Wednesday, May 5, 2010

رها

کفشهایش را در آورد. همینکه پایش را روی ماسه های ساحل گذاشت چشمانش را بست. صورتش رو به آسمان بود و لبخندی بر لبانش می درخشید. انگشتان پای برهنه اش با ماسه ها بازی می کرد. پای دیگرش را نیز برهنه کرد تا لذت ساحل را زندگی کند. بی حرکت ایستاده بود. فقط پاهایش در ماسه  وول می خورد. پاشنه اش را تا جایی که می توانست در ماسه فرو کرده بود و انگشتانش بی وقفه بالا و پایین می رفتند.
صدای آب. صدای موج. هر بار که صدای موج را می شنید لبخندش برای لحظاتی پررنگ تر می شد. نفس عمیقی کشید و ریه اش را پر کرد از بوی تند دریا. صورتش رو به آسمان بود و موهای خیس و سیاهش چون آبشاری شره می کرد. قطرات درخشان آب همچون مروارید از لابلای موهایش به پایین می خزیدند.
دستانش را گشود. پیکرش به چلیپایی خوش تراش که در ساحل علم کرده باشند می مانست. آب دریا داشت بالا می آمد. پاهایش را محکم کرد و چرخید. چون فرفره ای در پهنه ساحل می چرخید. موهایش در آسمان پرواز می کرد و لباس خیس و بلندش به تن زیبایش چسبیده بود. می چرخید. آرام و محکم می چرخید. پاهایش را به ماسه ها می کوبید و می چرخید.
دیگر آب بالا آمده بود. ایستاد. پلک هایش را آرام بالا برد. لبخندی زد و شروع به دویدن کرد. با آخرین توانش می دوید. با گام های بلند. باز چشمانش را بست تا پاهایش او را به هرجا که دلشان می خواست ببرند. با چشمان بسته و دستانی باز دوان دوان در میان آب و ماسه، در میان امواج دریا که هر لحظه بالا و بالاتر می آمدند به پیش می رفت.
اولین قطره باران را که بر چهره اش احساس کرد زد زیر خنده. می دوید و قهقهه می زد.
 کفشهای سفیدش روی موج دریا شنا می کردند.  

Wednesday, April 28, 2010

جاده

نشسته بود پشت فرمان و پدال گاز را فشار می داد. آنچنان به جلو خیره شده بود که گویی در عالم دیگری سیر می کرد  و واقعا هم در عالم دیگری بود. هیچ چیز نمی دید. فقط جاده بود و پایانش. جاده ای بدون پیچ؛ مستقیم و دراز تا بینهایت. تا دور دست ها. تا آنجا که همه چیز زیبا بود.  با خود می اندیشید؛ آیا به انتها می رسید؟ پدال را بیشتر فشرد، با آخرین توانش.                               ه

کمی خسته شده بود. وسوسه استراحت آزارش می داد. صدای درونش بود یا آوای شیطان که وسوسه اش می کرد؟ نمی دانست ولی باید شیطان می بود نه چیز دیگر. کیست جز شیطان که رسیدن به هدف را کُند کند؟ آری خود شیطان بود. اما بدن لمس شده اش چیز دیگری می خواست. او خسته بود. باید کمی آرام تر حرکت می کرد.                                                                        ه

از سرعتش کاست. چشمانش بیشتر می دید.ولی باید فقط استراحت می کرد. سرش را برگرداند. چه جالب! باغهای زیبایی را می دید که جاده را احاطه کرده بود. می خواست به استراحتش پایان دهد و باز با سرعت بتازد.  اما مگر می شد  اینهمه زیبایی را ندید؟ گناهی کرد!  پدال را نفشرد.   نگاه کرد و نگاه کرد و نگاه کرد. دیوار های گلی و پوشیده از برگهای سبز.برگهای زنده. چقدر زیبا بود!          ه

بدون اینکه بداند آرام تر می راند و لذت می برد از زیبایی باغ های بی نظیری که می دید. یک چشمش به جاده بود و یک چشمش به زیبایی بینهایت دیوار های پوشیده از برگ درختانی که شکوه زیبایی گل های رنگارنگ در میانشان عیان می شد.         ه

باز هم آرام تر راند. این زیبایی آرامش عجیبی داشت. جاده را  نگاه نمی کرد و همچنان به جلو می راند.   اما آرام.خیلی آرام.           ه

ناگهان راهی دید. راهی که از میان کوچه باغ ها می گذشت. تصور زیبایی گل ها و پیچکهای درون کوچه باغها، خنکای نسیم که بوی یاس می داد و کوچه های سرشار از زندگی دیوانه اش می کرد


پیچید!                                                                                                                                  ه


نویسنده : خودم


Friday, April 23, 2010

تشییع

یکی دارد مرثیه سر می دهد که "مرحوم محجوب بود و بی ادعا" و اشک ها سرازیر می شوند. گرمای آفتاب و کت مشکی رنگ رطوبت عرق را بر تنم می نشانند. می گریند و من در اندیشه ام که چیست وصف حال این دنیا؟
صلوات پشت صلوات. عکس هایی بالا نگه داشته شده و تاج گلی که نام فرستنده اش بزرگ چاپ شده است. 
خوابیده است. خوابیده است زیر ملافه ای و زن و اولاد و دوستان بر بالای سرش اشک می ریزند. معنی این اشک ها چیست؟ این ها برای کیست؟ دل مردم به حال مرده می سوزد؟ مرده ای که دیگر نیست. یا برای خود اشک می ریزند این مردمان؟ 
ناله ها، اشک ها، لرزش آرام شانه هایی که کاش می شد همه شان را در بغل گرفت. همه این ها یعنی "مراسم". مراسمی که نمی فهمم برای کیست، به افتخار کیست. 
حرفها تمام می شود. متوفی را باید تشییع کرد. راه می افتیم پشت تابوت. لا اله الا الله. عده ای گریه می کنند. عده ای دلداری می دهند و عده ای آرام غرق در افکار خویشند. گویی آفتاب و درختان نیز آرامتر شده اند. این چه سریست که مرگ، همو که همه ازو گریزانند, چنان محترم است؟ هر یک از این آدم ها می توانستند روی دست دیگران باشند. 
آمبولانس با در باز ایستاده و انتظار می کشد. جنازه را رها می کنند. رها می کنیم. و آرام باز می گردیم. اشک ها کم شده اند. حالت تهوع دارم. هیچ چیز حال به هم زن تر از "مراسم" نیست. صدای مرده می آید. چشمان ملتمسش را می بینم که فریاد می زند "رهایم نکنید نامردمان" اما رهایش می کنیم.  مسیر ما جدا می شود. ما مسافران حیاتیم و او محکوم به عدم. می برندش و ما حتی نمی دانیم به کجا.

Friday, April 16, 2010

معنی حیات

پسرک سوالی در ذهن داشت. سوالی که همه ذهنش را اشغال کرده بود. بالاخره تصمیمش را گرفت و دل به دریا زد. تصمیم گرفت از ریش سفید, پیر مردی که همه چیز را می دانست, بپرسد. به سراغ ریش سفید رفت و سوالش را رک پرسید: "استاد! چگونه باید زیست که خوب بود؟". ریش سفید اخمی کرد و گفت :"چه می گویی؟ این چه سوالیست؟ هر کسی می داند که پاسخ این سوال چیست. دیگر برای این مسایل پیش پا افتاده وقت مرا نگیر!." پسرک خجالت کشید و چشمانش را به زمین دوخت و رفت. سالها در پی پاسخ گشت. روش های زیادی را آزمود: دین، عرفان، ریاضت و شعر. زندگی زیبایی داشت و "خوب" می زیست؛ خوبتر از همه اطرافیانش. سرخوش به روستا بازگشت تا ریش سفید را ببیند. او را یافت تا خبر یافتن پاسخ را به او بدهد. با خود اندیشید "او حتما شاد خواهد شد". در خانه ریش سفید را زد. صدایی از آن سو گفت: "آیا پاسخ را یافتی؟" پسرک که دیگر بزرگ شده بود گفت: "آری". ریش سفید پرسید: "و این تنها راه است؟" مرد جوان گفت: "گمان می کنم. راه های زیادی را آزموده ام تا خوب بودن را بیابم." ریش سفید با صدایی که آشکارا بوی ناامیدی می داد گفت: " فرزند! برو و دیگر اینجا نیا"        

جوان یکه خورد. سرخورده شده بود. همه چیز را رها کرد؛ شعر را، عرفان را؛ عشق را.  او فقط زندگی کرد.

سالها گذشت. سالهای زیادی گذشت. هنوز سوالش را در ذهن داشت . اما دیگر به دنبال پاسخ نبود! فقط زندگی می کرد. سعی می کرد خوب باشد اما چگونگی اش را نمی دانست.  مرد دیگر جوان نبود اما شاد بود.      

روزی دوره گردی نزد او آمد. با هم گپی زدند. مرد از کارش جویا شد و اینکه چرا و چگونه او را یافته است. دوره گرد گفت: "سالها پیش شروع به خواندن فلسفه کردم ولی راضی نشدم؛ عرفان آموختم اما راضی نشدم؛ بی خدا شدم باز هم ناراضی بودم؛ به علم روی آوردم مگر آرام بگیرم باز هم نشد.  تا اینکه شنیدم در جایی ریش سفیدی هست که همه چیز را می داند. او را یافتم و از او پرسیدم که چه کنم. گفت "خوب باش" گفتم "چگونه؟" نام تو را گفت. از آن به بعد هر چه می پرسیدم پاسخی نمی داد و نام تو را به زبان می آورد.  

مرد که دیگر ریش سفید را فراموش کرده بود به فکر فرو رفت. دوره گرد رشته افکارش را درید و گفت: "بگو! یگانه روش خوب بودن چیست؟" مرد لبخندی زد و گفت: "نمی دانی؟  یگانه روشی وجود ندارد. برای خوب بودن فقط باید خوب بود؛ به هر راهی می روی برو اما خوب باش! همین!
!"                                                             

Tuesday, April 13, 2010

رویا

نزدیک صبح است. تنها نوری که اتاق را روشن کرده است نور صفحه کامپیوتر است. باد نه چندان خنک پنکه گونه ام را نوازش می دهد. صدای ممتدش نوستالوژی عجیبی است. مرا به کودکی ام می برد.
به زمانی که غمی نبود. دغدغه مان پیدا کردن بهانه ای بود تا پولی از بابا بگیریم برای پفک یا بستنی
خوابیده است. چشمانم را می بندم تا صورت زیبایش را ببینم. عجب! تا حالا متوجه زیبایی حیرت انگیز و معصومانه  با چشمان بسته اش نشده بودم.  لبخند کمرنگش چهره اش را کودکانه می کند. شاد، درست مثل وقتی فاتحانه پولی به جیب می زدیم تا دهانمان را از شیرینی سرد بستنی پر کنیم.
داغ می شوم. احساس می کنم دیگر هیچ چیز بی او زیبا نیست. اختیار رویایم را از دست داده ام. دیگر من نیستم که خالق رویایم. رویاست که مرا می راند. چشمانش را می گشاید اما به من نگاه نمی کند. گویی من نیستم. گویی من هرگز نبوده ام. 
او در کنار من است. آیا من نیز در کنار اویم. چشمانم را می بندم تا پاسخی بیابم. اتاقی تاریک را تصور می کنم که نوری مبهم درونش می درخشد. کسی دارد داستانی می نویسد و صدای پنکه به گوش می رسد.

Saturday, April 10, 2010

آزادی

آزادم
آزادم از همه بندها
چون گازی که در می نوردد دنیا را
و عبور می کند حتی از میان پنجره های بسته

Thursday, February 25, 2010

بهشت - جهنم

سلام دوستان. این داستان پر از اشکال است. اما منتشر می شود. احتمالا در آینده ای نزدیک ویرایش خواهد شد
----------------------------------------------------


پشت میز نشسته ام و ریه ام را پر می کنم از بوی قهوه. بوی قهوه دیوانه ام می کند. نمی دانم چرا؛ از نوشیدن قهوه لذتی نمی برم اما دیوانۀ بوی قهوۀ تازه ام. پشت میز کافه ای نشسته ام که اولین بارست درونش قدم نهاده ام. بار اولیست – و شاید آخرین بار باشد- که به این محله آمده ام. انسانهایی که نمی شناسمشان احاطه ام کرده اند؛ انسان هایی که برایشان غریبه ای هستم مثل بقیه غریبه ها. زل زده ام به ناکجایی و در افکارم غوطه ورم. با نفسی عمیق تمام جودم را غرق در بوی قوه می کنم. دستی روی میز چوبی کافه و دستی آویزان از پشتی صندلی. مغزم در خلثه ای نشئه آور فرو رفته است. افیونی که مرا از دنیا جدا می کند. جدا می کند تا باز پیوندی محکم تر زند. از دنیا جدایم می کند تا دنیا همانگونه که هست برایم خودنمایی کند. خیره شده ام و بدون اینکه به چیزی نگاه کنم همه چیز را می بینم.
انگشتانم با سیگارخاموشی بازی میکنند . گهگاهی روی میز رهایش می کنند و باز برش می دارند. تنها نشسته ام پشت میز. کافه را خوب آراسته اند. زیباست. پیرمردی طاس وارد می شود و یک راست می رود سراغ میزی که نشان "رزرو شده" اش توی ذوق می زند. روزنامه اش را از زیر پالتو در می آورد و می نشیند و مطالعه می کند. سیگار را بو می کنم. آمیختۀ رایحۀ توتون با بوی قهوه بیشتر تخدیرم می کند و در افکار پریشانم عمیق تر می شوم. می اندیشم؛ ولی دقیقا نمی دانم به چه. همیشه همینطور است. فکر می کنم و فکر می کنم و ناگهان جرقه ای که اگر توان آتش زدنم را داشته باشد زندگیم را عوض می کند.
زنی زیبا وارد کافه می شود. کافه را ور انداز می کند و پشت یک میز دونفرۀ خالی می نشیند، منو می طلبد و سفارش می دهد. کمی آنور تر –درست روبروی من- جوانی نشسته که چهره اش انتظار را فریاد می زند و نگاه های پی در پی و مضطربش به ساعت، حدس را به یقین تبدیل می کند که بر سر قرار مهمی حاضر شده است. انتظاری آرامشش را ربوده. انتظاری که زمانی آرزویش را داشته است. پیشخدمت همچون فرفره در میان دنیا ها قدم می زند. چهرۀ آراسته و لباس شیکش توجهم – و نه نگاهم- را به خود جلب می کند. تند گام بر می دارد و دستمال سفید اتو شده ای را روی آستین توسی رنگش ماهرانه می رقصاند و میان دنیای مشتریانی می پرد که هر یک به دلیلی اینجا هستند. همه برای او یکسانند. او هم دنیای خودش را دارد.
سیگار خاموش را آرام به لبم می سپارم. "اینجا سیگار کشیدن قدغن است آقا!" پیشخدمت است که مانند اجل معلق پشت سرم ظاهر شده است. تا آمدم به خودم بیایم این جمله را بار دیگر بی کم و کاست تکرار کرد.خم شده بود و سرش را به سرم نزدیک کرده بود تا صدای آهسته اش را واضح بشنوم و بهانه ای برای قانون شکنی نداشته باشم. "روشنش نمی کنم." این را گفتم که از سرم بازش کنم. تشکری می کند و می رود و من می مانم و اقیانوسی از افکار گنگ. به سیگار خاموشم پکی می زنم و باز رایحۀ دل انگیز توتون تازه و قهوۀ دم کرده.
اندیشیدن فرار کردن است از جهلی کشنده، از تاریکی. همین که می فهمی که نمی دانی، همین که می فهمی که بیشتر – یا شاید بهتر- باید بدانی نمی توانی فرار نکنی. اندیشیدن تقلا کردنست در دریای مواج ندانستن که امواج سنگینش همچون مشت بر سرت کوبیده می شود. نمی شود تسلیم شد.
"سفارشتان آقا!" باز پیشخدمت است که افکارم را پاره می کند. یک فنجان چای در جایی که مملو از رایحۀ قهوه است. فنجان را روی میز می گذارد و من با حرکت سر تشکرم را نثارش می کنم. با دستی خم که دستمالی سفید اتو شده ای آن را پوشانده است و یک سینی زیر بغل، اندکی تعظیم می کند و لبخندی می زند و به سراغ دنیای دیگران می رود. ای کاش می شد سیگارم را روشن کنم. سیگار را گوشۀ بشقاب زیر فنجان می گذارم و جرعه ای می نوشم. و باز غرق در فرار از جنگل تاریک نادانی می شوم. شیرینی فهمیدن است که فرار را می آغازد و ترس از تلخی کشندۀ نفهمیدن تندتر و تندترش می کند. می دوم؛ ابتدا با وحشت. این تلاش فقط فرار است از تاریکی دهشتناکی که دور تا دورم را فرا گرفته است: جنگلی تاریک با صدا های مخوف. با آخرین توانم می دوم تا مگر به روشنایی برسم. نقطه ای روشن در بینهایت مرا به سوی خود می کشد و مرا از درد ها و ترس ها رهایی می بخشد. اما نه! گویی سرابی است که هیچگاه به آن نخواهم رسید. شاید راهی دیگر وجود داشته باشد. آرام می گیرم و راه را آرامتر می پیمایم. به اطرافم نگاهی می کنم مگر چیزی ببینم. چشمانم به تاریکی عادت کرده اند و درختانی می بینم که زیباییشان حتی در شب نیز هویداست. باز نمی ایستم. می روم.
اندیشیدن و فهمیدن لذت من است. بهشت من همین است. دین من همین است. می اندیشم و لذت می برم. اطرافم را که نگاه می کنم، در میان این درختان بهشتی – در این تاریکی عجیب- جنازه هایی آویخته به درخت می بینم و در زیر آنها موجوداتی انسان نما که گوشت از جنازه ها بر می گیرند و می خورند و ناله می کنند. زیبایی و زشتی در هم آمیخته است.
فهمیدن عذاب است. فهمیدن تنهایی است و من تنهایم.
جوان منتظر عکسی که از وسط دو نیمه شده را روی می رها کرده و رفته است. زن در آغوش مردی است که آرام و عاشقانه اشک می ریزد و پیرمرد هنوز روزنامه می خواند.
فهمیدن بهشت است. فهمیدن جهنم است.

Saturday, December 26, 2009

شعری برای تک تک دوستانم

دل من لوح سپیدی است که با خط درشت 
روی آن 
جمله ای حک شده است
"یادگاری آزاد! بنویسید هر آن چیز که در دل دارید"                                                                              ه
 
هر که از راه رسید
یادگاری بگذاشت
روی این لوح سپید


آن یکی یک کلمه
وان دگر یک جمله
داستانی، شعری که به خطی زیبا
جاودانی شده بر صفحۀ دل


این میان پر شده است از کلمات 
از اعداد
"اسم با یک تاریخ"


دیگری قلب کشیده است در آن گوشه،  ولی نیمه تمام
و یکی یک گل سرخ
و کمی آنور تر
غنچه ای وا نشده



این همه قصۀ یک زندگی است
قصه ای پر معنی
پر احساس
قصه ای با همه سختی زیبا


و تو نیز 
خالق قصه ای از آن هستی
و بدان 
خانه ای خواهی داشت
تا ابد در دل من
دوست من


شعر از خودم

Monday, November 9, 2009

غزل

حسرت   مه   شد  رخ  رخشان  تو           خور   شده   آینه  گردان   تو
سرو   بدان   قامت و  بالای خویش           گشته  سراپای  به  قربان  تو
بلبل   و   قمری   و  قناری خموش            زانکه شنیدند خوش الحان تو
موج خروشان که زند سر به سنگ            نیست چو گیسوی پریشان  تو
گریه  کنان،  اشک فشان چشم من            رقص کنان گیسوی افشان  تو
خون   ز  دل  ریش   سرازیر   شد            در   اثر  ناوک     مژگان    تو
قصه  ی    دوری   بکند    تلخ  تر           طعنه  ی  آن  گوهر خندان  تو 
هست   دعای  شب و  روزم    همه           نیم نگاهی ز  دو   چشمان  تو
گر   بشود   روز    قیامت،    هنوز           هست دلم   بر  سر پیمان    تو

Thursday, September 24, 2009

عروسی دایی-داستان کوتاه


بعضی خاطره ها همیشه در ذهن می مانند. بعضی هاشان بدند و بعضی هاشان خوب. اما خاطره هایی هستند که نه خوبند نه بد؛ بلکه آنقدر بامزه اند که هیچگاه آدم را رها نمی کنند و همیشه ارزش بازگو شدن را دارند. یکی از خاطرات بامزۀ من درباره عروسی دایی جان است. سن و سال من حدود چهار-پنج بود. حالا اگر شاکی شوید که بچۀ چهار-پنج ساله خاطره اش کجا بود، خواهم گفت که این ماجرا آنقدر نقل محافل خانوادگی بوده است که حتی اگر من شخصا در آن حضور فعال نداشتم، باز هم می توانستم با تمام جزئیات برایتان بازگو کنم.


عروسی دایی بود و خانه ما از یک ماه پیش در حالت آماده باش کامل به سر می برد. از آنجا که مادرم زیادی حساس است، همه اش حرص می خورد که نکند آبروریزی شود. مادرم –تنها خواهر دایی جان- می خواست سنگ تمام بگذارد برای تنها برادرش. این سنگ تمام گذاشتن با پیشنهاد برگزاری جشن در خانۀ ما شروع شد. پدر هم که رفیق دایی جان بود و هست، می خواست برایش کاری کرده باشد، بدون مقاومت پذیرفت. مخصوصا اینکه دایی جان جوان بود و خانۀ درست و حسابی برای زندگی نداشت چه برسد به محل مناسب برای برگزاری جشن عروسی! آنهم آنگونه که مادرم می خواست .

Friday, August 28, 2009

می دوم

می دوم؛ در هزارتوی اندیشه های مات و تاریک. می دوم؛ در دالان هایی پر از اضطراب و تردید. می دوم؛ گویی می گریزم از ترس، از مرگ. گویی می گردم از پی مکانی، از پی کسی که صدایم را بشناسد؛ که گوش فرا دهد حرف هایم را با اینکه می داند چه خواهد شنید.

می دوم. به سرعت می دوم و صدای خش خش خرد شدن برگهای خشکیدۀ گذشته را می شنوم که با شماره نفس هایم هم نوایی می کنند. چشمانم را می بندم تا ببینم آنچه را که می خواهم ببینم. چشمانم را می بندم تا گم کنم ترس از بی پایانی راه هزارتو را. چشمانم را می بندم تا زمان را به فراموشی بسپارم.

می دوم. بدون انتخاب. به پیش می دوم. راهی نیست. باید رفت. شاید کسی باشد که جایی در میانۀ راه به انتظارم نشسته است. شاید کسی باشد، با فانوسی که روشناییش راهم را بنمایاند.

می دانم. می دانم از پی چه می دوم. هر چند راه دیگری نیست جز برگزیدن دویدن دراین جادۀ تاریک. اما می دانم، باید دوید.

تردید است که تیشه بر ریشۀ جان می زند. تردید است که می کشد. تردید است که هزار بار نه، که هزاران بار تاریک تر از جادۀ تاریک زندگی است. تردید است که توان را می گیرد و گام ها را سنگین می کند. چون وزنه ای بر پا گره خورده، از سرعتت می کاهد و روح را می گزد. هست کسی که کشندۀ این تردید کشنده شود؟

می دوم. می خواهم نشنوم. می خواهم نشنوم پژواک قدم هایم را. پژواک، صدای مردۀ بازتابیدۀ حال، گذشته را تکرار می کند و چه با دهن کجی تکرار می کند. گذشتۀ پرتکاپویی را. گذشته ای که آینده اش، هم اینک در صدای نفس هایم متبلور شده است. آینده ای که سرشار از تردید است.

می دوم. راهی نست. ایستادن مرگ است. می دوم؛ حتی اگر دویدن، این نباشد. می دوم تا یافتن روشنایی. تا یافتن قدم هایی که همراهم شوند. تا یافتن همراهی که صدای قدم هایش توانم را زنده کنند. می دوم...

Monday, August 24, 2009

یک بیت از سعدی

سعدی:

نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت

دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم

Wednesday, August 19, 2009

قهوه تلخ- داستان کوتاه

این داستان را قبلا نوشته ام، اما تا حالا در بلاگ قرار نداده بودمش! امیدوارم خوشتان بیاید


قهوهٔ تلخ

حالم اصلا خوب نیست. نفسم بالا نمی‌‌آید. هر چه می‌خواهم این لیوان قهوه را سر بکشم، نمی‌شود. از دو روز پیش شروع شد. نمی‌‌دانم چه‌ام شده است. فقط می‌‌دانم که حالم اصلا خوب نیست. دو روز پیش با من تماس گرفت. همه چیز را گفت. همه چیز. تلفنم را خاموش کرده ام. مطمئنم که حتی اگر روشنش کنم هم اتفاقی نمی‌‌افتد. آن روز همه چیز را گفت. دیگر حرف نگفته‌ای نمانده است.

یک قلپ قهوه می‌‌نوشم. تلخی‌ مطبوعی دارد. تلخی‌ زیاد مطبوع. همیشه قهوهٔ تلخ را به شیرینش ترجیح داده ام. قهوهٔ تلخ قهوه است و قهوهٔ شیرین، شکر. من قهوه می‌خواهم بنوشم.

آن روز تلفنم زنگ خورد. با صدایی متفاوت. مثل همیشه نبود. "چه اتفاقی می‌خواهد بیفتد؟" این سوالی بود که از خود پرسیدم. شاید این سوال را پرسیدم که جوابش را ندهم. جوابی‌ که با همهٔ جزیات می دانستمش.

تلفن را روشن می‌کنم. یک تلفن روشن بهتر از یک تلفن خاموش است.

تلفن را جواب دادم بدون آنکه به صفحه اش نگاه کنم که -فقط یه لحظه قبل از جواب دادن- بدانم چه کسی‌ مرا می‌خواهد. دوست داشتم جواب دهم. چه نیازی است که بدانی‌ آنسوی خط کیست؟ احمقانه‌ترین کاری که می‌توان کرد همین است. تلفنت زنگ می‌‌خورد و تو بی‌ چون و چرا جواب می‌‌دهی‌، اما اول می‌‌خواهی‌ بدانی کیست. احمقانه است. خیلی‌ احمقانه. دیگر هیچوقت به صفحهٔ تلفن نگاه نخواهم کرد. یا جواب می‌‌دهم یا نه.

با صدای همیشگی جواب دادم. یک لحظه مکث. لحظه‌ای که یک دنیا طول کشید. لحظه‌ای که با همهٔ کوتاه بودنش نابودم کرد. لحظه‌ای که به سوال‌هایم همان پاسخ‌هایی‌ را داد که می‌‌دانستم. حرفهایش را شروع کرد. شروع یک پایان تلخ. شاید هم پایان یک شروع شیرین. نمی‌‌دانم. هر چه بود مثل همیشه نبود. اعتراف می‌کنم که از هر دو کلمه یکی‌ را نمی‌‌شنیدم. وقتی‌ می‌‌دانی که چه خواهی‌ شنید، چه لزومی دارد گوش کنی‌؟

یک قلپ قهوه دیگر. داشت تمام می‌‌شد.‌ای کاش لیوان‌ها آنقدر بزرگ بودند که می‌‌شد تمام قهوه‌های تلخ دنیا را درونشان ریخت. اما داشت تمام می‌‌شد. دهانم به تلخیش عادت کرده است. باید قهوهٔ تلخ تری پیدا کنم. قهوه هر چه تلخ تر باشد گورا تر است. هنوز تلفن روشن است و هیچ خبری نیست.

صدایش می‌‌لرزید. صدایش همیشه می‌‌لرزیده‌ است. اما این بار خیلی‌ بیشتر از همیشه. همه چیز را گفت. با صدای لرزانش همه چیز را گفت. آنقدر حرف زد که....صدایش می‌‌لرزید. مثل لرزش کسی‌ که در شبی برفی خود را میان گله گرگی می‌ یابد. می‌‌لرزد، از ترس یا از سرما. چه اهمیتی دارد؟ چه تفاوتی‌ دارد؟ مهم اینست که حرف‌هایش را زد. صدایش می‌‌لرزید. مثل دستی‌ که زه کمانی را می‌‌کشد. ناگهان زه رها می‌‌شود. تیر به پیش می‌‌تازد. شکاری که دارد جان می‌‌دهد چه می‌‌داند که دست می‌‌لرزیده است یا نه. اصلا دانستنش چه فرقی‌ می‌کند. من معتقدم که شکار می‌‌تواند بفهمد اما نمی‌‌خواهد. نمی‌‌خواهد.

گفت-با همان صدای لرزانش- که دیگر... که دیگر مرا...

یک قلپ قهوه. تلخ تلخ. قهوه را دوست دارم. هر چه تلخ تر بهتر.

او گریه می‌‌کرد اما من نه. آنگاه که اشک چاره ساز است آمدنی نیست.

قهوه‌ام تمام شده است. تلفنم زنگ می‌‌خورد. بدون اینکه به صفحه اش نگاه کنم قطعش می‌کنم. نمی‌‌خواهم جواب بدهم. چه اهمیتی دارد که چه کسی‌ منتظر صدای من است. شاید کسی‌ شماره را اشتباهی‌ گرفته باشد.


Sunday, August 16, 2009

سایه ها- داستان کوتاه


در تاریکی خیابان، در آن شب پاییزی، چند قدم که پیش رفت، زیر سفیدی نور چراغ ایستاد. روی پاهای سایه ی لم داده بر سنگفرش خیابان. با دستانی در جیب فرو رفته پالتواش را که در باد بی قراری می کرد نگه داشته بود. خیره به سایه، می اندیشید: "آخر چه می شود؟ آخر چه می گوید؟" برگهای خشکیده چنار، رقصان از کنارش گذشتند و در سیاهی شب گم شدند. برگهایی که خود را، رها به آغوش باد سپرده بودند.

دنیایت که ساکت می شود تازه می فهمی که چقدر سرشار از صداست. صدای آواز باد، صدای توهم شاپره ها که هر چراغی را خورشید می انگارند، صدای رقص برگهای سرخ و زرد. هر چیز صدای خودش را دارد. هر صدا حرف خودش را می زند. قلبی که تند تر می تپد. قدم هایی که می آیند. قدم هایی که آرام می آیند. قدم هایی که نزدیک می شوند. قدم هایی که تلاش می کنند صدای نفس های بریده و مضطرب را در خود گم کند ولی نمی توانند.

به سایه خیره شده بود. سایه موجود عجیبی است. نگاهش که می کنی نمی فهمی نگاهت می کند یا پشتش را به تو کرده است. سایه زنانه ای داشت نزدیک می شد.

با گام های سنگین آمد. نزدیک شد؛ نزدیک نزدیک. آنقدر که گرمی نفس هایش را برگردن خود احساس می کرد. گرمی نفسی که مردد بود. نفسی عمیق؛ دم- مکث- بازدم. دم- مکث... مکثی که کلمات را در خود پنهان می کرد و بازدمی که همه حرف ها را – نگفته- بیرون می ریخت؛ و باز آن دمی که تصمیم گفتن داشت.

سایه اش نگاهش می کرد. چشمان سایه را نمی شود دید. احساس سایه را نمی شود خواند.

دستی شانه اش را لمس کرد. دستی که –شاید- انتظار نوازش داشت. دستانش را در جیب بیشتر فرو کرد و پالتواش را محکم گرفت. هوا دیگر آرام گرفته بود و برگها روی زمین آرمیده بودند.

باز هم صدا. صدایی شنید. صدای تق تق پاشنه کفش. صدای سر آمدن انتظار. اینک رو در روی هم ایستاده اند. سایه هایی در هم ادغام می شوند روی سنگفرش پوشیده از برگ خشکیده چنار. چقدر عجیب است نمای مبهم سایه هایی که همدیگر را پوشانده اند.
تنها نفس بود که می آمد و می رفت. اندیشید: "چه می خواهد بگوید؟". به چشمانش نگاه نمی کرد. نمی خواست جواب معما را حدس بزند. چشمها نمی توانند دروغ بگویند. نگاهش را چرخاند. نگاهی به سایه انداخت تا مگر کمکی کند.

نفسهای آرام. نفسهایی که حرف هایش را آشکارا می گوید.

سایه های روی سنگفرش خیابان همدیگر را در آغوش کشیده بودند.


نویسنده : خودم

Tuesday, August 11, 2009

گفته های آقا پسری که نمی خواست عاشق شود. - داستان کوتاه


مدتها بود که نمی خواستم عاشق شوم. واقعاً نمی خواستم. نه اینکه مثل این پسرهای سست عنصر ادای تنفر از عشق را در بیاورم ولی با دیدن اولین دختر دست و پایم بلرزد. اصلاً دروازه خانه دل را بسته بودم، کسی را راه نمی دادم. دروازه را که بسته بودم هیچ، چند تا قفل درست و حسابی هم زده بودم که کسی نتواند بازش کند. اگر کسی در می زد و اصرار می کرد، از پنجره خانه دل یک پاره آجری، قلوه سنگی، چیزی صاف می زدم به کله اش که برود و دیگر برنگردد. انصافاً جواب هم می داد. حتی چند بار وقتی دیدم کسی به حریم دلم نزدیک می شود، قبل از اینکه در بزند با یک حمله پیش گیرانه به استقبالش می رفتم که فکر بد نکند. به هر حال احتیاط شرط عقل است.

خلاصه؛ این وضعیت من بود. پسری که همه دخترها از او بدشان می آمد. ناگفته نماند که من هم از دختر جماعت دل خوشی نداشتم. چرا؟ می گویم برایتان:

همه این اوضاع بعد از به هم خوردن آن قضیه کلید خورد. اصلا تلاش برای عاشق نشدن بعد از آن قضیه شروع شد. چند سال علاف بودم. معطلم گذاشت. نه می گفت "بله"، نه می گفت "نه". فقط داشت -به گفته خودش- "فکر می کرد". والله من که نفهمیدم به چه چیزی اینقدر فکر می کرد. ولی آخرش گفت "نه". فقط همین. بعد از اینکه او را دست در دست یکی از همکلاسی هایش دیدم -و گویی یک پارچ آب یخ ریختند روی سرم- بهش زنگ زدم. حرفی نداشتیم بزنیم. گوشی را که برداشت گفتم: "سلام. «نه»؟". او حتی سلام مرا هم جواب نداد و گفت "نه". تلفن قطع شد و بر در خانه دل من چه قفل هایی که زده نشد. البته...هووووم... راستش قبل از آن هم دروازه دلم باز نبود. یعنی الآن که فکر می کنم می فهمم باز نبوده است. آخر-گفتم که- یکی در دلم بود آنوقت ها. بود؛ بد جوری هم بود. آنقدر بود که کس دیگری جا نداشت. به خانه ای که پرِ پر است که نمی شود وارد شد. آنروز ها دل من وقف بود. وقف یک نفر. ظرفیت کس دیگری را نداشت. از همان اول که عاشق شدم –نا خود آگاه- تبدیل شدم به یک پسر ضد دختر که فقط دوست داشت به یک نفر فکر کند. چند سالی به همین منوال گذشت و –همان گونه که گفتم- بعد از پایان تراژیک آن داستان، وضعیت من بدتر شد. بدتر و بدتر. عصبی بودم. به هیچ کس اعتماد نداشتم. همه حرف ها به نظرم دروغ می آمد. احساس سرخوردگی می کردم ولی نمی خواستم کم بیاورم. نتیجه نهایی این احساس ها چیزی نبود جز تلاش برای ایجاد نکردن رابطه جدید.

اگر بخواهم راستش را بگویم باید اعتراف کنم که الآن خوشحالم. خوشحالم که در آن دوران با کسی –منظورم خانم هاست البته!- دوست نشدم. آن دوران، دوران نقاهت بود از رنجی که کشیده بودم. دوران ترمیم زخم هایم بود.

عشق مثل نهالی بود که در دلم کاشته و پرورده بودم. نهالی که رشد کرده و درخت تنومندی شده بود و در تمام وجودم ریشه دوانده بود. درختی که ناگهان از جا در آمد. درخت رفت و قطعه ای از روح مرا هم با خود برد. باید اول روحم ترمیم می شد و بعد درخت جدیدی می کاشتم.

به قول یکی از دوستانم –که بسیار شیرین زبان نیز هست- با از دست دادن عشق، خلائی در روح انسان ایجاد می شود که می خواهد همه چیز را به سمت خودش بکشد، تا مگر پر شود و اگر کمی بی احتیاط باشی این خلاء با چیزی پر می شود که ارزشش را ندارد.

بگذریم؛ زیاد حرف زدم!

خلاصه من با احساساتی عجیب و غریب بدون ذره ای انعطاف زندگی می کردم. شدم همان چیزی که اول گفتم. شش دانگ حواسم جمع بود که نه من عاشق کسی شوم، نه کسی عاشق من شود! داستان من شد داستان همان دروازه دل و قفل و پنجره و قلوه سنگ!

زمان گذشت. خیلی وقت ها –البته نه همیشه- گذر زمان خیلی چیزها –البته نه همه چیز- را حل می کند. کم کم احساساتم متعادل شد. از خشمم کم شد؛ تنفرم از بین رفت. در واقع آن خلاء روحی داشت پر می شد. حالا دیگر می شد عاشق شد. ولی من نمی خواستم. آخر از زندگیم راضی بودم. نیازی به عشق احساس نمی کردم.

ولی یک مسئله مهم وجود داشت. گاهی بعضی فکرها مثل خوره به جان آدم می افتد و تا حلشان نکنی راحتت نمی گذارند. این فکر که "من دیگر توانایی عاشق شدن ندارم" از همین قبیل بود. تمام مغزم را احاطه کرده بود. تصمیم گرفتم حلش کنم. باید تکلیف خودم را روشن می کردم و می فهمیدم که من می توانم باز هم عاشق شوم یا نه. خیلی فکر کردم. خیلی قدم زدم. پارکی نبود که من نرفته باشم و در آن ساعت ها فکر نکرده باشم.

بالاخره به نتیجه رسیدم. یک فاجعه رخ داده بود. اصلاً یادم نمی آمد که آدم ها چگونه عاشق می شوند. کاملاً فراموش کرده بودم که علامت عاشق شدن چیست و از کجا باید فهمید که عاشق شده ای. می ترسیدم. واقعیت را بخواهید، هنوز در فکر عاشق شدن نبودم ولی مسئله ای که مرا رنج می داد این بود که منی که سال ها عاشقی سینه چاک بودم، دیگر بلد نبودم عشق را احساس کنم.

یک تصمیم سرنوشت ساز نتیجه تفکر و تدبر شبانه روزیم [!!!] بود. تصمیم گرفتم - حتی برای مدتی کوتاه- قفل های دلم را باز کنم. نه برای اینکه به دام عاشقی بیفتم؛ نه. بلکه فقط برای اینکه یادم بیاید که چگونه می توان عاشق شد. با احتیاط عمل کردم مثل همیشه (من آدم محتاطی هستم).

یک روز که موقعیت مناسب بود، قفل ها را گشودم. اتفاق جالبی افتاد. در یک آن، عاشقی را لمس کردم. دوباره احساسش کردم. نمی دانید چه حس خوبی بود. وای... من هنوز بلد بودم عاشق شوم. هنوز قلبم می توانست تند تر بزند. هنوز روحم می توانست آرامش یابد. آنقدر خوشحال بودم که نمی شود توصیفش کرد.

خوب ... آزمایش با موفقیت انجام شده بود. حالا دیگر باید قفل ها را می زدم سر جایشان تا سر موقع، با قلبی مطمئن بازشان کنم. اما... نشد. نشد!

دل کار خود را کرده بود و بد جوری قلقلک شده بود. دیگر دل کندن از من برنمی آمد. عمق فاجعه زمانی بیشتر شد که فهمیدم او نیز عاشق من شده! این چنین که شد، هر چه خواستم دل را راضی کنم که بی خیال شود، نشد. می خواستم آزمایشی انجام دهم، سرتاپا در دریای عشق غرق شدم. همه پیش بینی هایم غلط از آب در آمد. می دانید... آمدن عشق مثل صاعقه است. یکهو می آید، آتشی راه می اندازد و می رود. تو می مانی و آن آتش سوزان؛ و البته دل انگیز. به گذشته که فکر می کنم خنده ام می گیرد. بعد از آن همه تلاش و جدل و سرسختی، حالا عاشقم. خدا را شکر.شانس آوردم. شاید هم سرنوشتم همین بوده است. آزمایش به موقعی بود. به موقع عاشق شدم. آنهم عاشق کسی که دوستم دارد.