با هم آمدند و نشستند پشت یک میز دونفره. زن لباس سیاه مجلسی پوشیده بود و مرد هم پیرهن تیره ای با کراوات شل. وقتی داشتند می آمدند تو، دست هم را گرفته بودند و هر دوشان اخم کرده بودند. همین توجه ام را جلب کرد. من تازه آمده بودم رستوران. تنها بودم آن شب. کنجکاو شده بودم و دوست داشتم سر در بیاورم از کارشان. آمدند نشستند پشت میزی درست رو بروی من. خیلی نزدیک نبودند اما کس دیگری بین ما نبود و خوب آنها را می دیدم. فضای تاریک رستوران دیدم را کم می کرد. انعکاس نور لرزان شمع روی میز در قطره های عرق روی صورت مرد، چهره اش را جذاب تر کرده بود. مرد یک دستش را زده بود به پیشانیش و نمی دانم به کجای میز خیره شده بود. زن هم دستهایش را قفل کرده بود روی سینه اش و زل زده بود به روبرو. مرد چند بار سرش را بلند کرد و به صورت همراهش نگاهی انداخت ولی انگار جوابی نگرفته باشد دوباره زل زد به میز. گارسون از بین میزها پیچید و آمد سراغشان و منو را داد به آنها و هر دو شروع کردند به ورق زدن. زن یکی دو صفحه را که ورق زد نام غذایی را به گارسون نشان داد و دوباره دست به سینه شد. مرد هم که داشت با حوصله بیشتری منو را نگاه می کرد بالاخره دستور غذایش را داد و گارسون همانطور که کاغذ یاد داشتش را می گذاشت توی جیبش تعظیمی کرد و رفت. یکی دو دقیقه بعد پیش غذایشان را آورد. مرد بی تاب بود و هی ناخونک می زد. یک لقمه هم برای زن گرفت و گذاشت توی بشقابش و زن برداشت و خوردش. ساکت نشسته بودند. زن اصلا تکان نمیخورد اما مرد پیش را تند تکان میداد. گارسون شرابشان را آورد و بطری را به مرد نشان داد و کمی ریخت توی جامش و او چشید. شراب که پذیرفته شد، گارسون برای هر دوشان ریخت و بطری را گذاشت توی سطل یخ روی میز. هر دو شروع کردن به نوشیدن. شام مرا آورده بودند و من مشغول خوردن بودم که غذای آنها را آوردند. از آن فاصله نمی توانستم ببینم چه سفارش داده بودند. مشغول خوردن بودم و کمتر به آنها توجه می کردم. دیدم مرد دستش را دراز کرده است به سوی زن و با دست دیگرش با غذایش بازی می کند. لحظه ای نگاهم را از آنها برداشتم اما باز که نگاهشان کردم دیدم دست همدیگر را گرفته اند. اگر اشتباه نکنم مرد داشت چیزی می گفت ولی به نظر نمی آمد زن به حرف های او گوش می دهد. چند لحظه بعد دوباره دست هم را رها کردند و مشغول خوردن شدند. غذایمان با هم تمام شد. من غذایم را آهسته می خوردم؛ نمی خواستم آنجا را زودتر از آنها ترک کنم. مرد، گارسون را صدا زد. گمان کردم صورتحساب می خواهد اما دو دقیقه بعد فهمیدم اشتباه کرده ام. گارسون دو شات ودکا آورد. زن داشت آرام چیزی زمزمه می کرد و مرد همانطور که به میز خیره شده بود دستش را نوازش می داد. شات ها را سر کشید و زل زد به کسی که روبریش نشسته بود. چیزهایی میگفتند به هم. حالا زن هم حرف میزد. چند باری دیدم که لبخندی زدند؛ کوتاه بود لبخندهایشان. چای سفارش دادم و سیگاری روشن کردم. در آن مرطوب حسابی چسبید. سیگارم که تمام شد بلند شدم. هنوز نشسته بودند اما من دیگر باید میرفتم. از کنار میزشان که رد شدم مرد برگشت و به من نگاهی انداخت. هنوز دستهای هم را گرفته بودند. من لبخندی زدم و صورتم را برگرداندم. نفهمیدم او لبخند زد یا نه.
Sunday, January 1, 2012
Wednesday, December 14, 2011
اراده
ه-نمی خوای ترک کنی؟
ه-چی رو؟
ه-سیگارو
ه-نمی تونم
ه-اراده نداری؟
ه-نه. از بس با اراده ام نمی تونم. هروقت خواستم ترک کنم و هوس سیگار کردم از زیر سنگ هم که شده پیدا می کنم، می رم یه جایی که بشه کشید و می کشم. خیلی با اراده ام به خدا
Thursday, December 1, 2011
نزدیک بودن یعنی همین
روز اول که دیدمش به نظرم خیلی خوشگل رسید. می خندید. یک جور مرموزی می خندید. می دانستم پشت خنده هایش داستانها دارد. اول آمد سراغ من و با من دست داد. من هم به چهره اش خیره شده بودم و تظاهر می کردم جدی نگاهش می کنم. آنشب زیاد حرف نزدیم با هم. چندین ماه بعد که توی کافی شاپ نشسته بودیم، همان کافی شاپی که اولین بار دم درش دیدمش، و من داشتم حرف می زدم، یک جور خوبی نگاهم می کرد. لبخند همیشگی اش روی لبش بود. با همان لبخند نگاهم می کرد. چشمان سیاهش را ریز کرده بود. معمولی نگاه نمی کرد. ه
با هم دوست شدیم. عاشقش شدم. صدایش کردم، صدایم کرد. داستان ها نوشتم برایش، شعرها سرودیم برای هم. اشک ها ریختم، او هم ریخت اشک ها زیادی را. معتاد شدم به صدایش. تجربه کریم. ه
نفس می کشد. چشمهایش را بسته است و سنگین نفس می کشد. گرمای نفسش را حس می کنم. چقدر نزدیک بوده ایم . ه
Tuesday, November 29, 2011
Friday, November 18, 2011
Tuesday, November 8, 2011
دلداری
سوال پرسیدن ندارد. این جور وقت ها فقط دستش را بگیر و کمی فشار بده و انگشتانش را نوازش کن. می بینی که معجزه می شود. ه
Thursday, October 27, 2011
راهنمایی
«دیدی بعضی وقتا همه چی به هم گره می خوره؟»-
«اوهوم»-
«دیدی بعضی وقتا خودتو جر می دی ولی کارت پیش نمی ره؟»-
«اوهوم»-
«تو این جور وقتا چیکار می کنی؟»-
«اوووووم؟»-
Friday, October 21, 2011
Saturday, October 1, 2011
شب
دستم را گرفته بود. گهگاهی انگشتهای کوچکش را تکان می داد و من دستش را فشار می دادم. داشتیم قدم می زدیم توی پیاده رو. خواستیم برویم آنور خیابان. دستم را کشید و جلو افتاد. روی لبه جوی آب ایستادیم منتظر فرصت مناسب برای رد شدن. هیچ حرفی نمی زدیم. فقط گاهی دست همدیگر را فشار می دادیم و این تنها چیزی بود که بین ما می گذشت. ترافیک نسبتا زیاد بود و ما همچنان منتظر کم شدن ماشینها بودیم که بتوانیم از لابلایشان خودمان را به آن طرف برسانیم. من حواسم به ماشینها بود که رد می شدند و سرنشینانی که هر کدامشان یک جور بودند. ایستاده بودیم که ناگهان دستم را بلند کرد و به لبانش چسباند و آرام بوسید. من دستش را فشردم و نگاهش کردم. چشمهایش را بسته بود و لبخند میزد. بوسیدمش.
Wednesday, September 28, 2011
دوست دارمت، همین
شاید برای من
یک تار موی تو به درازای یک شب است
شاید برای من
لبخند تو شکوه بزرگی است بر لبی
که مرا می برد به اوج
به تماشای آسمان
شاید برای من
آه های تو
شعری است پر شراره که از دل بر آمده
شاید برای من
آغوش تو
همچون میانه روزی است گرم ِ گرم
شاید نگاه تو
همچون طلوع صادق خورشید باور است
شاید برای من
دو چشم سیاه تو
همچون ستاره هاست
در آسمان عشق
که گمکرده راه را
دلگرم می کند
شاید برای من
برخورد جام های پراز می به دست ما
برخورد سرنوشت
برخورد لحظه هاست
شاید برای من
دستان تو که به دستم سپرده ای
یا لحظه ای
که سر به شانه من
چشمان خود به روی همه چیز بسته ای
صد بار بهتر از بهشت برین است که این چنین
دوست دارمت
دوست دارمت
Wednesday, September 14, 2011
صدا
این صدا
این نغمه بلند که به گوش می رسد
از ناکجایی که نه طلوع خورشیدن وعده بیداری است و نه ارغوانی غروب صدای پای آرمیدن
این صدا چیست؟
که قطره می چکاند از پنجره عالم بین من
که دود می پراکند در صندوقچه اسرار
این صدا چیست؟
این صدا چیست که پیوندی گنگ می زند دو رود را
خواهش سرکش تن را
به مهر افلاطونی روح
چیست این صدا که شهوانی ترین لحظه ها را پر امیدترینشان می کند؟
چیست این صدا؟
Sunday, September 4, 2011
نتیجه
داشت نزدیک می شد و با صدای گرفته اش سلام می کرد. لباسش خیس عرق بود. کلاه دوچرخه سواریش را باز می کرد. حتما دوچرخه اش را همین نزدیکی ها بسته. کلاهش را که برداشت دستی به سرش کشید. موهای خیس و تنکش را رو سرش مرتب کرد و دستش را تکان داد و باز گفت "سلام بچه ها" . منتظرش بودیم. غیر از دو سه نفر که مشغول لقمه گرفتن و خوردن بودند بقیه منتظرش مانده بودیم که برسد و با هم ناهار بخوریم. نزدیکمان که رسید دستش را کشید به شلوارکش و خشکش کرد و دراز کرد به سمت من و باز با همان صدای دو رگه اش سلام کرد. صدای جذابی دارد این پسر. دست دادیم. محکم دست می دهد همیشه. زل زده بودم به چشمهایش. رنگ سبز چشمهایش از پشت عینک دودی ای که زده بود دیده نمی شد. می خندید و با تک تک بچه ها سلام می کرد و مزه می پراند و به خنده می انداخت همه را. خوش می گذرد با او. انگار نه انگار که همین حالا از مطب دکترش برگشته باشد.ه
نشست روبروی من. ساندویچی از کوله اش در آورد. ما هم همه شروع کردیم به خوردن. ساکت تر از همیشه بود اما توی ذوق نمی زد. همان شوخی های همیشه اش را داشت. با همه حرف می زد ولی چشمش را از من می دزدید. با من حرف نمی زد. بعد از این همه سال می فهمیدم چه پشت آن چشم های آرامش می گذرد. هر بار که دستی به شقیقه اش می کشید دلم آشوب می شد اما او به رویش نمی آورد. مگر می شود اینقدر قوی بود؟ دلم می خواست سرش داد بکشم. مگر می شود اینقدر بی خیال بود؟ نتیجه آزمایشش توی کیفش بود. داشتم می دیدمش. تکه کاغذی که همه چیزهایی که دکترش به من گفته بود را تویش نوشته بودند. همه چیزها را. ه
Saturday, September 3, 2011
نامه سر گشاده
همه کارها داشت طبق برنامه پیش می رفت. خانه را تمیز کرده بود. نامه استعفایش را نوشته بود. سیگاری کشیده بود. اما همیشه یک چیز باقی می ماند. این یکی را دیگر نمی توانست بنویسد. فکر نمی کرد اینقدر سخت باشد
Tuesday, August 23, 2011
مسخ
مسخ. یک سوسک بزرگ که به پشت روی تخت خواب افتاده. مسخ. ه
شاید هم هنوز مثل آدم هاست. ولی مسخ شده... ه
Monday, August 8, 2011
آشوب، سکوت، خواب
سکوت می کند. آرام می نشیند گوشه ای و سکوت می کند. نه حوصله پیاده روی دارد، نه حوصله فیلم دیدن و نه حوصله سیگار کشیدن حتی. سکوت می کند. گاهی روی تختش و گاهی روی مبل. خیره می شود به نقطه ای. چقدر این خیرگی برایش دلچسب است! دوستش دارد. دلش که آشوب می شود کتابی را بر می دارد و می نشیند گوشه ای و می خواند. اما همیشه همین است؛ یک صفحه که می خواند خسته می شود. نه که از خواندن خسته شود، نفهمیدن است که خسته اش می کند. دلش که آشوب می شود نمی فهمد. کتاب را گاهی باز، گاهی بسته رها می کند روی میز و باز فقط می نشیند و زل می زند به یک نقطه، به هر کجا که بشود. گاهی به برگ سبز گلی که در گلدان پلاستیکی روی گلمیز نگاه می کند، گاهی به ترک های ریز روی دیوار که تا خیره نشوی متوجهشان نمی شوی. گاهی به ساعت دیواری خیره می شود که مردن لحظه هایش که می توانست پر از لذت باشد را فریاد می کند. اما یک چیز همیشگی است، سکوتش همیشگی است. سکوتش همیشه هست. دلش که آشوب می شود حواسش به هیچ چیز نیست. نه آژیر دیوانه وار ماشین آتش نشانی که گاه و بی گاه از کنار خانه اش رد می شوند، نه صدای عربده مست هایی که می خندند و غصه هاشان را فراموش می کنند، هیچکدام را حتی نمی شنود. ه
پایش را تکان می دهد و انگشتانش را میان موهایش می کشد و گاهی آهی می کشد. گاهی با خودش حرف هم می زند. آنقدر پایش را تکان می دهد که خسته شود. ه ه
باز دلش آشوب است. لخت، دراز کشیده روی کاناپه و سقف را نگاه می کند. تلفنش را درمشتش گرفته است. تکانی می خورد و به صفحه کوچکش نگاهی می اندازد. شاید تلفنی داشته باشد. شاید اس ام اسی داشته باشد. هیچ چیز نیست. به عددی که روی صفحه تلفنش، ساعت را نشان می دهد خیره شده است. آنقدر نگاه می کند که عدد تغییر کند. دقیقه ای می گذرد. تلفنش را رها می کند روی میز. به سکوتش بر می گردد، همان سکوت دل انگیزش. ه
پلکهایش سنگین شده. شاید اگر بخوابد مغزش بهتر کار کند. ه
Wednesday, August 3, 2011
پاشو
دروغ می گویی. به همه؛ وقتی می گویی «خوبم». آنها دروغ می خواهند بشنوند. تو هم دروغ می گویی. چرا نگویی. عادتت می شود. بگذار صورتک چهره ات را بپوشاند. چه عیبی دارد؟ دروغ بگو. مثل بقیه. با خیال راحت دروغ بگو. همه می گویند. ه
درد دل کردی. اما از قضا "صفرا فزود". چه کارش می خواهی بکنی؟ چه کارش می توانی بکنی؟ خودت هم نمی دانی. به خودت هم دروغ می گویی. این خوب نیست. اصلا خوب نیست. ه
یادت می آید؟ یادت می آید وقتی دکتر با صدایی که از آن حسرت و سرزنش می بارید گفت «برو زندگی ات را بکن پسر جان»؟ رفتی؟ نرفتی. تلاشت را کردی البته. آفرین! همینش هم خوبست. خیلی ها همین کار را هم نمی کنند. تلاشت را کردی. ولی نرفتی. درست است، همین نرفتنت شد معلمت. آفرین! ازش یاد گرفتی. ولی این دل ِ تنگ که این چیزها سرش نمی شود. می شود؟ ه
هنوز هم دیر نشده پسر جان. ولی دیر می شود ها. به خدا دیر می شود. پا نگذار روی زمان حالت. بی خیال فکر درست و حسابی کردن شو. یک عمر خیال اینکه بی گدار به آب نزنی بس نیست برایت؟ هیچوقت شد خطر کنی؟ ریسک کنی؟ حالا وقتش است دیگر پسر. پا شو. وقتش همین حالاست. نه فردا نه پس فردا. نه حتی دو ساعت بعد. همین حالا پسر، همین حالا. ه
حالا که فهمیدی چه می خواهی چرا روراست نیستی با خودت؟ خودت باش. کاری کن که خوشحال باشی. مهم نیست چه کاری. فقط کاری کن. ه
حالا
هیچکس حق ندارد بگوید چه کار کنم. ه
هیچکس حق ندارد بگوید چه کار نکنم. ه
هیچکس حق ندارد. ه
حالا دیگر نوبت من است که بگویم چه می خواهم. ه
حالا دیگر نوبت من است. ه
اگر قرار است زندگی ام خراب شود می خواهم خودم باشم که خرابش می کنم. ه
همین است که هست. ه
Wednesday, July 27, 2011
دلم
دلم گرفته و از این سکوت می ترسم
دلم صدای نفسهای تو را می خواهد
دلم بهانه می گیرد
چشمانم را به بازی می گیرد
یک چیز می فرستد توی گلویم که دیگر حرفی نمی توانم بزنم
می ترسم
خسته ام
می دانم راهی شاید باشد
هست
هست
مطمئنم
ولی دلم را چه کار کنم
گرفته دیگر، گرفته
خیلی بهانه می گیرد این دل بینوا
خیلی
...
بیا
Thursday, July 21, 2011
خانه
دستهایش را گرفته بود کنار دهانش و ها می کرد. بخار می نشست روی شیشه ضخیم عینکش. چراغ که سبز شد راه افتاد روی خط های رنگ و رو رفته عابرپیاده. تا خانه اش ده دقیقه ای را باید پیاده روی می کرد. ه
هوا سردتر از آن بود که انتظارش را داشت. باید لباس گرمتری می پوشید. دستش را باز با گرمای نفسش گرم کرد. دیروقت بود و خیابان خلوت. ای کاش تنها نبود. ای کاش در خانه را که باز می کرد... ه
دست کرد توی جیبش و کلید را در آورد. راهرو تاریک بود و نوری که از چشمی در بیرون می زد خوشحالش کرد. آهسته گفت: «برگشته». زودتر از او به خانه رسیده است. کلید را چرخاند و در را باز کرد. «سلام» .جوابی نشنید. کجاست پس؟ شاید حمام باشد. در خانه یک اتاقه که نمی شود پنهان شد. رفت تو. دید نشسته روی کاناپه و می خندد. شیطنت می کند باز. لبخندی زد و باز سلام کرد. دختر از بالای چشم نگاهش می کرد و لب پایینی اش را آهسته و هوسناک می گزید. سرش را خم کرده بود و موهایش ریخته بود روی سینه اش. گفت «سـ...لام» ه
کنار چوب رختی ایستاده بود و هنوز پالتواش را در نیاورده بود. نگاهش می کرد. سر تا پایش را برانداز کرد و باز آرام تر نگاهش را برگرداند و پا تا سرش را نگاه کرد. پاهای لختش را انداخته بود روی هم و نوک دو انگشت را روی رانش می کشید. لاک ناخنش همرنگ لباسش بود، قرمز و براق. موهایش را جمع کرد و ریخت پشت سرش. انگشتش را گذاشت روی لبش و با لحنی که انگار چیزی می پرسید گفت «سلام»
ه-«سلام عزیزم» ه
دختر خودش را کشید جلو و آرام گفت : «نمی خوای لباست و عوض کنی؟» ه
گفت: «نه» و رفت کنارش نشست و لبش را چسباند به لبهای داغش. ه
قلبش داشت تند تند می زد. سردش بود. کاش لباس گرمتری پوشیده بود. کم کم داشت می رسید به خانه اش. ه
Thursday, July 14, 2011
انرژی
ه"دو جمله اول با انرژی حرف بزن، بقیه رو اگه نمی تونی عیب نداره". ه
این را که گفتی فکر کردم، خیلی فکر کردم. تو هستی. همیشه هستی. حق با توست. به خاطر تو شاد خواهم بود. ه
این بزرگترین هدیه تو به من است. ه
Monday, July 11, 2011
زندگی
داستان هایش ته کشیده بود. جامش خالی بود و زیرسیگاریش پر. حال خالی کردنش را هم نداشت. نوشت « زندگی چیز مزخرفی است که پر است از چیزهای خوب. کافی است
ببینی آنها را». ه
چشمانش را بست و باز همان فکر و خیال ها. هیی
نوشت «زندگی همین چیزهای خوب است». لبخندی زد. ه
دراز کشیده بود و به هیچ چیز فکر نمی کرد. ه
Saturday, July 2, 2011
Friday, July 1, 2011
Wednesday, June 29, 2011
یا
مرگ لحظه ها صدای خنده های ترس
قصه های نا تمام
جام پر شراب
خوش گوار
تلخ
بختِ خفته یا سکون مرگ بار تن؟
جرم یا اسارتِ پیچ پیچ مغز
در فضای هیچ؟
شکوه یا سخن ز دردِ بند بند روح؟
قصه یا سیاهی ورق؟
سجده های پرامید یا
باج های زور؟
مرگ یا شروع جاودانگی؟
قلب یا جزئی از بدن که می تپد فقط؟
ناله یا نشاندن نهال غم خوری به جان یار؟
راه یا مسیر رو به مرگ؟
...
Tuesday, June 21, 2011
خواب
نوشت: خسته ام. حوصله ندارم. نمی توانم بیشتر از این بکشم. ه
خواند: خس...خست... خسته. ه
نخواند. نوشته اش را گذاشت زیر بالشت و خوابید. ه
Monday, June 13, 2011
عشق
عشق عین آتش است. اصلا خود خود آتش است. می گویند آتش سه چیز می خواهد تا زنده بماند. چیزی که خوراکش شود، اکسیژن و گرما. من دلی دارم که بسوزد در آتش عشق. اکسیژنش را تو می دهی. جرقه اش هم همان نگاه و دستان گرمت بود. ه
Monday, June 6, 2011
شعور
"You have a smile on your face, that's good."
مستخدم دانشکده این جمله را -مهربانانه- گفت وقتی داشت سطح زباله دفترم را خالی می کرد. شعور هیچ ربطی به تحصیلات ندارد. ه
--------------------------------------------------------------------------------------------
پ.ن: همین که یک نفر در این ساختمان لعنتی زشت به لبخندت پاسخ می دهد یعنی هنوز زندگی جاریست. ث
Wednesday, June 1, 2011
Monday, May 30, 2011
مستعفی
آهای، آهای! گوش کنید. من استعفا دادم. خودم این کار را نکردم. به خودم که نگاه کردم دیدم استعفا داده ام. ه
یکی نیست شر مرا از سرم کم کند؟
Friday, May 27, 2011
نمی دانم
عشق چیست؟ نمی دانم. شاید یک شکلات که برای آنکه دوستش داری می خری. شاید لبخند است. شاید اشک است. شاید چیز دیگریست. نمی دانم. ه
شادی چیست؟ باز هم نمی دانم. شاید نفسی آرام است بعد از حرفهایی که می زنی. شاید اشکی است که با لبخندت می آمیزد. نمی دانم. ه
غم چیست؟ نمی دانم. شاید همین است. شاید چیز دیگریست. نمی دانم. ه
نمی دانم. نمی دانم. ه
-----------------------------
حوصله نوشتن ندارم. هم خوشحالم هم غمگین.
عجب ملغمه ای شدم
Tuesday, May 24, 2011
آداب معاشرت
اولی- اوضاع خوبه؟
دومی- اوضاع چی؟
ا- اوضاع و احوال زندگیت. ه
د- کجاش؟
ا- کلا. ه
د- کلا؟
ا- آره دیگه. ه
د- هیچی. ه
ا- هیچی؟
د- آره. ه
ا- یعنی چی؟
د- نمی دونم. ه
ا- مسخره کردی ما رو؟
د- نه والله. ه
ا- "نمی دونم" یعنی چی؟
د- نمی دونم. ه
ا- پس اوضاع خوب نیست. ه
د- اوضاع چی؟
ا- کلا. ه
د- نمی دونم. ه
ا- خوب جزئا؟
د- کدوم جزئش؟
ا- اه! خسته ام کردی. ه
د- چرا؟
ا- ای بابا! یک کلام ازت پرسیدم خوبی. ه
د- مرسی! ه
ا- آفرین پسر خوب. به این می گن آداب معاشرت. ه
د- آهان. فهمیدم. ه
Monday, May 16, 2011
با نام
امروز بیدار شدم. البته دقیقترش این است که بگویم به هوش آمدم. از دکترهایی شنیدم که بالای سرم ایستاده بودند. هرچند هنوز نمی توانم حرف بزنم، یا به گفته همان دکترها "قوه تکلمم را باز نیافته ام" ولی هوشیارم و قوه تفکرم را دارم. کاملا کر نشده ام، با این حال گوش چپم نمی شنود. نمی دانم از کار افتاده یا آنقدر باند پیچی اش کرده اند که صدا بهش نمی رسد. راستش نمی دانم الآن چگونه چهره ای دارم و بقیه آدم ها مرا چگونه می بینند ولی می دانم حسابی باند پیچی ام کرده اند. کشف کرده ام که تقریبا هیچ یک از اعضای بدنم را نمی توانم تکان دهم، غیر از چشمهایم و انگشتان دست راستم و پای چپم. چشمانم رو به سقف است و نور اذیتم می کند. یادم باشد وقتی خوب شدم حتما به مدیر بخش بگویم. در همین چند ساعت فهمیده ام که دکترها خیلی به حرکت انگشتان دستم علاقه دارند ولی فکر می کنم از حرکت انگشتان پایم خبر نداشته باشند. شاید هم از اینکه آنها را حرکت می دهم خوشحال نمی شوند؛ چون حتی یک کلمه هم درباره اش نمی گویند یا کوچک ترین واکنشی نشان نمی دهند، لا اقل جلوی من. ه
خیلی دلم تنگ شده برای نقاشی کشیدن. داشتم فکر می کردم که می توانم تابلویی استثنایی بکشم؛ همین صحنه ای را که می بینم، همین سقف کاذب اتاق بیمارستان. تابلوی جالبی خواهد شد: بیمارستان! اینجا باید بیمارستان باشد یا درمانگاه یا چیزی شبیه به آن. یادم نمی آید چه شد که آمدم اینجا. حتما بلایی سر من آمده. نکند او هم حالش بد شده باشد. نکند بلایی سرش آمده باشد. خدایا! چگونه باید از حالش خبری بگیرم با این وضع خرابی که دارم؟ هووووم... اما نه. یکی از دکترها یا پرستارها داشت از او و نگرانی اش می گفت. پس حتما حالش خوب است. اگر هم برایش اتفاقی افتاده باشد، مسلما حالش از حال من بهتر است. خدا را شکر. اگر بتواند حتما سر ساعت ملاقات به سراغم می آید و می بینمش. دلم برایش تنگ شده است. دوست دارم ببموسمش ولی حالا حالاها نمی توانم. او می آید اینجا، بالای سر من می ایستد و من بر و بر نگاهش می کنم و او اشک می ریزد. چقدر دردناک. شاید قطره اشکی که از چشم من پایین می سرد را ببیند، اگر از بدشانسی غدد اشکی ام خشک نشده باشند. این تنها راهیست که می توانم با او ارتباط برقرار کنم. ه
آخ که چقدر دلم می خواهد حرف بزنم. راستی، نکند من دیگر نتوانم حرف بزنم. این وحشتناک است. دلم می خواهد از فکرهایی که موقع نقاشی به کله ام می زند حرف بزنم. منفجر می شوم اگر نگویمشان. بارها خواسته ام این عادت لعنتی را ترک کنم ولی شکست خورده ام. به هرحال بهتر است الآن به این چیزها هم فکر نکنم. نمی دانم چه بلایی سرم آمده. نمی دانم بهتر می شوم یا نه. ولی یک چیز را می دانم. می دانم اگر نتوانم حرف بزنم می میرم. اگر قرار باشد نتوانم حرف بزنم همان بهتر که بمیرم. هط
----------------------
در همین راستا- بی نام
----------------------
در همین راستا- بی نام
Wednesday, May 11, 2011
بی نام
آدم خاصی است. زیاد فکر می کند. به خیلی چیزها فکر می کند. هرچند زیاد عمیق نمی شود ولی به اندازه ای که عطش دانستن را رفع کند هست. غصه هم زیاد دارد البته. خیلی از دوستانش -که با من هم کم و بیش رفت و آمدی دارند- می گویند که زیادی غصه می خورد. همکلاسی و یار گرمابه و گلستانش -همان پسره ی قدبلند که موهایش دارد می ریزد و عینک بدون قابی به چشم می زند، همان که یکی از ابروهایش بالاتر از دیگریست، همان که آوردش پیش شما- که سنگ صبورش به حساب می آید اصلاح جالبی در مورد او به کار می برد. می گوید بیشتر از اینکه قصه داشته باشد غصه دارد. البته ظاهرش چیز دیگری نشان می دهد. نسبتا بشاش است. چشمانش به چشمان آدم های شاد می ماند. اما اشتباه نکنید. آدم تو داری هم نیست البته. هم کلامش که بشوید تا ته و توی زندگی اش را می فهمید. مخصوصا اگر کمی مست هم کرده باشد. به خاطر همین است که از مست شدن می ترسد و به گمان من هیچگاه از مستیش لذت نمی برد. پنج-شش سالی هست که می شناسمش. آدمی است احساساتی. به اصطلاح خودمانی اشکش دم مشکش است. از شغلش هم پیداست. نقاش است دیگر. نقاش اگر احساساتی نباشد که نقاش نمی شود. نکته عجیبی که شاید دوست داشته باشید بدانید، این آدم احساساتی هنرمند ذره ای ذوق موسیقی ندارد. این از عجایب روزگار است. در ضمن، عاشق است. به شدت عاشق است و معشوقه اش را می پرستد. از زندگی خصوصی اش چیزی نمی گوید تا نپرسی. به من البته یک چیزهایی گفته ولی قسمم داده که به کسی نگویم. شما که نمی خواهید من بگویم و مدیونش شوم. می خواهید؟ پس بگذارید از زندگی شخصی اش چیزی نگویم.حالش که بهتر شد کنارش بنشینید. اهل درد دل کردن هست. ه
خسته است و کمی بد بین. اینها خصوصیات دنیای ماست. دل خوشی داشته - آنطور که خودش به من گفت- اما زمانه نظرش را برگردانده است. می گوید زیادی هم خوشبین بودن خوب نیست. توی ذوق آدم می خورد. راست هم می گوید. من خودم هم به این مسئله رسیده ام. یکی دوبار هم با هم دعوایمان شده که خدا را شکر آشتی کردیم. به هر حال خدا کند بهتر شود. خیلی دوست دارم و خوشحال می شوم اگر کمکی از دستم بر می آمد بگویید. شماره تلفنم را که دارید. بیست و چهار ساعت روشن است. اگر حالش خوب شود و باز بتواند حرف بزند که هیچ. ولی اگر تکلمش را از دست بدهد به گمانم دیوانه شود؛ از بس پرحرف است. بی رحمانه است اما اگر قرار باشد نتواند حرف بزند همان بهتر که.... . آقای دکتر خوب می شود حالا؟
Tuesday, May 10, 2011
...
وقتی نمی دانی چگونه بنویسی که چگونه ای. وقتی نمی دانی که چگونه ای. وقتی پر از تفاوتی. وقتی -راحت بگویم- گیجی. حالا اضافه کن سرماخوردگی را. دراز می کشی روی تخت و فکر می کنی و فکر می کنی. ه
Tuesday, May 3, 2011
پایان
صدای خر-خر می داد. نفس هایی که سنگینیشان حس می شد از میان لب های تیره و خوش تراشش بیرون می خزیدند. چون جنازه ای که تازه از گور برخاسته باشد گام بر می داشت. بی میل و مرده. قوز کرده بود و دستانش چون دستان لاشه ای که بر دوش می برند، آویزان بود. به جایی نگاه نمی کرد. نمی شد فهمید چشمانش باز است یا بسته. قطرات باران خود را به سرش می کوبیدند. چون سرنوشتی که آسمان به سویش حواله کرده بود. سنگین بود. سخت بود. درد داشت. ه
نور چراغ ماشین هایی که از روبرویش می آمدند از پشت قطرات جا خوش کرده بر شیشه عینکش پخش می شد. ماشین هایی که با دیدن او در میانه خیابان می ترسیدند و بوق ممتدی می زدند و حتما دشنامی هم می دادند. اگر می دانستند او چه اش شده است، آیا باز هم همین بود؟
سفید شده بود. رنگش پریده بود. دیگر هیچ چیز نمی فهمید و هیچ چیز نمی خواست. تمام چیزهایی که باید می فهمید را فهمیده بود و دیگر چیزی باقی نمانده بود. سرد بود. می لرزید. شده بود مثل محکوم به مرگی که به جوخه آتش می سپردندش. محکومی که خود باید فرمان آتش دهد. دیگر حتی گام هم نمی زد. پاهایش را روی زمین می کشید. قلبش خالی بود. خالی خالی. ویران شده بود. آنقدر ویران که امیدی به باز ساختنش نداشت. ه
راننده ای او را ندید. ه
Tuesday, April 26, 2011
نقاشی
خیلی چیزها را نمی دانست. اضطراب که می گرفت انگار در دلش وا می شد، همه غصه های دنیا می ریخت توی دلش. همه مشکلاتش یادش می آمد. این، هم بد بود هم خوب. بدیش را که نیازی به گفتن ندارد. غصه که چیز خوبی نیست. غصه را دوست نداشت. اما یک خوبی داشت این احساس بدش. آن هم این بود که می دید، یادش می آمد که باید کاری کند برای زندگی اش. زندگی را که نمی شود همینطور گذاشت به امان خدا. خدا که بیکار نیست بیاید ببیند تو چه کم داری و بگذارد کف دستت. خودت باید مشکلاتت را حل کنی. به این چیزها که فکر می کرد یکهو آتش می گرفت. از پس همه اش را که برنمی آمد. بلد نبود. آتشی که داشت، می سوزاندش و کم کم... یاد گرفته بود، یا شاید تسلیم شده بود. می دانست این آتش حتی اگر زیر خاکستر بماند و خاموش نشود، می شود کاری کرد که زبانه نکشد. باید رهایش می کردی، خودش آرام می شد. اظهار کردنش دردی را دوا نمی کند. مسکن هست، آرامت می کند اما نه زیاد. ماندگار نیست. تا موقعی که بشنوند خوب است. اما خسته می شوند. چه می توان کرد. این قانون طبیعت است. باید همه چیز را برای خودت نگاه داری. این بهتر است. ه
فکری به سرش زد. باید باز نقاشی را شروع می کرد. نوشتن هم آرامش می کند ولی نوشتن خواننده می خواهد. خواننده که نباشد آرام نمی شود. ولی نقاشی هایش را دوست داشت. می ایستاد جلوی بوم. ساعت ها سر پا می ایستاد جلوی بوم و می کشید. به هیچ چیز فکر نمی کرد. حتی اگر فکر هم می کرد، حتی اگر اشک هم می ریخت، از کشیدن دست برنمی داشت. باید دوباره نقاشی می کشید، مثل قدیم. شاید به همان دورانی باز می گشت که بود. مثل همان بهاری که نقاشی کشید. حالش خوب بود. خیلی وقت پیش ها حالش خوب بود. ه
Monday, April 25, 2011
بیا ما را ببین- مثلا طنز
رشد بی بنیاد می خواهی؟ بیا ما را ببین
زاغه ای آباد می خواهی؟ بیا ما را ببین
آرزو گویا نباشد بر جوانان عیب، لیک
آرزو بر باد می خواهی؟ بیا ما را ببین
نیست آوایی در این دنیا، اگر دراین سکوت
ناله و فریاد می خواهی؟ بیا ما را ببین
وقت شادی دل غمین و وقت آزادی، اسیر
سوک در اعیاد می خواهی؟ بیا ما را ببین
در هوایی بس بهاری که همه شادی کنند
غرغر و غمباد می خواهی؟ بیا ما را ببین
تازه اینهایی که گفتم نیست کل ماجرا
کپه ی اضداد می خواهی؟ بیا ما را ببین
Monday, April 18, 2011
تنها
سرماست. سوز می آید. سردتر از این هم می شود. حدس می زند سردتر هم بشود. شب را جایی دارد که بخوابد. اما غذایی که می دهندش سیرش نمی کند. کفشش سوراخ شده است. با این پول ها کفش که نمی تواند بخرد اما شاید بشود غذایی بخرد و این سر و صدای شکمش را بخواباند. نگاه می کند به اطرافش. ای کاش امشب برف نبارد. زیر سقفی روی درگاهی ساختمانی تجاری نشسته بود. هوا تازه تاریک شده است و خیابان دارد شلوغ تر می شود. سردش است ولی نمی لرزد. عادت کرده است دیگر. ه
دو بیخانمان دیگر که به نظر مست می رسیدند و بلند می خندیدند از روبرویش رد شدند. لبخند تلخی زد. گدایی هم بازاری دارد و این مست های لایعقل بازار را خراب کرده اند. لبخندش پررنگ تر شد و لختی شادی را حس کرد. ه
باز به خیابان خیره شد و به ماشین ها نگاه می کرد. چقدر گرم به نظر می رسد اتاقک ماشین هایی که رد می شدند. دیگر به گذشته هم فکر نمی کرد. فقط به خیابان خیره شده بود. سایه ای، شبحی یا انسانی از روبرویش رد شد. صدایی آمد. صدایی غیر آشنا. صدا از لیوان کاغذی ای بود که گذاشته بود برای در آمد امشبش. ولی صدا، صدای سکه نبود. نگاهی کرد. باورش نمی شد. با این پول می شد چند روز غذا بخورد. این خوشبختی کمی نبود. اسکناس را برداشت. چشمش به دنبال شبح نرفت. سردش نبود.ه
Saturday, April 9, 2011
گرما
دیگر واژه ها همراهیم نمی کنند
کاغذ برایم غریبه است
قلم پیوندش را با من گسسته است
انگشتانم مدادم خواهند شد
دستت را به من بده تا بر آن عشقم را بنویسم
شاید شرارش را احساس کنی
Sunday, April 3, 2011
غم
سرش که درد می گرفت کز می کرد زیر پنجره. چمباتمه می زد. زانوهایش را بغل می کرد. دردش از میگرن و این چیزها نبود. از دلش بود. دلش که پر می شد، کسی که پیدا نمی کرد برای حرف زدن، آنوقت بود که سرش درد می گرفت. مسکن نمی خورد. انگار می خواست به خودش بقبولاند که از پس دردی که درون جمجمه اش پیچیده بر می آید. صدای تیک تاک ساعت دیواری اش چون پتک به سرش کوبیده می شد. تیک... تاک. تیک... تاک. پیشانی اش را گذاشت روی زانوهای لختش. دستی، انگار، گلویش را گرفت. فشار داد. نفسش بند می آمد. صدای ساعت را دیگر نمی شنید. دندان هایش بر هم فشرده می شدند. درد در سرش شدت گرفت. مثل جریانی از پشت سرش شروع شد و در مغزش پخش شد تا به چشمانش رسید. چشمانش می خواستند از کاسه بیرون بجهند. به هق هق افتاد. اشک می ریخت. صدایش چندان بلند نبود. صدایش را می خواست بخورد. می خواست پنهان کند. شاید راهی برای این غصه ها، این نگرانی ها، این بدبختی ها پیدا شود. صدایش را می خورد. چانه اش می لرزید و باز گریه از حنجره اش می گریخت و باز خوره می شد. نشسته بود. ه
***
آفتاب آرام خود را از پنجره بیرون کشید و به خوابگاهش، به افق خزید. اتاق تاریک بود. صدای گذشت ثانیه ها می آمد و صدای نفس های سنگین کسی که نشسته به خواب رفته بود. ه
Wednesday, March 23, 2011
آدم چی بگه؟
آدم چی بگه؟ ازت می پرسن چته؟ می گی فلان مشکلو داری و فلان گرفتاری رو، می گن غر نزن!! خوب مجبورین بپرسین؟
Saturday, March 12, 2011
کتاب خوان
دیوار اتاق پر بود از عکس ها و نوشته هایی که تناسبی با هم نداشتند. از هر اندیشه ای، اثری بود. از عکس مردی در برابر ستونی از تانک ها تا پوستری که بوسه ای عاشقانه را به تصویر کشیده بود. از عکسی بزرگ و سرخ از چه گوارا با ستاره ای بر کلاهش تا نقاشی ای تاثیر گذار از عیسی بر صلیبی که زنانی بر پای آن اشک می ریختند و فرشته ای بر بالای سر خار پیچیده عیسی. ی
اتاق نسبتا تاریک بود. تنها نور اتاق چراغ مطالعه ای بود که فقط میر را روشن می کرد. لم داده بود روی صندلی و پاهایش را انداخته بود روی میز به هم ریخته اش. میزی که پر بود از کتاب های باز. کتابهایی که باز، روی میز رها شده بود. گویی منتظر بودند که خواندنشان باز از سر گرفته شود. س
لم داده بود و زل ده بود به سقف. به ترک هایی نگاه می کرد که رویشان را ناشیانه با رنگ پوشانده بودند. چه کار عبثی! ترک ها آشکارا پیدا بودند. ر
لیوان سفید جرم گرفته روی میز جرعه ای چای داشت که دیگر بخاری از آن برنمی خاست. تنها صدایی که می آمد صدای ضرباتی بود که با انگشتان کشیده اش روی دسته صندلی می زد. آهنگین می زد. ریتم گرفته بود. هر از گاهی سیاهی چشمانش را می چرخاند و به دنبال ترکی پوشیده با رنگ روی سقف می گشت. سقف اتاقش، هنوز چیزهایی برای کشف شدن داشت. س
***
با حرکتی ناگهانی پاهایش را عقب کشید. نفس عمیقی کشید. کتابی را از قفصه کوتاه کنار میز تحریر برداشت. یک رمان. یک کتاب با صفحات زیاد. طول می کشید تا تمامش کند. گلویش را صاف کرد. مثل زمانی که کسی می خواهد نطق کند. عنوانش را خواند. باید تا ته می خواندش. باید تمامش می کرد. کتاب را ورق زد. شماره های بالای صفحه های کتاب زیاد و زیاد تر می شد. نمی دانست می تواند تمامش کند یا نه. ه
Wednesday, March 9, 2011
غروب
غروب دلگیر است. دلگیرتر می شود وقتی آسمان هم گرفته باشد، وقتی خانه ات ساکت باشد، وقتی دلت...ه
غروب شروع شب است. یک شب بلند. شبی که پایانش را گفته اند سپید است. اما سیاهیش آنچنان است که ایمانت را زایل می کند. ه
دل سپرده ام به موسیقی سوزناکی که آتش دلم را بیشتر می افروزد. شاید اینگونه بهتر باشد. شاید اگر با غروب و دلتنگیم نجنگم بهتر باشد. ه
و باز آهی... ه
به یاد خطی از یکی از داستان هایم افتادم: ه
"آنگاه که اشک چاره سازست آمدنی نیست"
Tuesday, March 8, 2011
آه
هیچکس هیچ چیز از تو نمی داند. حتی عزیزترین دوستانت. حتی عزیزترینت. همانگونه که تو هیچ از هیچ کس نمی دانی. تمام آنچه می دانیم، مشتی عدد است. بقیه را می سازیم. در خیالمان می سازیم. ه
هیچ کس نمی داند در دنیای دیگران چه می گذرد. هیچ کس نمی داند برای من، برای تو، برای هر کس، چه خبر است. هیچ کس نمی داند. گویا واقعا تنهاییم. ه
Sunday, March 6, 2011
بی خیال؟
بعد از مدتها باز معده ام می سوزد. حالم نسبتا خوب است. نمی دانم چرا سوختنش گرفته است. تنها نشسته ام در خانه یک اتاقه ام که تازه مرتبش کرده ام و موسیقی اسپانیولی گوش می دهم. دوستش دارم. گل سنبلی که خریده ام لب و لوچه اش آویزان شده؛ نکند بمیرد. امتحان دارم و نخوانده ام. پروژه ام هم عقب است. ولی نمی دانم چرا حالم خوب است. راستش می دانم! حسی در دلم هست که حالم را خوب می کند. بگذریم... ه
تازه دارم درک می کنم که اگر کار نکنی پول نخواهی داشت که زندگی کنی. من هم درس می خوانم که پول داشته باشم. نه اینکه عاشق درس خواندن باشم. مگر دیوانه شده ام. کار راحت تری نبود گفتم درس بخوانم. حالا ببینم چه می شود. ه
شکر هم ندارم که فنجانی چای بنوشم. چای تلخ را دوست ندارم. ه
Monday, February 28, 2011
خوشبختی
پاکت نامه، که نه اسم فرستنده داشت نه آدرسش، را باز کرد. یک صفحه سفید. سه جمله که خوش خط نوشته شده بود و قسمتی از جوهر آن پخش شده بود. مثل اینکه قطره آبی روی آن چکیده باشد. و یک جای بوسه. ه
"مرا ببخش"
"عاشقانه دوستت دارم عزیزکم"
و کمی پایین تر زیر بوسه: ه
"تنها باری که رژ لب زدم که بتوانم این بوسه را برایت ثبت کنم "
این ها را با خط خودش نوشته بود. خطش را می شناخت. ه
رد لبش را بوسید. ه
***
دو رد لب بر کاغذی که قطره اشکی بر آن آرمیده بود عشقبازی می کردند. ه
پ.ن: مهم نیست چند نفر بخوانند. می دانم که تو می خوانیش
Sunday, February 27, 2011
...
کلافه شده بود. شاید درک نمی کرد. شاید درک نمی شد. هر چه بود این بار دیگر تقصیر خودش بود. سر دردش تازه کمی بهتر شده بود. خوابیده بود روی تختش. نمی توانست فکر نکند. می خواست سرش را به دیوار بکوبد. شاید درد جمجمه از عذاب وجدانش کم کند. هیچ کاری از دستش بر نمی آمد. فکر نمی کرد اینقدر احمق باشد. ه
پ.ن: اینجا هم معذرت می خوام
Friday, February 25, 2011
Wednesday, February 23, 2011
Tuesday, February 15, 2011
وهم
آسمان آبی نیست
کودکی بودم و در دشتها می گشتم
چشمانم بسته بود و
آسمان آبی بود
صدای بال پرندگانی شناور می آمد
می نشستند بر زمین و بر می خاستند
رود بود
دریاچه بود
شاخه بود
غنچه بود
نمی دانم چشمانم را بسته بودم یا ... ه
نمی دانم
پرنده ها لاشخور شدند و رود خروشان جوی خون شد
لاشه ها بر زمین پراکنده اند
صداها می ترسانندم
آسمان آبی نیست
نمی دانم چشمانم باز شده یا این
کابوس است که می بینم
به من بگو
به من بگو که کابوس می بینم
می خواهم بیدار شوم
بیدار شویم
در آغوش هم بیدار شویم
Friday, February 11, 2011
خاطرات
خاطرات زیادی در حافظه دارم. هم خاطرات خوب، هم خاطرات بد. نمی دانم اتفاق های خوب زندگی ام بیشتر بوده اند یا اینکه ماجرا های بد را فراموش کرده ام. نمی دانم. خاطراتم، البته جایشان را به همدیگر می دهند. یعنی شاید خاطره ای خوب بوده با یک اتفاق جدید محو شود. چرا؟ خوب معلوم است! کافیست اتفاق بهتری، چیزی که بیشتر دوستش داری پیش بیاید. ه
یادت هست؟ آندفعه ای که برای اولین بار "عزیزم" صدایم کردی. آنقدر آهسته گفتی که من نشنوم ولی شنیدمش. یادت هست آن باری که می خواستی روز تولدم به من زنگ بزنی تا تبریک بگویی، و من طاقت نیاوردم که تو از دفتر کارت به خانه برسی و خودم زنگ زدم؟ یادت هست اولین باری که همدیگر را بوسیدیم؟ یادت هست که یواشکی از پشت میز کار به من زنگ زدی که حالم را خوب کنی؟ یادت هست؟
همه خاطراتم تو شده ای. ه
Thursday, February 10, 2011
غرق
می خندید ولی خسته بود. شاد می نمود ولی شاد نبود. خسته بود. از احساسی بی رحم خسته بود. از غم خسته بود. اما نمی خواست خسته بماند. نمی خواست و نباید غمگین بماند. می گریست. زیاد می گریست. تلخ می گریست. تلخترین هایش را گریسته بود. اما گریستنش از استیصال نبود. باید می گریست. مگر می توانست نگرید. حالا دیگر می خندید. هرچند خنده اش سطحی تر از آن بود که نام خنده بر آن نهد اما می خندید. نمی دانست که عادت می کند یا بهتر می شود. نمی دانست اما امیدوار بود. ه
Friday, January 28, 2011
Tuesday, January 25, 2011
کوتاه زمانی شاد بود، خیلی شاد
هیچوقت پیش نیامده بود که برای فکر کردن قدم بزند یا بنشیند گوشه ای و فکر کند. با این حال زیاد فکر می کرد. ذهن پریشان و به هم ریخته ای داشت. اما هیچ وقت نتوانسته بود روی موضوعی تمرکز کند تا به نتیجه برسد. همیشه چیزهایی در گوشه ذهنش داشت. همیشه داشت به همه آنها فکر می کرد و فقط یک جرقه لازم بود که راهش را بیابد. معمولا به نتیجه می رسید. ه
این بار هم مثل همه آن وقت ها. چشمانش، لب هایی که کوچکترین اثری از لبخند نداشت و چروکی که در پیشانی اش انداخته بود از ذهن درگیرش حکایت می کرد. تمرکز نداشت. بیشتر سیگار می کشید و مشروب می خورد. هیچکدام آرامش نمی کرند. مست نمی شد و این عذابش می داد. الکل از دنیا جدایش نمی کرد و این عذابش می داد. به آسمان گرفته نگاهی انداخت. دلش تنگ شد برای روزهایی که شاد بود؛ روزهایی که از ته دل شاد بود. آدم گاهی خودش شادی خودش را زایل می کند. آنگاه است که تنها عبارتی که می تواند آرامش کند این است که «تقصیر هیچکس نیست». ه
روی تختش دراز کشیده بود. برف می بارید و آسمان سفید بود. سرمای پشت پنجره را تصور کرد. هوا سرد بود. آنقدر سرد بود که هیچوقت گمان نمی کرد. ه
دلش می خواست سیگاری آتش کند. زیر سیگاری پر از ته سیگار روی میز وسوسه اش می کرد. با خودش زمزمه کرد: زرد و سرخ و ارغوانی برگ درختان پاییز- می ریزد بر زمین آرزوهای ما نیز. ه
نفسش کمی تنگ آمد. خواست گریه کند اما... باید خود دار باشد. احساسش منشاء همه گرفتاریهایش است. ه
سرش را به دیوار گذاشت و باز آسمان را نگاه کرد: آیا دوباره آن شادی باز خواهد گشت؟
Monday, January 24, 2011
بعد از مدتها
خندیدی. خندیدم. بعد از مدتها خندیدم. همه حرفهایم را نزدم اما. ولی هر چه گفتم راست بود. شاید ناراحت شدم - راستی، فهمیدی ناراحت شدم؟- اما این به خاطر گفتن آن حرفها نبود. می دانی از چه ناراحتم؟ از اینکه آنقدر شاد نبودم. از اینکه چهره ام اگرچه شاد بود، لبم اگر چه می خندید، اما روحم اشک می ریخت، اشکی داغ. ه
ه"عزیز دلم" خواندمت. از ته دل صدایت کردم. خوشحالم که توانستم باز صدایت کنم، که باز نام زیبایت را صدا کنم. اما ناراحتم، ناراحت از اینکه آنگونه شاد نبودم که لطافت نامت را به گوشت برسانم. یادت می آید یک بار گفتی هیچکس نامت را چون من صدا نکرده است؟ یادت هست که گفتی نامت، با همان حروف همیشگی اش را به گونه ای جدید شنیدی از دهانم؟ یادت هست؟ ناراحتم که آنقدر زلال نبودم این بار. ه
دلم شانه ات را می خواهد. هیچکس به اندازه تو اشک مرا ندیده است. شاید گمان کنی که سستم، شکننده ام، سست تر از آنکه بر من تکیه کنی. اما چنین نیست. چرایش بماند برای بعد. ولی بگذار بگویم، سست نیستم، این اشک از ضعف نیست، از سستی نیست. این اشک از احساسم می آید و تویی علت این احساس، نازنین. ه
ناراحت بودم -گفتی دانستی که ناراحتم؟- خیلی ناراحت. شرمگینم، از این که آن نبودم که دوست داشتم باشم. هنوز دلم گرفته است. ه
Thursday, January 20, 2011
تفاوت
برف برای همه افسردگی نمی آورد. ولی برای من اینطور نیست. برای من خیلی چیزها اینطور نیست. خیلی چیزها برای من آن طور نیست که شما فکر می کنید. برف برای من هم افسردگی نمی آورد، ولی دلم که گرفته باشد می تواند حالم را بدتر کند. تقصیر برف نیست. ه
Sunday, January 16, 2011
خسته
نشسته بود و کف پایش را آرام اما پشت سر هم به زمین می کوبید. گفت:« آقای دکتر! من مسکن نمی خواهم. نمی خواهم فراموش کنم. می خواهم درمان شوم.» و سرش را در میان دستانش گرفت تا دکتر اشکش را نبیند. ه
اتفاق
آ«آدم موقعی می فهمد دارد واقعا به خودکشی فکر می کند که با دیدن هر وسیله ذهنش می رود به سمت اینکه چگونه می تواند با آن خودش را از بین ببرد. این وسایل از قطار و کارد آشپزخانه و طناب و تیغ و پشت بام و قرص شروع می شود و بعد می روی سراغ پریز و سیم و اسلحه پلیس سر خیابان و کم کم حتی وان حمام و لبه میز و چارچوب در. اگر حالت خیلی خراب باشد حتی به خودکاری که با آن می نویسی هم فکر می کنی. حتی برف هم می شود برایت آلت انتحار. کافیست لخت بروی و در بالکن خانه ات دراز بکشی و در را قفل کنی و کلید را قورت دهی. سرما کار خودش را خوب بلد است. ه
در مرحله بعد برای هر یک از اینها درجه درد مشخص می کنی. این مرحله خیلی دردآور است، مخصوصا اگر قوه تخیلت قوی باشد. اگر به این مرحله برسی طناب و تیغ و خیلی چیزهای دیگر را فراموش می کنی. می دانم نباید زیاد شرح بدهم. باشد. ه
یکی دیگر از نشانه هایش این است که هر انسانی که می بینی، هر زنی، هر مردی و حتی هر کودکی را در هر جا که ببینی، می خواهد توی خیابان باشد، توی بقالی باشد یا توی مترو، فرقی نمی کند، فکر می کنی می تواند به تو کمک کند ولی نمی کند. اگر کمی مهربان باشی به خودت می گویی شاید اگر بداند کمک کند ولی او که نمی داند و تو هم نمی توانی به همه رو بزنی. می توانی؟
حالا فقط مانده بهانه یا فرمان آتش. هر چیزی این وسط می تواند ماشه را بکشد. هر چیزی. مثلا جیغ یک بچه که بادکنکش ترکیده است. بله! واقعا می شود با همین هم خودکشی کرد. می دانم باورش سخت است ولی حقیقت دارد. ه
مرا ملامت نکنید. اینها را که جدی نمی نویسم. همین طور داشتم به جیغ پسر بچه ای که به گمانم بادکنکش ترکیده بود گوش می دادم که به ذهنم رسید. من که آدم افسرده ای نیستم. آنقدر ها هم ماجراجو نیستم. کلا گفتم.» ه
روی کاغذی کاهی نوشته شده بود و روی میز کنار تخت خواب، همانجایی که دراز کشیده بود، رها شده بود. او دیگر نفس نمی کشید. ه
---------------------------------------------------------------------------------------------------توجه: دوستان عزیز این نوشته کاملا خیالی است. لطفا حمل بر افسردگی بنده نکنید. ایده ای به ذهنم خطور کرد و نوشتمش. حامد ه
Friday, December 10, 2010
پیرمرد
پیرمرد نشسته بود پشت میز کوچک و قدیمی ای که یادگار دورانی متفاوت بود. با دستان لرزان و تکیده اش، لیوان چای پررنگ را گذاشت روی میز. مدتها بود که دیگر لیوانش را لبریز نمی کرد. به قسمت خالی لیوان خیره شد. دستش می لرزید. نمی توانست لیوانش را پر کند. چند سالی بود که لیوانش خالی و خالی تر می شد. فکری احمقانه به سرش زد. فکر کرد آنقدر پیر می شود و رعشه اش شدت می گیرد که حتی نمی تواند به اندازه یک جرعه آب در لیوان نگه دارد. آنوقت است که از تشنگی خواهد مرد. اولش کمی ترسید. ولی بلافاصله خنده اش گرفت. خندید و -به عادت پیرمرد ها- با سرفه به پایان رساند. به سبیل بلند و زرد شده از دود سیگارش دستی کشید. چشمانش را پایین انداخت و تا از زیر قاب عینک ذره بینی اش سبیلش را ببیند. سفید شده بودند، مثل موهایش قبل از اینکه بریزند. تقریبا طاس شده بود. حتی موهای دستانش نیزسفید شده بودند. گویی دفتر خاطراتش را ورق می زد. نگاهش بی اختیار به چای داغ روی میز افتاد. کمرش درد می کرد؛ سالها بود. عادت کرده بود دیگر. دیگر درد اذیتش نمی کرد. درد جزئی از وجودش شده بود. از دستانش کمک گرفت و خم شد و دستی به لیوان چای زد. داغ بود. دلش نیامد با دست خالی برگردد و تکیه بزند. پاکت سیگار ارزان قیمتش را از کنار لیوان برداشت. فندکش را همیشه روی پاکت می گذاشت. باید یادش می ماند کجا رهایش کرده. روشنش کرد. یادش بخیر! اولین باری که سیگار کشیده بود و کتک سیری از پدرش نوش جان کرده بود، یادش افتاد. ولی ارزشش را داشت. خطر کرده بود. در همه زندگی اش خطر کرده بود و راضی بود. آهی کشید. خاکستر سیگار روی لباسش می ریخت. به این هم عادت کرده بود. دیگر ناراحتش نمی کرد. فرزندی نداشت. هیچ کس را نداشت. همه کسانش مرده بودند. حتی دوستانش، حتی همسرش. تنها زندگی می کرد. هیچ کس -به استثنای سجاد که عملا وکیلش بود- را نمی شناخت. سجاد را هم نمی دید. قبض های بانک را می گذاشت توی جعبه دم در اتاقش. سجاد دو هفته -یک بار می آمد. همیشه جمعه ها عصر. پیر مرد آن موقع را می رفت حمام. سجاد کلید داشت و بی سر و صدا وارد می شد و در حمام را آرام می کوبید سلامی می کرد. پیرمرد هم سلامش را پاسخ می داد و به استحمامش می پرداخت. "باید چهل- چهل و پنج سالش باشد. صدای مردانه و خسته ای دارد. شاید سبیل سیاهی هم پشت لبش جدی تر از صدایش نشانش دهد. احتمالا -بر خلاف خودش- صورت سجاد نتراشیده باشد. به صدایش نمی آید روی صورتش جای زخم داشته باشد. مهربانتر از این ها به نظر می رسد که اهل چاغو کشی باشد." معمولا تمام مدتی که در حمام بود را به همین افکار می گذراند. آنگاه که می خواست از حمام خارج شود صدای سجاد دوباره به گوش می رسید که: "من رفتم آقای مظفری". و باز پیرمرد می ماند و تنهاییش. ه
بیرون که می آمد، اتاق تمیز شده بود و آشپزخانه مرتب. یخچال پر بود از میوه و غذا هایی که خوردنشان زحمتی نداشت. هر از گاهی هم کیسه پلاستیکی پر از دارویی روی میز آشپزخانه رها شده بود. اتاق خوابش اما در امان بود. درش را قفل می کرد. بعد از مرگ همسرش هیچکس را به آنجا راه نداده بود. کسی را هم نداشت. اما می خواست فکر کند که دارد از چیز ارزشمندی مراقبت می کند. پنجره های اتاق خوابش هم همیشه بسته بودند. نمی خواست آنقدر گرد و خاک بگیرد که مجبور شود سجاد را به محدوده خصوصی اش راه دهد برای نظافت. خودش از پسش بر می آمد. ه
سیگارش تمام شده بود. باز با زحمتی دوباره خم شد تا چای اش را بردارد. سرد شده بود به اندازه کافی. برش داشت و جرعه ای نوشید. تا کی باید زنده می ماند؟
Tuesday, December 7, 2010
نقاش
سیاه
تاریک
یک سطل رنگ سیاه
یک قلم مو
سیاه تر می شود
ندا می دهد: سیاه نیست که سیاه تر می شود
سیاه ِ سیاه نیست
روشن است
امید هست
او هست
نگاهش می کنم
نگاهم نمی کند
سکوتم می شکند
خرد می شود
تکه تکه می شود
نگاهش می کنم
گونه اش برق می زند ولی نگاهم نمی کند
می غلتد آن مروارید های درخشان به روی زمین
خرد می شوم
تکه تکه می شوم
می گویم: تو هستی. ه
دستانم به سیاه کشیدن عادت کرده اند
او هست
شاید دیگر سیاه نکشم
شاید بتوانم دیگر سیاه نکشم
می توانم
Sunday, November 28, 2010
خواب
همه چیز عجیب و غریب است. همه چیز تاریک است. نه، روشن است... معلوم نیست تاریک است یا روشن. ولی هست. هر چه هست، به هرگونه که هست اما وجود دارد. دور و برم را نگاه می کنم. خوابم. خواب می بینم. دنیایم متفاوت است با همیشه. متفاوت است با بیداری. هیچ صدایی نمی آید. همه چیز ساکت است. اما خلوت نیست. دور و برم پر از آدم است. پر از آدم هایی که متحرکند اما صدایی ندارند. حتی صدای پاهایشان به گوش نمی رسد. شاید من کر شده ام. ه
داد می کشم. فریاد می زنم. هیچکدامشان بر نمی گردند. هیچکدامشان. حتی کوچکترین واکنشی نشان نمی دهند. به چهره ها نگاه می کنم. هیچ چیز قابل تشخیص نیست. فقط چشمها پیداست. نه لب ها ، نه بینی ها و نه حتی ابروها. فقط چشم ها. حتی چشم ها هم آن گونه نیستند که باید باشند. خیره اند. ساکتند. مرده اند. هیچکدامشان به من نزدیک نمی شود. هیچکدامشان دور نمی شوند. راه می روند. چون ارواحی که در هوا شناورند می چرخند، می لغزند. ه
از فریاد کشیدن خسته شده ام. به چشمانی که به چشمان باز اجساد می مانند نگاه می کنم. گوشهایم زنگ می زنند. سکوت محض چون دریایی مرا در خود غرق می کند. دریایی آرام. دریایی که فقط غریقی که ته آن گرفتار شده است و دارد جان می دهد از دهشتناکیش می داند؛ وحشتش را می فهمد؛ قدرتش را درک می کند؛ ظلمش را احساس می کند. ه
دیگر فریاد نمی کشم. نمی دانم نمی توانم یا نمی خواهم. نمی فهمم توانش را ندارم را اجازه اش را. بی حرکت ایستاده ام. چشمانم هنوز خیره نشده اند. ه
تنم مور مور می شود. گرم می شوم. داغ می شوم. صداست. صدایی به گوشم می رسد. صدایی از پشت سرم. لحظاتی طول می کشد که بفهمم این صدا، صدای تنفس است. صدای زندگی. می ترسم اما نمی دانم از چه. دستم لمس می شود. کسی دستم را گرفته است. از پشت سرم. از همانجایی که صدا می آید. از همانجایی که گرمای نفس بر گردنم می خورد. باید برگردم که ببینمش. زنده است. شبح نیست. دستم فشرده می شود. اما من فلج شده ام. حتی چشمانم فلج شده اند. شاید من هم مرده ام. ولی نه. هنوز نفس می کشم. داغ می شوم. حس می کنم. مور مور می شوم. لب هایم را حس می کنم. قلبم را حس می کنم. پلک نمی زنم اما زنده ام. دستم را فشار می دهد و من از حال می روم. ه
چشمانم را باز می کنم. همه جا سفید است. همه جا روشن است. تکان نمی خورم. فقط چشمانم می چرخند. هیچ کس نیست. صدای نفسی به گوش می رسد. گونه ام بر شانه ای تکیه داده است. همه جا سفید است و گرمایی بر گردنم می نشیند. چشمانم را می بندم. شاید مرده ام. ه
Sunday, November 21, 2010
برنامه ریزی
"تازه همه برنامه ریزی هایم برای زندگی کردن تمام شده بود که مردم"
این را مرده ای که تازه در قبر خوابانده بودندش گفت. ه
Monday, November 8, 2010
دردم آمد
اولین باری که یک نفر به من گفت "انگار از یک کره دیگر آمدی" و فکر کردم، هنوز هم فکر می کنم، با حسرت گفت و قصد تمجید داشت، خوشحال شدم. بعدها فهمیدم زیاد هم خوب نیست. راستش خوب و بدش را نمی دانم. شاید هم زیاد خوب باشد ولی درک این مطلب درد داشت. خیلی زیاد. آنقدر درد داشت که خواستم از "فضایی" بودن استعفا بدهم. اما خوب... نشد. خلاصه اینکه دردم آمد. البته از زمینی بودن سوزش معده را دارم. آخ! باز گرفته است لا مصب. ظاهرا خیلی هم فضایی نیستم. ه
Sunday, November 7, 2010
داستان های ناتمام
فولدر داستانهایم در دسکتاپ لپ-تاپم پر شده از داستان های ناتمام. همه شان چند جمله بیشتر نیستند. نمی دانم چه ام شده است. انگشتانم با اشتیاق روی صفحه کلید می لغزد و کلید ها را نوازش می کنند. اما این فقط یک شروع است. چند جمله که می نویسم دستانم شل می شوند. سرم درد می گیرد. همه اش می خواهم داستانم را عوض کنم. یک ایده جدید به سرم می زند. ایده داستان های نیمه تمامم به نظرم مسخره می رسد. داستان دیگری شروع می شود. داستانی که سرنوشتش همان سرنوشت تکراری دیگر همتایانش می شود. داستانی ناتمام که با شوق بی حدی شروع شده است و لختی نگذشته ناتمام رها می شود. آیا این من هستم که داستان هایم را ضایع می کنم؟ یا این داستان هایم هستند که توان زنده ماندن را ندارند؟ داستان هایم را مرور می کنم. هر کدامشان با بقیه متفاوت است. تنها نکته اشتراکشان رها شدگیشان است. تلاش می کنم که روی یکیشان کار کنم تا مگر چیزی از آن در بیاورم. شاید یک داستان کوتاه یا حتی یک طرحواره ساده. اما دیگر توانش را در خود نمی بینم. چه کارشان کنم؟ بالاخره هر چه باشد نوشته هایم هستند، دوستشان دارم. خیلی دوستشان دارم. ولی وقتی می روم سراغشان ،که شاید جمله ای دیگر بهشان اضافه کنم، نمی توانم. نه که نخواهم؛ نمی توانم. انگار قرار نیست؛ انگار داستان های مرا، ایده های مرا از ذهنم دزدیده اند. انگار ذهنم پاک پاک شده است. چه کار می توانم بکنم؟
سیگاری از پاکت در می آورم. به عادت همیشگی ام با سیگار بازی می کنم. می بویمش. به سیگار خاموش پک می زنم. در جستجوی ذره ای توان که یک پاراگراف، یک جمله یا حتی یک کلمه به داستانهایم اضافه کنم. هر کلمه ای را که تایپ می کنم بی درنگ پاک می شود. گویی همه کلمات مضحک شده اند. با افزودن هر کلمه، صدای تمسخر نوشته هایم را به وضوح می شنوم. صدای خنده ای بی وقفه. سنگینی نگاه ها را می بینم. کلمه ها پاک می شوند و باز دنیا آرام می گیرد. تا دوباره حیران در پی کلماتی باشم که از آن خودم باشند. باز کلمه ای نوشته می شود و دگر بار پاک می شود. توتون چقدر خوشبوست.
میلی به روشن کردن سیگار ندارم. سیگار خاموش را می بویم و بر لبش بوسه می زنم اما دیگر تمایلی به داغی آتشش ندارم. باز کلمه ای را می آزمایم اما این بار نیز به سرنوشت همتایانش دچار می شود. باید فکری به حال این همه داستان نیمه تمام بکنم؟ بلند می شوم. سرم درد می کند و خستگی را در تمام اجزای بدنم احساس می کنم. آب جوشی آماده می کنم و قهوه ای می سازم. اشعه خورشید از لا به لای پرده ضخیم اتاق خود را به میز رسانده و آنجا ولو شده است. گرد و غبار معلق در فضای اتاق در مسیر نور آفتاب رقصیدنشان گرفته است. "عجب صحنه ای! جان می دهد برای شروع یک داستان". این بار، این یکی را حتی تایپ هم نمی کنم. قبل از اینکه کلمات به سرانگشتانم برسند محو می شوند و می روند.
لیوان قهوه را می آورم و می گذارم روی میز، درست همانجایی که اشعه خورشید جا خوش کرده است. بخار در پرتوی نور جلوه می گیرد. سیگار! حالا وقتش است. برش می دارم و به لبانم می سپارمش. قبل از اینکه پشیمان شوم روشنش می کنم. خیره به لیوان قهوه می نگرم. حلقه کف تشکیل شده روی سطح داغ قهوه را می بینم. به بخاری نگاه می کنم که در پرتوی خورشید می رقصد و در تاریکی اتاق ناپدید می شود. پکی می زنم. ریه ام را پر می کنم از گرمای دود. دود! پیچ و تاب می دهد تن خود را چون رقاصه ای فریبا که همه را اغوا می کند و هوش همه را می رباید. بر خود می پیچد و بالا می رود. آنقدر بالا می رود که دچار پریشانی روزگار می شود و اندک اندک محو می شود.
سیگارم را دود می کنم و به هیچ چیز نمی اندیشم. به هیچ چیز نمی توانم فکر کنم. حتی افکارم هم مسخره شده اند. سیگار را می کشم و خاموشش می کنم و بی درنگ می روم سراغ قهوه ام که هنوز داغ است. شاید نئشگی قهوه و سیگار به دادم برسد که به نازنینانم، داستان هایم، برسم. شاید چیزی بیابم درون این همه تاریکی.
تصمیم می گیرم از صفر شروع کنم که این چنین سردرگم نباشم. باید داستان جدیدی بنویسم. جرعه آخر قهوه را سر می کشم و مصمم، شروع می کنم به نوشتن. وای! این که دیگر فاجعه است. هیچ! حتی ایده ای به ذهنم نمی رسد. ذهنم خالی شده است.
هنوز دهانم پر است از مزه سیگار و قهوه.
نمی توانم داستانی دیگر بنویسم. باید نیمه تمام هایم را تمام کنم. همه شان زیبا شروع شده اند. همه شان سرشارند از ایده های بکر. همه شان شاهکارند. باید تمامشان کنم. باید به جایی برسانمشان. باید به جایی برسند تا آرام شوم. خیلی به داستانهایم وابسته شده ام.
پرتوی خورشید، آرام آرام از روی میز می لغزد و روی کف اتاق می افتد. بلند می شوم تا قهوه ای دیگر بنوشم. باید همه داستانهایم را دوباره و سه باره بخوانم. از میان این همه کلمه، از میان این همه جمله چیزی خواهم یافت. نمی توانم فراموششان کنم. تمامشان خواهم کرد و همه شان شاهکار خواهند شد.
Subscribe to:
Posts (Atom)