جلوي چشم هايش را گرفت.
مرد چندين بار شماره گرفت اما انگار كسي جواب نداد. دقيقه هايي در تاكسي سكوت بود و فقط گهگاهي صداي آهي مي آمد. مسافر يك سيگار ديگر كشيد.
داشتند به مقصد مي رسيدند. راننده در آينه نگاهي انداخت. داشت گلي را بو مي كرد.
-"آقا… رسيديم ستار خان، كجا بايد برم؟"
مرد سرش را بالا آورد، دستي به صورتش كشيد، انگار اشكش را پاك كرده باشد و به خيابان نگاهي انداخت. با صدايي گرفته گفت:
"بعد از چهار راه، خيابون اول سمت چپ."
صداي زنگ تلفن. گوشي را كه برداشت زد زير گريه و به هق هق افتاد. حرفهايي مي زد كه زياد مفهوم نبودند.
تاكسي چهار راه را رد كرد و پيچيد سمت چپ توي خياباني دراز و نسبتا تاريك. راننده سرعتش را كم كرد و در خيابان پر از درختهاي چنار و چراغهاي زرد و سفيدي كه پياده رو را روشن كرده بودند راند. مرد مسافر هنوز داشت گريه مي كرد ولي ديگر هق هق نمي زد. كمي جلوتر، زني زير نور چراغ، جلو در باز خانه اي ايستاده بود. مسافر يكهو با صداي بلند كه به فرياد شباهت داشت گفت: " همينجا، همينجا. نگهدار. ".
ترمز كرد. زن چند قدم جلوتر بود. مسافر، در حال پياده شدن دستش را دراز كرد و چند اسكناس را به راننده داد و قبل از اينكه راننده پول را بگيرد، رهايشان كرد. در را محكم بست و همانطور كه دور مي شد گفت: "بقيه اش مال خودت". راننده نگاهي به صندلي عقب انداخت.
تاكسي داشت دور مي شد و راننده دو جوان را ديد كه در آستانه در همديگر را در آغوش گرفته اند.
***
جمعه صبح، مردي كه دو روز پيش مسافر تاكسي بود، با صداي زنگ در بيدار شد. لباس پوشيد و رفت دم در. هيچ كس دم در نبود. دسته گلي شبيه هماني كه دو روز پيش در تاكسي جا گذاشته بود به ديوار تكيه داده شده بود. روي كارتي كوچك، لابلاي گلها، نوشته شده بود: " سلام. دسته گلتان افتاده بود زير صندلي. پيدايش كه كردم گل ها پژمرده بودند. اين هديه ايست از طرف من. فقط، آن گلهاي زرد را پيدا نكردم. هميشه عاشق باشيد. "

Friday, August 24, 2012

بعضي وقتها نگاهت كه ميكنم يكهو يادم مي آيد كه مال هميم. يكهو يادم مي آيد كه تضميم گرفته ايم هميشه كنار يكديگر بمانيم. امروز در فروشگاه نگاهت كردم. كنار نسرين ايستاده بودي و مي خنديدي. در آن فروشگاه شلوغ محو تماشايت شدم. خوشحالم. خوشحالم كه كنارت هستم.

Monday, August 13, 2012

حال

به نام خدا
حال عمومی ما خوب است، خیلی خوب است. حال عمومی شما چطور است؟
این بود انشای من

Wednesday, August 1, 2012

شهر

انگار دلم اين شهر را نمي خواهد. دلم مي گيرد در خيابان هايش. به ساختمانهاي سر به فلك كشيده اش كه نگاه مي كنم سرم گيج مي رود. نمي دانم دوست دارم اين شهر را يا نه. اينجا همان شهري است كه هر جايش را نگاه مي كنم به ياد خنده هايت مي افتم. قهقهه هايت روي دوچرخه، رقصيدنت توي خيابان. تو كه نيستي دلم مي گيرد. شهر همان شهر است اما تو نيستي.

Monday, July 23, 2012

منبع نمی دهند آقا!

قدیم ها شعری گفته بودم و ابتدا در بلاگم  و بعد از مدتی در سایت شعر نو منتشر کردم، با اسم و رسم. پس از دو سه سال جمله اول شعرم را جستجو کردم. نتیجه جالب بود. شعر من خیلی جاها منتشر شده بود. چندین وبلاگ و حتی در چند نمونه افرادی برای معرفی خود در پروفایلشان در شبکه های اجتماعی.
اولا باید بگویم بسیار خوشحالم که شعری که گفته ام در بین مردم جایی پیدا کرده است. اما نتیجه جالبی که گفتم این است: حتی یک نفر هم منبع را ذکر نکرده بودند. حتی یک نفر. برای چند تایشان نظر گذاشتم. 
از این به بعد همیشه منبع را با دقت ذکر خواهم کرد. شما هم به جان خودتان همین کار را بکنید، گناه دارد نوسنده بیچاره


این هم شعر قدیمی من



د
ل من لوح سپیدی است که با خط درشت 
روی آن 
جمله ای حک شده است
"یادگاری آزاد! بنویسید هر آن چیز که در دل دارید"                                                                              ه
 
هر که از راه رسید
یادگاری بگذاشت
روی این لوح سپید

آن یکی یک کلمه
وان دگر یک جمله
داستانی، شعری که به خطی زیبا
جاودانی شده بر صفحۀ دل

این میان پر شده است از کلمات 
از اعداد
"اسم با یک تاریخ"

دیگری قلب کشیده است در آن گوشه،  ولی نیمه تمام
و یکی یک گل سرخ
و کمی آنور تر
غنچه ای وا نشده


این همه قصۀ یک زندگی است
قصه ای پر معنی
پر احساس
قصه ای با همه سختی زیبا

و تو نیز 
خالق قصه ای از آن هستی
و بدان 
خانه ای خواهی داشت
تا ابد در دل من
دوست من


شعر از خودم  

Friday, June 29, 2012

ماندگار

-" وقتی می بینمت دلم هری می ریزه پایین. توی شکمم داغ می شه. پام شل می شه. همین امروز مثلا. دم کوچه که دیدمت اصلا  نفسم بند اومد. چشماتو که نگاه می کنم، لباتو که نگاه می کنم، گونه هات، ابروهای کمونت... وای نمی دونم چطوری بگم! حالم یه جور خوبی می شه. یه جور خوبی مورمور می شم. وقتی حواست نیست و به دوردست زل زدی نمی دونی چقدر نگات می کنم. نمی دونی چقدر خوشگل می شی. موهاتو که می بندی .... ببین نمی دونم چطوری بگم. دوستت دارم، دوستت دارم، دوستت دارم."

-"عزیزم، عزیزم. وقتی هنوز بعد از این همه سال اینجوری باهام حرف می زنی، نمی دونی چه حالی می شم. نمی دونی... دوستت دارم، عزیزم."

Sunday, June 10, 2012

دلم

دلم تند می زند
بیدار شو و ببین که دلم نیمه های شب
چه تند می زند
چه تند می زند
بیدار شو و ببین که چشمت
حتی از پشت پلک بسته و خاموش
افسون می کند
و افسانه های کهن را از ریشه می کند
دلم تند می زند
تند می زند
تند

بیدار شو و بشنو صدایم را که صدایت می کند
نامت را که خاموش فریاد می زند دلم
دلم که تند می زند
و تندتر می زند

بیدار شو و گرمی لبم را 
گرمی لبم را
گرمی را
...
می بوسمت و تو بیدار می شوی
لبخند می زنی
لبخند می زنی
و دلم
تند می زند
و چه تند می زند
 

Thursday, May 31, 2012

مهاجر

يكي پشت سرم چيني حرف مي زنه، يكي اونور فرانسه حرف مي زنه، اوني كه از روبرو داره مياد آلماني حرف مي زنه. اه! اصلاًً منم فارسي
حرف ميزنم.

Sunday, May 20, 2012

صداي تو

درين زمانه كه ديگر صدا نمي ماند
صداي توست كه مانده است در هواي دلم

سكوت مرگ شكسته است و زندگي آرام
گرفته در بر خود لحظه لحظه هاي دلم

غبار ياس نمي بارد از زمين و زمان
نشسته شبنم امّيد در سراي دلم

قرار دل بربودي و شادتر گشتم
سرود عشق سرودي تو با نواي دلم

بمانَد آن صداي قشنگ تو اي يگانه ى من
هميشه در همه ى ذره ذره هاي دلم


Monday, April 2, 2012

زیبایی

برای عشقم مریم 

آه! چه زیبایی!
           چه زیبایی! 
چشم هایت را بسته ای 
                       آرام،
                         آرام تر از همیشه. 
سرخی لب هایت دلچسب ترین وسوسه ها را بر دلم می افکند. 
 
آرام نفس می کشی 
چه بی دغدغه است این دم.
           
زیبای من، 
    زیبای خفته من، 
تو خوابیده ای و من رویا می بینم
زیبا ترین رویاست آنچه می بینم 
                    فرشته ای روبروی من. 

تو فرشته منی
تو رویای منی 
اما نه... 
تو رویا نیستی 
تو حقیقی ترین حقیقت منی.

Sunday, January 1, 2012

رستوران


با هم آمدند و نشستند پشت یک میز دونفره. زن لباس سیاه مجلسی پوشیده بود و مرد هم پیرهن تیره ای با کراوات شل. وقتی داشتند می آمدند تو، دست هم را گرفته بودند و هر دوشان اخم کرده بودند. همین توجه ام را جلب کرد. من تازه آمده بودم رستوران. تنها بودم آن شب. کنجکاو شده بودم و دوست داشتم سر در بیاورم از کارشان. آمدند نشستند پشت میزی درست رو بروی من. خیلی نزدیک نبودند اما کس دیگری بین ما نبود و خوب آنها را می دیدم. فضای تاریک رستوران دیدم را کم می کرد. انعکاس نور لرزان شمع روی میز در قطره های عرق روی صورت مرد، چهره اش را جذاب تر کرده بود. مرد یک دستش را زده بود به پیشانیش و نمی دانم به کجای میز خیره شده بود. زن هم دستهایش را قفل کرده بود روی سینه اش و زل زده بود به روبرو. مرد چند بار سرش را بلند کرد و به صورت همراهش نگاهی انداخت ولی انگار جوابی نگرفته باشد دوباره زل زد به میز. گارسون از بین میزها پیچید و آمد سراغشان و منو را داد به آنها و هر دو شروع کردند به ورق زدن. زن یکی دو صفحه را که ورق زد نام غذایی را به گارسون نشان داد و دوباره دست به سینه شد. مرد هم که داشت با حوصله بیشتری منو را نگاه می کرد بالاخره دستور غذایش را داد و گارسون همانطور که کاغذ یاد داشتش را می گذاشت توی جیبش تعظیمی کرد و رفت. یکی دو دقیقه بعد پیش غذایشان را آورد. مرد بی تاب بود و هی ناخونک می زد. یک لقمه هم برای زن گرفت و گذاشت توی بشقابش و زن برداشت و خوردش. ساکت نشسته بودند. زن اصلا تکان نمیخورد اما مرد پیش را تند تکان میداد. گارسون شرابشان را آورد و بطری را به مرد نشان داد و کمی ریخت توی جامش و او چشید. شراب که پذیرفته شد، گارسون برای هر دوشان ریخت و بطری را گذاشت توی سطل یخ روی میز. هر دو شروع کردن به نوشیدن. شام مرا آورده بودند و من مشغول خوردن بودم که غذای آنها را آوردند. از آن فاصله نمی توانستم ببینم چه سفارش داده بودند. مشغول خوردن بودم و کمتر به آنها توجه می کردم. دیدم مرد دستش را دراز کرده است به سوی زن و با دست دیگرش با غذایش بازی می کند. لحظه ای نگاهم را از آنها برداشتم اما باز که نگاهشان کردم دیدم دست همدیگر را گرفته اند. اگر اشتباه نکنم مرد داشت چیزی می گفت ولی به نظر نمی آمد زن به حرف های او گوش می دهد. چند لحظه بعد دوباره دست هم را رها کردند و مشغول خوردن شدند. غذایمان با هم تمام شد. من غذایم را آهسته می خوردم؛ نمی خواستم آنجا را زودتر از آنها ترک کنم. مرد، گارسون را صدا زد. گمان کردم صورتحساب می خواهد اما دو دقیقه بعد فهمیدم اشتباه کرده ام. گارسون دو شات ودکا آورد. زن داشت آرام چیزی زمزمه می کرد و مرد همانطور که به میز خیره شده بود دستش را نوازش می داد. شات ها را سر کشید و زل زد به کسی که روبریش نشسته بود. چیزهایی میگفتند به هم. حالا زن هم حرف میزد. چند باری دیدم که لبخندی زدند؛ کوتاه بود لبخندهایشان. چای سفارش دادم و سیگاری روشن کردم. در آن مرطوب حسابی چسبید. سیگارم که تمام شد بلند شدم. هنوز نشسته بودند اما من دیگر باید میرفتم. از کنار میزشان که رد شدم مرد برگشت و به من نگاهی انداخت. هنوز دستهای هم را گرفته بودند. من لبخندی زدم و صورتم را برگرداندم. نفهمیدم او لبخند زد یا نه.

Wednesday, December 14, 2011

اراده

ه-نمی خوای ترک کنی؟
ه-چی رو؟
ه-سیگارو
ه-نمی تونم
ه-اراده نداری؟
ه-نه. از بس با اراده ام نمی تونم. هروقت خواستم ترک کنم و هوس سیگار کردم از زیر سنگ هم که شده پیدا می کنم، می رم یه جایی که بشه کشید و می کشم. خیلی با اراده ام به خدا 

Thursday, December 1, 2011

نزدیک بودن یعنی همین

روز اول که دیدمش به نظرم خیلی خوشگل رسید. می خندید. یک جور مرموزی می خندید. می دانستم پشت خنده هایش داستانها دارد. اول آمد سراغ من و با من دست داد. من هم به چهره اش خیره شده بودم و تظاهر می کردم جدی نگاهش می کنم. آنشب زیاد حرف نزدیم با هم. چندین ماه بعد که توی کافی شاپ نشسته بودیم، همان کافی شاپی که اولین بار دم درش دیدمش، و من داشتم حرف می زدم، یک جور خوبی نگاهم می کرد. لبخند همیشگی اش روی لبش بود. با همان لبخند نگاهم می کرد. چشمان سیاهش را ریز کرده بود. معمولی نگاه نمی کرد.  ه

با هم دوست شدیم. عاشقش شدم. صدایش کردم، صدایم کرد. داستان ها نوشتم برایش، شعرها سرودیم برای هم. اشک ها ریختم، او هم ریخت اشک ها زیادی را. معتاد شدم به صدایش. تجربه کریم.    ه

نفس می کشد. چشمهایش را بسته است و سنگین نفس می کشد. گرمای نفسش را حس می کنم. چقدر نزدیک بوده ایم . ه

Tuesday, November 29, 2011

صدایم می کند

دارد صدایم می کند. وقتی صدایم می کند انگار غش می... ه